Archive for اسفند, ۱۳۸۱
جمعه ۹ اسفند ۱۳۸۱ ساعت ۱:۳۹ ب.ظ · زير ماضی بعید
بندهای هستی

در بند خرده فرهنگها هستیم. در بند یکی از جهانهایی که به طور موازی در کنار هم امتداد دارند. در بند استعارهء غالب تحمیل شده ای که خوانش خاصی از جهان را تثبیت می کند. هر گونه فکر باز و خارج از استعاره، فراروی محسوب می شود و نتیجه ای جز دوشقگی شخصیت در بر ندارد. هرگز معیاری برای سنجش استعاره نیست، مگر یک اعتقاد، مثلا “وجود حقیقتی درونی” یا “اصالت فایده”. اما ورای جذمیت اعتقاد، دیگر معیاری نیست؛ تلاش برای درک این جهانهای موازی منجر به تجزیهء شخصیت و ایجاد کثرتی از زندگیهای موازی و ناخودآگاه درونی می گردد. می توان گفت “چند شخصیتی” بیماری انسانهای هوشمند دوران ماست. کسانی که می توانند سازش ناپذیری و رد ناپذیری ادراکات هستی شناسانهء گوناگون به دلیل وجود کمالها و نقصانهای سنجش ناپذیر در هر یک را تشخیص دهند. همین طور می توان گفت واقعیت مانند سطوحی معلق در فضاست که به هر یک می توان فروغلتید؛ و از هر یک می توان به حقیقت نگریست، بی آن که ترجیحی در میان باشد. در عین حال هیچ سازشی هم در کار نیست. دقیقا چون واقعیتها سطوح مجزایی هستند؛ و چون پله هایی کمابیش خم و صاف، معلق در فضا. مسیر میان پله ها پیمودنی نیست. برای توصیف دقیق حرکت میان این سطوح باید فعل “افتادن” یا “درغلتیدن” را به کار برد. نوعی دیوانگی است میان سطوح حرکت کردن؛ چون تنها آسایشی را که جهان کنونی برایمان فراهم کرده و آن چشم فرو بستنی بی اختیار و بی گناه از واقعیتهای دردناک و نامطلوب است، از کف می دهیم و بدین ترتیب هر لحظه بر تیرگیها می افزاییم.
دوشنبه ۵ اسفند ۱۳۸۱ ساعت ۷:۰۴ ب.ظ · زير ماضی بعید
نویسنده

گاپی: شلی جملهء معروفی دارد؛ می گوید شاعران قانونگذاران قدر ناشناختهء دنیا هستند. شما هم با این نظر موافقید؟
جلون: من تا این حد بلند پرواز نیستم. به نظر من، نویسنده یک شاهد است. او شاهد زمانهء خود است. از همین رو، موقعیت ممتازی دارد.
برگرفته از:
رویای نوشتن
یکشنبه ۴ اسفند ۱۳۸۱ ساعت ۱۰:۴۵ ب.ظ · زير ماضی بعید
الهام

تجپال - روزن: هر روز می نوشتید؟
نایپل: نه، دقیقا هر روز نمی نوشتم؛ چون وقتی از الهام خبری نباشد، دست و دل آدم به کار نمی رود.
برگرفته از:
رویای نوشتن
یکشنبه ۴ اسفند ۱۳۸۱ ساعت ۱۰:۳۰ ب.ظ · زير ماضی بعید
تبعید

گاپی: از تبعید وحشت داشتید؟
کاداره: نه، نویسنده هر جا که باشد کم و بیش در تبعید است، چون به طریقی بیرون است، از دیگران جداست؛ همیشه فاصله ای وجود دارد.
برگرفته از:
رویای نوشتن
جمعه ۲ اسفند ۱۳۸۱ ساعت ۱۱:۱۷ ب.ظ · زير ماضی بعید
یک اپسیلون از راه دراز بانک تا خانه

پنج ثانیه طول می کشد گذر از جلو در. از این در، تا آن در؛ از این گوشه، تا آن گوشه؛ فقط پنج ثانیه است. به اندازهء یک سر بلند کردن. به اندازهء زدودن نوشته های دوار کتاب از فکر. به اندازهء عادت دادن چشم به روشنایی بیرون از ماشین. اما یک لحظه هم کافی است - پنج ثانیه پیشکش - که او را بشناسی. آن که می خواهی جلو در نیست. اگر پیش از سربلند کردن محاسبهء ساده ای بکنی، لازم نیست عضلات خشک و خمیدهء گردنت را بیهوده به کار بیندازی. کافی است نسبت پنج ثانیه را به یک روز، و نسبت یک نفر را به پنج هزار نفر در هم ضرب کنی تا مطمئن شوی کسی را که می خواهی در این نگاه کوتاه نمی یابی.
با این حال، باز شاید باشد! به یک نگاه می ارزد!
پنجشنبه ۱ اسفند ۱۳۸۱ ساعت ۱:۲۶ ب.ظ · زير ماضی بعید
هنر

بسیاری از ناقدان هنر را عقیده بر این است که هنر متعالی تحقق بخش هدفی غیر از تفنن محض و گریز است و به طور قطع اهداف والاتری را مد نظر دارد و متعلق به احساسی والاتر است. در عین حال، فلاسفهء اجتماعی و مدافعان هنر غالب صدق این فرض را زیر سوال می برند. - لئو لوونتال
من فیلسوف اجتماعی نیستم، طرفدار هنر غالب نیز. ولی نمی دانم اگر هنر را حاصل تفنن - تفنن، به معنی نرم خویی و خلاقیت در برابر خشکی و انعطاف ناپذیری منطقی و استدلالی صرف بودن - ندانم، چه تعریفی باید برایش بیاورم. اگر هدف هنر، یعنی رها کردن خویشتن در صفحات یک داستان یا وانهادن خویش به نوای دلپذیر موسیقی و انفصال از دنیای پیرامون - حداقل برای چند لحظه - گریز نیست، پس چیست؟ هنر قطعا جز تفنن و گریز هدفی ندارد. اما هرگاه این هدف در متن زندگی فرد خاصی قرار می گیرد، کارکردی متفاوت می یابد. آنچه خط سرخ مرز میان هنر غالب و هنر متعالی را ترسیم می کند، نه هدف، که کارکرد است. داستان، داستان همان چاقوست که به بدن انسان فرو می رود. یک بار برای کشتن، بار دیگر برای شفا دادن. هدف از به کارگیری چاقو هرگز چیزی جز بریدن نبوده، بلکه این فرزانگی و فرهیختگی کاربر است که کارکردی متعالی به چاقو می بخشد. هدف از چاقو بریدن است، اما کارکرد برش در دستان پزشک، شفا و در دستان نادان، آسیب و زیان است. هنر نیز چاقویی دیگر است. چاقویی که بر روح انسان برشهایی وارد می آورد. برشهایی گاه شفا بخش، گاه بی تاثیر، گاه کشنده. هنر در دستان قدرتمند و بارور تولستوی همان تفنن و گریزی است، که در دستان بی بار و بر رحیمی. این بزرگی آفریننده و روح متعالی اوست که کارکرد هنر را، کارکرد این برش را معین می سازد. کارکرد هنر را عظمت نگاه* هنرمند تعیین می کند.
یک تفنن برای خلاصی از دید کوته و سریع و بی تامل و جزئی روزمره و حرکت به سوی دیدی متعالی تر و متکامل تر و گسترده تر به هستی و حیات، یک تفنن برای رهایی از ملال و یکنواختی روزمره و بازگشت به همانها با رویکردی متفاوت. یک گریز از رنجها و واقعیتهای تکرار شوندهء زندگی، به سوی حقایق درون و به سوی والایش و غور در واقعیتهای هر روز دیده و کشف درونمایهء آن، یک گریز از فشارها و خستگیهای زندگی، به سوی رهایی و غرقه گشتن در جهانی ناشناخته و بازیافتن و تکرار لذتها و دوست داشتنیهای هر روزه به رنگ و شکلی متفاوت و دریافت دوبارهء خوشی ساختگی و خوشبینی یا بدبینی لازم برای ادامهء حیات در همان سطح و به همان صورت. هنر همان هنر است، گرچه طبیعی است که چون به دست فرزانگان می افتد، از نظر فرم و ظاهر نیز متعالی تر می شود، اما باز همان هنر است. همان هنر که با قرار گرفتن در متنی متعالی، کارکردی استعلایی یافته.
* بکوش تا عظمت در نگاه تو باشد. - آندره ژید
سه شنبه ۲۹ بهمن ۱۳۸۱ ساعت ۱۰:۵۸ ب.ظ · زير ماضی بعید
سویدا

خوب که فکر می کنم، می بینم آن قدرها زیبا نیست، خیلی هم دوست داشتنی نیست. اما مثل یک چوب پنبه برای حفرهء سیاه دلم است.
Next entries »