Archive for دی, ۱۳۸۱
دوشنبه ۲۳ دی ۱۳۸۱ ساعت ۱۰:۳۴ ب.ظ · زير ماضی بعید
من یا او

او را خوب به یاد می آورم که کنارم، روی مبل راحتی مسی رنگ، روبروی تلویزیونی که اکنون دیگر به خاطرش نمی آورم، و جایش را یک هیولای عظیم الجثهء صفحه تخت ژاپنی گرفته، نشسته بود و با هم MTV می دیدیم. زیاد صحبت کرده بودیم و حالا در این پایان ناگهانی که پیش آمده بود، او داشت می خندید و من ناراضی بودم و خلای را احساس می کردم. منتظر تک نکته ای، اشاره ای بودم که این کلام خاتمه یافته از نظر فیزیکی، اما از نظر معنا معلق و نیمه مانده را به پایانی ماندنی برساند. اما او چیزی نمی گفت، و من، گرچه دیر، بالاخره به سخن آمدم: “من این را نمی پسندم. این عشق سرخ ما را ببین و عشق آبی آنها را. نشاط و زندگی عشق ما را و پژمردگی و خمودی عشق آنها را. کانون گرم خانوادهء ما را و رفاه سرد خانوادهء آنها را. همدلی ما را و آزادی ایشان را. نه. اینها مرا راضی نمی کند. بسیاری چیزها را به زیر قیمت از دست داده اند.” باز می خندید. نمی دانستم از سر رضا است یا تمسخر. چهره اش هرگز گویای این داستان نبود. و این تصویر همواره برایم یاد آور عبارات زیر است:
… and did you exchange your heroes for ghosts
hot ashes for trees
hot air for a cool breeze …
اما گاه عملی برای بارور شدن به سالها وقت نیاز دارد. برای رساندن پیامش باید سالها در کورهء زمان صیقل بخورد و هزاران عمل نو او را تفسیر کنند. این چنین است که امروز سر تا پای شیک و کادو گرفته اش را، فرورفته در صندلی بزرگ چرمی، پشت میز تحریر فراخش می نگرم و به سادگی می فهمم که آن شب می خندید یا خنده می کرد.
جمعه ۲۰ دی ۱۳۸۱ ساعت ۱:۰۶ ق.ظ · زير ماضی بعید
سوز

ای دلبر و مقصود ما ای قبله و معبود ما
آتش زدی در عود ما نظاره کن در دود ما
غزلیات شمس
جمعه ۲۰ دی ۱۳۸۱ ساعت ۱۲:۳۸ ق.ظ · زير ماضی بعید
زیبایی

راه دیگری برای عقلانی کردن انسان احساسی وجود ندارد جز آنکه او را قبلا زیباشناختی کنیم.
فریدریش شیلر
چهارشنبه ۱۸ دی ۱۳۸۱ ساعت ۸:۵۶ ب.ظ · زير ماضی بعید
از دست رفته

می اندیشم اگر گرما نبود، سرما را چه می خواندیم! اگر موسیقی نبود، آهنگ را چگونه معنی می کردیم؟ این معانی در هم پیچیده و متقابل، گاه به هم نزدیک و گاه در تضاد، هر یک اگر نبود، چگونه بخشی از فرهنگ فرو می ریخت، چگونه بسیاری واژگان از واژه نامه ها ناپدید می گشت! چگونه بسیاری واژگان، بسیاری اشیاء، تنها در کنار یا مقابل اشیاء و واژگان دیگر هست می شوند. فرقی ندارد، در بدون دستگیره، یا دستگیره بدون در، هر دو بی معنی و پوچند. در بدون دستگیره، خود به نوعی دیوار است و دستگیره بدون در، تکه فلزی بی مصرف. در واقع اگر دستگیره نبود، دری نیز نمی بود. هر چه بود، دیوار بود: درهایی که هرگز گشوده نمی شدند!
اکنون که تا بدینجا رسیدم، می اندیشم حال که او نیست، من چه هستم؟ من چگونه معنی می شوم؟ آیا اصلا هستم؟! شاید باشم، اما لابد دیگر خودم نیستم. اما پس که هستم؟
انگار هر یک از دوستان یا دشمنانمان، هر یک از عناصر متن وجود ما اگر نباشد، ما نیز نیست و نابود می گردیم، یا حداقل مسخ می شویم، به موجود متفاوتی بدل می شویم، معنایمان تغییر می کند، جایمان در سپهر هستی عوض می شود. البته عمق و وسعت آن رابطهء درگذشته نیز، حتما در پیامد امر بسیار مهم است. آن قدر مهم که اکنون خودم هم باور می کنم که دیگر نیستم. آن قدر که دیگر هیچ حس نمی کنم، حتی وقتی انگشتان زمختم را به چشمان نگرانم نزدیک می کنم، هیچ نمی بینم. اینجا، روی این صندلی، هیچ کس نیست. باور کنید.
سه شنبه ۱۷ دی ۱۳۸۱ ساعت ۸:۵۴ ب.ظ · زير ماضی بعید
کودکی

یادت هست؟ کودک بودیم و چون سارهای جاودانی شادمانی در کوچه باغهای کودکی می پریدیم و هوای مخملین عصر دم کردهء تابستان را در میان نفس نفسهای بازیگوشانه مان فرو می دادیم؟ با آن لبخند همیشگی نهفته در دلهای صاف، در پس نگاههای رمنده و ناشکیبا و شیطان، در پس بازیهای خشن پسرانه، حتی در پس چشمان اشکبار از غم و اندوه کودکانه، شور و محبت و دوستی و آن همه گوهرهای ارجمند و نهفتنی را آشکارا گرفته بر کف، می دویدیم و شادی می کردیم، از لای درختها، از بین ماشینها و میان خیابانها می گذشتیم، و هیچ کس و هیچ چیز را یارای ایستاندنمان نبود، اگر به راستی نمی خواستیم؟ یادت هست؟ کوتاه بود و چه زود گذشت، گرچه، پشیمان نیستم. یگانه روزی را، بهین روزی را، که امید دارم، هنوز همان فرداست، فردایی که نیک می دانم هنوز در راه است و می اندیشم امروز همان روز نیک اندیشی و امیدوارانه در انتظار بودن است.
سه شنبه ۱۷ دی ۱۳۸۱ ساعت ۲:۳۰ ق.ظ · زير ماضی بعید
ببخش و فراموش مکن

اگر چندی است خودم نمی نویسم حتما می بخشید. درگیر خواندن چند کتاب و بخصوص سرگرم نوشتن داستانی هستم که تمام قوتم را به خودش اختصاص داده.
سه شنبه ۱۷ دی ۱۳۸۱ ساعت ۲:۱۰ ق.ظ · زير ماضی بعید
ناتاشا

تولستوی با آفریدن ناتاشا، شیرین ترین دختری را که در داستانهای خیالی آمده، خلق کرده است. هیچ چیز به اندازهء نشان دادن دختر جوانی که در عین حال هم دلربا و هم جالب توجه باشد، مشکل نیست. دختران جوانی که در سرگذشتهای خیالی آمده اند، معمولا یا بیفروغند (مثل آملیا در رمان “وانیتی فر”) یا خودنما و فضل فروشند (مثل فانی در رمان “پارک منسفیلد”) یا زیرکی بسیار نیم بندی دارند (مثل کونستنتیا دورهام در رمان “خودخواه”) یا ساده لوح و احمقند (مثل دورا در رمان “دیوید کاپرفیلد”). عشوه گریها و لاس زدنهای این دخترها آنقدر ابلهانه است و خودشان آنقدر معصومند که از حد تصور خارج است.
[...]
ولی ناتاشا، یک دختر کاملا طبیعی است. او، شیرین و حساس و دوست داشتنی و خودرای و کودک رفتار و صاحب آرمانهای زنانه و تندخو و با محبت و لجوج و سرسخت و دمدمی مزاج و از هر لحاظ جذاب و گیراست. تولستوی زنان بسیاری آفریده و این زنها به نحو عجیبی با زندگی “جور” هستند، ولی هرگز زن دیگری که محبت خواننده را به اندازهء ناتاشا جلب کند خلق نکرده است.
برگرفته از:
دربارهء رمان و داستان کوتاه
سامرست موام
« Previous entries ·
Next entries »