زرنوشت

گاه نوشت های م. زرگر

Archive for اسفند, ۱۳۸۱

سالی که نکوست از بهارش پیداست

امسال با جنگ آغاز می شود. دعا کنید که مثل اشتباه باشد. اما امسال برای من با سفر آغاز می شود، و اگر مثل درست باشد…
نه، منافع جمع را فدای منافع خودم نمی کنم! فقط بسنده می کنم که بگویم تا هفتهء دیگر خدا نگهدار.

گم

‏در شبستانهای بیشمار، از کنار ستونهای ستبر آجری، زیر طاقهای ضربی راه می روم و نور اریب آفتاب صبحگاهی را می نگرم که از پنجره های نیمدایرهء فاصله دار داخل می شود، تن لطیفش را به ذرات غبار شناور در هوا می ساید، روی کاشیهای مصور محراب، روی پیچکهایی که چون عشق، گرد خطوط شکستهء قرآن پیچیده اند، می شکند، و بر دیوارهای نمور، اشکال رنگارنگ و معوجی می سازد که در خیال پژواک آینه های زیبارویان شهر می بینمشان. از پنجره شهر پیداست: نمای کاهگلی، بادگیرها، قبه ها، بامها، غبار برخاسته از آب و جاروی سحرگاهی کوچه ها، و مردمی که از لابلای عمارتهای مسکونی بیرون می آیند، از کوچه های باریک خلوت و خیابانهای پهن شلوغ می گذرند، آشنایان را سلام می گویند و سرانجام به اتاقی، حجره ای، یا مغازه ای فرو می روند که تا اذان ظهر مشغول باشند. بازار مسگرها هنوز صدا برنداشته؛ تنها تک ضربه هایی را باد، آمیخته به بغ بغوی کبوترهای دور حوض وضو و نوای پیوسته و دلنشین پیرمرد وارستهء قرآن خوان درون ایوان، به گوش می رساند. خورشید از بست شرقی، درست از میان دو منارهء آجرپوش بر می آید و سایهء بلندشان را که کف صحن، دو سوی حوض، بر سر کبوترها افتاده، بر زمین فرود می‌آورد. خیابانها، باغها، کشتزارها آرام از سایه روشن رخوت آلود صبحگاهی در می‌آیند، ته رنگ ارغوانیشان را می بازند و گرمای روزی نو را بر کمرهای آفتاب خورده شان احساس می کنند. شبستان اما، تاریک است و غیر از آفتاب که از پنجره، از بین مناره ها، از پس کوهها، از آن سوی آسمان، از راهی بس دور می آید، نوری ندارد. ردیفهای بی منتهای ستونها چنان فشرده و پیوسته برپایند که از هر سو به دیوارهایی می مانند؛ دیوارهایی که شبستان مدور و وسیع را به شبستانهایی بیشمار و دست نیافتنی بخش می کنند و دنباله شان به نقطهء آغازین می رسد. نخستین روز نیست که اینجایم، واپسین نیز نخواهد بود. این شبستان را بارها و بارها گشته ام؛ درهایی را که راه به جایی نمی برند، گشوده ام؛ دالانهایی را که به شبستان باز می گردند، پیموده ام؛ پستوهای تهی را کاویده ام؛ امیدی نیست؛ این شبستان را نه آغازی است و نه انجامی. در شهر، همه مرا می شناسند؛ کودکان از پنجره های نیمدایره مرا می پایند؛ بزرگترها گاه نذری به سویم می آورند؛ پیرمردان از شنیدن قران بی نصیبم نمی گذارند. اما افسوس که به برون راهی نیست؛ این شبستان عظیم در نگاه من دخمهء نموری بیش نیست. از پا نمی افتم؛ باز می گردم. چشمخانه به نور امید می افروزم و تاریکیها را می پیمایم؛ پستوها را، دالانها را، درهای سنگین بسته را باز از دیده می گذرانم. صداهایی هست، و تصویرهایی که همواره مرا به برون می خوانند؛ زیر لب زمزمه می کنم و به پیش می رانم؛ من گمشدهء شهیر شبستانهای بیشمار مسجد اعظمم.

اکباتان ما

هر کس گفته فقط شبهای چهارشنبه سوری اکباتان با صفاست، یحتمل شبهای عاشورایش را ندیده.

چشم بسته

چشمانم را بسته بودم؛ گوشهایم را گرفته بودم. نه چیزی می دیدم، نه می شنیدم؛ تنها امواج هوایی را حس می کردم، که او در کنارم جابجا می کرد.
یک دوست بود.
آری، او با من راه می رفت.

دختر اتوبوس

دختر یتیم نشسته. پدر ندارد؛ یا مادر ندارد؛ یا هر دو را؛ یا هیچ یک را. حتی اگر از هر کدام دو تا داشته باشد، باز یتیم است. این را در چشمان میشی اش می توان دید. در لبهایش که به ظاهر می خندند؛ گویی محرمی برای اشکهای پنهان نمی یابند. اما در زندگی که چنین کوتاه است، چیزی پنهان نمی ماند. حتی رازی سر به مهر در دل تنهای دختری یتیم، نشسته روی صندلی چرکین اتوبوس. این لبها هم گاه در میانهء خنده ای اختیار از کف می دهند - آن گاه که چشمان میشی به نقطه ای ناشناخته و دور خیره مانده اند، در همان لحظه که دنیا با همهء رنگهای درخشانش، در برابر خاطرهء پنهان و نادانسته ای در پس لایه های خاکستری و محو زمان، خویشتن را می بازد - ؛ و آن گونه که از دو سو به پایین خم می شوند، بی هیچ شبهه ای رازگویی می کنند.
دخترک یتیم کوچک جثه، کنارم روی صندلی نشسته. ذهن من که یک رمانتیکم، با اومانیسمی ساختگی و احساسی، با عواطف پست و اشک و آه و عشق و فقر دست به گریبان است. شاید هم احمقی بیش نیستم؛ احمقی نرم دل. پس، در کنارش متشنج می شوم؛ وقتی بوی مرطوب تن خاکی والد یتیم را لمس می کنم.

سعادت

سعادت را برای دیگران بخواهیم ولی برای خود فقط کمال جستجو کنیم - خواه این کمال موجب خوشی ما شود یا مایهء رنج ما.

ایمانوئل کانت

تاریخ

تاریخ چیست؟ قاب آبرنگی زیر باران.

Next entries »