زرنوشت

گاه نوشت های م. زرگر

Archive for اردیبهشت, ۱۳۸۲

Boiling Pot

I do know from doing it [blogging] that it’s not something I can do when I’m actually working. Somehow the ecology of writing novels wouldn’t be able to exist if I’m in daily contact. The watched pot never boils!

William Gibson

بلاگر

ظاهرا برنامه نویسهای گوگل (که حالا صاحب اختیار شرکت پایرا شده‌اند) کدهای این بلاگر ما را طوری دستکاری کرده‌اند که با بعضی حروف فارسی مشکل پیدا کرده. چند روز است سعی می‌کنم اینجا چیزی بنویسم، اما همهء متنها نصفه پست می‌شود. همین هم اگر کامل پست شود، جای تعجب دارد.

صف برفی

او اصلا اینجا نیست. همراه ما نیست. ما که در این سرزمین دور، میان سروهای سر به آسمان ساییده، روی پیچکهای در هم تنیده، زیر ابرهای تا زمین رسیده سفر می‌کنیم. ما که راه را نم زده و سرد و کز کرده می‌پیماییم. ما که ساعتها را در صف دراز و دلگیر خوشی گردشگران، چشم دوخته بر سرهای بیشمار پیش روندگان، زیر نور هرزهء نگاه از پس آیندگان می‌گذرانیم.
ماشینهای رنگارنگ با سواران گوناگونشان، همه در صف بیشمار، بر این جادهء باریک در آرزوی حرکت به سوی مقصد بازمانده‌اند. برف سفید و یکدست و انباشتهء گرد جاده، محملی گشته برای شادی در راه ماندگان، برای بازی کودکان، برای نگاه خیرهء بزرگسالان.
تا زانو فرورفته در برفها، از قندیلهای بزرگ یخ آویخته از صخره‌ها عکس می‌گیرم، از کودکان بازیگوش برف در دست، از جوانان نورسیدهء افتاده در برف.
عصر است. شاید حتی تا فردا در این صف بی‌منتها گرفتار باشیم. که می داند؟ برف بازیچهء سهمگینی است. چه بسیار کسانی که به درونش گام نهاده‌اند و هرگز بیرون نیامده‌اند. شاید آنگاه که با بدن کرخ شده از سرما، در انتظار مرگ زودهنگام، تصاویر گذرای زندگی از دست رفته را یک به یک اما به سرعت تماشا می‌کرده‌اند، از خود پرسیده‌اند: اکنون او کجاست؟

On Laws

Then a lawyer said, But what of our Laws, master?
And he answered:
You delight in laying down laws,
Yet you delight more in breaking them.
Like children playing by the ocean who build sand-towers with constancy and then destroy them with laughter.
But while you build your sand-towers the ocean brings more sand to the shore,
And when you destroy them the ocean laughs with you.
Verily the ocean laughs always with the innocent.

From:
The Prophet
Kahlil Gibran

عصیان جاودانگی

گونه‌ای عصیان در وجود ما هست. گونه‌ای فرار از هر نظم، هر عنصر کلاسیک که ما را در بدویتی معصومانه و در عین حال خطرناک و بی‌پایه قرار می‌دهد. گونه‌ای عدم تمکین در برابر هر نوع قدرت و “بزرگتر”ی. گونه‌ای انعکاس درونی از دنیای زیر و زبر گشتهء برون، دنیایی که در آن مخروط معکوس کیفیت جایش را به مخروط نامعکوس کمیت داده. گونه‌ای واکنش به دنیایی که مغز ندارد، اما آلت جنسی بزرگی دارد. دنیایی که در آن مهتر شکوهمند صدرنشین به یک دوجین کوتوله‌های ژندهء منحط تکثر یافته. دنیایی که گرچه در آن جاودانگی - این همراه و همنشین ازلی اندیشه - سمج‌تر از همیشه، حتی لحظه‌ای به روح مجال آسایش نمی‌دهد، روی به سوی فراموشی و زیستن بی‌‌قید دارد. دنیای جاودانه‌های پانزده دقیقه‌ای.

چهل تکه

و اما منظور از چهل تکه چیست؟ مراد از چهل تکه آن است که فضاهای مختلف و ناهمگونی که از لحاظ تاریخی و معرفت‌شناختی وجود ما را ساخته‌اند، در سطح واحدی قرار ندارند. هر اقلیمی معرف یک سطح آگاهی است. گویی ما در نتیجهء فرآیندی که درک آن آسان نیست، همهء اعصار تاریخ بشریت را به صورت در‌هم آمیخته در خود گرد آورده‌ایم. البته این سطوح حیاتی بالقوه دارند و تنها به هنگام ارتباط فعلیت می‌یابند. اما از آنجا که ما در دنیایی با سطوح مختلف بازنمایی می‌زییم و قالب‌های شناختی که این سطوح را در خود گرفته‌اند بسیار گونه‌گونند، تجلی آن‌ها تنها به صورت اختلاط امکان‌پذیر است. ما علاوه بر آن که از وجود ردپاهای رنگ پریدهء لایه‌های کهن هستی در درون خود بی‌خبریم، در تسخیر جادوی مقاومت‌ناپذیر آنها نیز هستیم. ما از حالتی به حالت دیگر می‌رسیم بی آن که خود از این چرخش آگاه باشیم و پس از آن که این گذر متخقق شد، خود را دچار احساسات غریبی می‌بینیم که از مهار و هدایت آنها عاجزیم. زیرا تسلط بر آنها نیازمند کلیدهای تازه‌ای برای تفسیر است. از این رو آرام آرام اسیر آفرینش‌های خیالی می‌شویم. البته اگر این رسوبات قدیم لوح ضمیرمان که مشحون از تاثیرات نهان است، خلق آثار ادبی درخشانی را ممکن می‌کند، در قلمرو خرد تعقلی، سبب اختلال در تفکر می‌شود و آن را به سطح التقاط‌های سست پیوند تنزل می‌دهد که نمونهء آن را در کار ایدئولوژی پردازان متعهد مشاهده می‌کنیم.
همزمانی همهء گفتارهای واپس رفته، ما را آمادهء این رویارویی می‌کند. پیش از این تمام گفتارهای حاکم مبتنی بر اصل امتناع ارتفاع ضدین یا نقیضین بود. من اینم، تو آنی، یا، من اینجا هستم، تو آنجا هستی و غیر ممکن است من هم باشم و هم نباشم. اما اکنون به قول میشل سر “لازم است اصل امتناع ارتفاع نقیضین را از میان برداشت: نقض این اصل ما را به سیر و سیاحتی شگفت وا‌می‌دارد. سیاحتی تقریبا به حس درنیامدنی در سرزمین‌هایی نامانوس‌تر از آنجا که اولیس، دانته و گالیور سفر می‌کردند؛ و با این حال آنچنان شدنی و ملموس که در تکنولوژی امروزه نیز به کار می‌رود. به بیان دیگر، من همزمان با دیگری در اینجا هستم، من همزمان در اینجا و در جای دگر و شاید به جای کس دیگرم.” بنابراین باید به جای اصل امتناع ارتفاع نقیضین، اصل اجتماع نقیضین را نشاند. زیرا بدین ترتیب انسان با بسیاری دیگر پیوند می‌یابد. “آری من جمعی کثیرم: مجموعه‌ای بیشمار از دیگران.”

برگرفته از:
افسون زدگی جدید
داریوش شایگان

نام گل سرخ

اصالت گل سرخ در نام آن است، حتی اگر به تنهایی به کار برده شود باز هم وی‍ژگیهای آن را به یاد می‌آورد.

برگرفته از:
نام گل سرخ
امبرتو اکو

Next entries »