زرنوشت

گاه نوشت های م. زرگر

Archive for فروردین, ۱۳۸۲

ببخش و فراموش کن

می‌خواستم بنویسم مرا به خاطر غیبتهای طولانی‌ام ببخشید، خودم خنده‌ام گرفت. مگر این صفحه چند نفر خواننده دارد؟ به هر حال حتما دلیلی دارد که نمی‌نویسم. دلیلش هم احتمالا این است که دارم چیز دیگری می‌نویسم. یک داستان. می‌بخشید.

بورخس و من

بورخس تنها، قلمی در دست، و با پشتوانهء آن کتابخانهء عظیم بابلش به جنگ همهء تیرگیها و ناکامیهای کشورش می‌رود، که از اکنون آغاز می‌شوند و در گذشته‌های جاهلانه و در اجداد دور اروپایی ریشه می دوانند. انگار مانند آن نقشهء مقیاس یک یکم که همهء سطح کشور را می‌پوشاند، رؤیاها و افسانه‌های بورخس نیز بر سر تا سر آرژانتین گسترده‌اند. انگار بورخس که روزی بوئنس‌آیرسی بود، حال بوئنس‌آیرس را بورخسی کرده. شهر تغییری نکرده، همچنان نظامیان و گاچوها هستند که حکم می‌رانند، دیوارهای چرکین هنوز نقش ستم را باز می‌تابانند، مردم از ترس، یا از بی‌تفاوتی به کنج سایهء اتاقها می‌خزند. اما اکنون شهر خاطره‌هایی دارد؛ خاطره‌هایی سترگ که پیشتر نبودند و تنها با بورخس زاده شدند. بوئنس‌آیرس هر‌ چه از شبهای تاریک و دراز و چاقوکشیهای بی‌مثالش در خاطر دارد، مدیون بورخس است. میدان کنستیتوسیون، خیابان بلگرانو، میدان کنسپسیون، خیابان سارمینتو، بورخس از هر جا گذشته ردی از خود به جای گذاشته، اشباحی بی‌آزار به رهگذران افزوده، داستانهای کندآهنگ کوچه و بازار را به افسانه‌ آمیخته. شاید بدین ترتیب از ناخشنودیها جسته. تغییرناپذیری و رؤیا دو عنصر به هم پیوسته‌ و جدایی‌ناپذیرند، همان طور که بوئنس‌آیرس و بورخس.

بن بست

بر سردر فکر نوشته: بن بست.
بیهوده وارد نشوید!

میخ در سنگ

هرجمله که می نویسم، میخی است آهنین بر دیوارهء صخره‌ای سخت.

آیینه

آیینه شکست. تکه‌هایش ریخت؛ خرده‌هایش نیز. تو آیینهء من بودی، که خود را به خرده شیشه‌هایی بی‌مقدار فروکاستی.

« Previous entries