زرنوشت

گاه نوشت های م. زرگر

Archive for بهمن, ۱۳۸۱

سرما

جمعهء سرد زمستان است. پیرمرد آکاردئون نواز، امیدوار به دستان بخششگر، زیر پنجرهء بستهء خانه ها ”سلطان قلبها” می نوازد.

بانوی سرخپوش

سرخ پوشیده.
به او می آید.

گل سرخ

گل سرخ
گل سرخ
گل سرخ

او مرا برد به باغ گل سرخ
و به گیسوهای مضطربم در تاریکی گل سرخی زد
و سرانجام
روی برگ گل سرخی با من خوابید

ای کبوترهای مفلوج
ای درختان بی تجربه یائسه . ای پنجره های کور
زیر قلبم و در اعماق کمرگاهم اکنون
گل سرخی دارد می روید

گل سرخی
سرخ
مثل یک پرچم در
رستاخیز

آه من آبستن هستم آبستن آبستن

از:
تولدی دیگر
فروغ فرخزاد

دوستی

مادر می گوید: پدرت مرد خوبی است. می گوید: در ظاهر ممکن است کمی ناپذیرا و سختگیر باشد، اما در سینه اش قلبی گرم و سرشار دارد. می گوید: تو نمی خواهی به او نزدیک شوی، اگر نه راههای فراوانی دارد. می گوید: کمی باید سیاست داشته باشی تا از پوستهء ضخیمش بگذری.
من می اندیشم: این چگونه رابطه ای است؟ می اندیشم: دوستی و این همه سیاست و تدبیر؟ می اندیشم: پس خلوص و پاکدینی و راست کرداری در دوستی چه می شود؟ می اندیشم: این همان با همی و تنهایی است.
اما شاید، برای دوستی با پدر باید مادر بود.

شوخی یا محاکمه

داستان توقیف روزنامهء حیات نو چقدر شبیه شوخی کوندرا یا محاکمهء کافکاست! همان قدر باور نکردنی و احمقانه و مسخره و در عین حال جدی و بیرحمانه و فاجعه آمیز. اگر این داستانها را نخوانده اید، حتما بخوانید. پشیمان نمی شوید.

هنر برای هنر

آتن قدیم نیز سرانجام همه چیز را در هم ریخت، اما آنتیگون پایدار است.
آنتیگون برای آنتیگون
مکبث برای مکبث

ای.ام.فورستر

حرفها و انگشتها

دو انگشت دست راستم را در مشت کوچکش می فشرد و خواهش می کند ”مرا هم ببر!”
به او قول می دهم ببرمش. به او قول می دهم هرگاه این ماههای بلند و تاریک زمستان سپری گشت و باغچه ها پرگل شد، دانشگاه را نشانش دهم. به او می گویم تا حالا هم خودت نیامده ای، وگرنه من حرفی نداشتم. می خندد. چشمانش می درخشند. صورت کوچکش زنده و شاد می گردد. انگشتانم را محکمتر می فشارد. ”باشد.”

Next entries »