Boiling Pot

I do know from doing it [blogging] that it’s not something I can do when I’m actually working. Somehow the ecology of writing novels wouldn’t be able to exist if I’m in daily contact. The watched pot never boils!
William Gibson
Boiling Pot

I do know from doing it [blogging] that it’s not something I can do when I’m actually working. Somehow the ecology of writing novels wouldn’t be able to exist if I’m in daily contact. The watched pot never boils!
William Gibson
بلاگر

ظاهرا برنامه نویسهای گوگل (که حالا صاحب اختیار شرکت پایرا شدهاند) کدهای این بلاگر ما را طوری دستکاری کردهاند که با بعضی حروف فارسی مشکل پیدا کرده. چند روز است سعی میکنم اینجا چیزی بنویسم، اما همهء متنها نصفه پست میشود. همین هم اگر کامل پست شود، جای تعجب دارد.
صف برفی

او اصلا اینجا نیست. همراه ما نیست. ما که در این سرزمین دور، میان سروهای سر به آسمان ساییده، روی پیچکهای در هم تنیده، زیر ابرهای تا زمین رسیده سفر میکنیم. ما که راه را نم زده و سرد و کز کرده میپیماییم. ما که ساعتها را در صف دراز و دلگیر خوشی گردشگران، چشم دوخته بر سرهای بیشمار پیش روندگان، زیر نور هرزهء نگاه از پس آیندگان میگذرانیم.
ماشینهای رنگارنگ با سواران گوناگونشان، همه در صف بیشمار، بر این جادهء باریک در آرزوی حرکت به سوی مقصد بازماندهاند. برف سفید و یکدست و انباشتهء گرد جاده، محملی گشته برای شادی در راه ماندگان، برای بازی کودکان، برای نگاه خیرهء بزرگسالان.
تا زانو فرورفته در برفها، از قندیلهای بزرگ یخ آویخته از صخرهها عکس میگیرم، از کودکان بازیگوش برف در دست، از جوانان نورسیدهء افتاده در برف.
عصر است. شاید حتی تا فردا در این صف بیمنتها گرفتار باشیم. که می داند؟ برف بازیچهء سهمگینی است. چه بسیار کسانی که به درونش گام نهادهاند و هرگز بیرون نیامدهاند. شاید آنگاه که با بدن کرخ شده از سرما، در انتظار مرگ زودهنگام، تصاویر گذرای زندگی از دست رفته را یک به یک اما به سرعت تماشا میکردهاند، از خود پرسیدهاند: اکنون او کجاست؟
On Laws

Then a lawyer said, But what of our Laws, master?
And he answered:
You delight in laying down laws,
Yet you delight more in breaking them.
Like children playing by the ocean who build sand-towers with constancy and then destroy them with laughter.
But while you build your sand-towers the ocean brings more sand to the shore,
And when you destroy them the ocean laughs with you.
Verily the ocean laughs always with the innocent.
From:
The Prophet
Kahlil Gibran
عصیان جاودانگی

گونهای عصیان در وجود ما هست. گونهای فرار از هر نظم، هر عنصر کلاسیک که ما را در بدویتی معصومانه و در عین حال خطرناک و بیپایه قرار میدهد. گونهای عدم تمکین در برابر هر نوع قدرت و “بزرگتر”ی. گونهای انعکاس درونی از دنیای زیر و زبر گشتهء برون، دنیایی که در آن مخروط معکوس کیفیت جایش را به مخروط نامعکوس کمیت داده. گونهای واکنش به دنیایی که مغز ندارد، اما آلت جنسی بزرگی دارد. دنیایی که در آن مهتر شکوهمند صدرنشین به یک دوجین کوتولههای ژندهء منحط تکثر یافته. دنیایی که گرچه در آن جاودانگی – این همراه و همنشین ازلی اندیشه – سمجتر از همیشه، حتی لحظهای به روح مجال آسایش نمیدهد، روی به سوی فراموشی و زیستن بیقید دارد. دنیای جاودانههای پانزده دقیقهای.