صبح تمام

دیگر نمینویسم، روی خط هم نمیآیم.
سعی میکنم sobh at softhome.net و mshzplus at yahoo.com را هفتهای یک بار چک کنم.
خدانگهدار.
صبح تمام

دیگر نمینویسم، روی خط هم نمیآیم.
سعی میکنم sobh at softhome.net و mshzplus at yahoo.com را هفتهای یک بار چک کنم.
خدانگهدار.
بدون عنوان

هنگامی که زیر زبانم شور میشود، درمییابم که حالت تهوع دارم.
هنگامی که ته مزهء دهانم تلخ میشود، درمییابم که ستمی بر من روا شده.
هنگامی که مطلقا مزهای را نچشم، درمییابم که چندی است مردهام.
من که مدتی است نمیتوانم صفحهء خودم را ببینم. برای نوشتن ناگزیر از ابزارهای جانبی استفاده میکنم. شما هم اگر از داخل ایران این نوشتهها را میبینید، از آخرینها هستید. مدیر شبکه به من اطمینان داد که در زمان کوتاهی، به مرحمت مخابرات ایران، این صفحه به طور کلی مسدود خواهد شد. امیدوارم این طور نباشد. اگر هم باشد، باز اسباب کشی میکنم. خانه به دوشی مدتهاست که نه یک عادت، بلکه جزئی از شخصیت ما شده.
مجموعه آثار احمد شاملو
دفتر یکم: شعرها

من این کتاب سرخ و سفید را با شاملوی خاکستریاش، گرفتهام.
کتاب شیئ صلبی است که که میتوان در دست گرفت و ادعا کرد، این شاملو است در کف من. یا بر سینه چسباند و ادعا کرد، این شاملو است در بر من.
بله، شاملو اینجاست، روی جلد کتاب، پا بر پا انداخته، نشسته، دژم، به روبرو مینگرد. شاملو اینجاست، کنار دست من، برای همیشه.
و این همه مدیون دختری است که این کتاب را به من خراند!
لغتنامهء دهخدا - جلد ۱۱ - صفحهء ۱۶۹۴۳

فاطمه. [طِ مَ] (اِخ)۱ دهکدهای در کشور پرتقال است که در ۱۰۰ هزار گزی شهر لیسبن قرار دارد. (المنجد)
۱ - Fátima
تفاوت

اگر هر روز دو فرضیه به ذهنتان میرسد که یکی را اثبات و دیگری را رد میکنید، یک احمق هستید.
اگر هر روز ده فرضیه به ذهنتان میرسد که یکی را اثبات و دیگری را رد میکنید، یک دانشمند هستید.
اگر هر روز صد فرضیه به ذهنتان میرسد که یکی را اثبات و دیگری را رد میکنید، یک فیلسوف هستید.
اگر هر روز هزار فرضیه به ذهنتان میرسد که هیچ یک را اثبات یا رد نمیکنید، یک رمان نویس هستید.
حاشیههایی حول یک محور

میرک میگوید ستیز با قدرت، ستیز حافظه با فراموشی است.میکوشد آنچه را دوستانش بیاحتیاطی مینامند چنین توجیه کند: ثبت دقیق خاطرات روزانه.
مکانیک دوباره روی موتور خم شد و گفت:”درست وسط پراگ، در میدان ونسلاوس مردی ایستاده و دارد استفراغ میکند. و مرد دیگری میآید، نگاهی به او میاندازد، سری تکان میدهد، و میگوید “خوب میدانم چه منظوری داری.”
بیتردید با صحنهء فیلمهای ردهء “ب” آشتا هستید که در آن پسر و دختری دست همدیگر را گرفتهاند و در میان چشماندازی بهاری (یا تابستانی) میدوند. میدوند، میدوند، میدوند. و میخندند. عشاق با خندهء خود به تمام دنیا، به تمام تماشاگران فیلم در همه جا میگویند، “نگاه کنید ما چقدر خوشبختیم، از زنده بودن چه خوشحالیم و چه به تمامی با زنجیر وجود هماهنگیم!” این صحنه احمقانه، و کیچ گونه است، اما یکی از اساسیترین وضعیتهای بشری را در بر دارد:”خندهء واقعی، خندهای فراسوی شوخی.”
تمام کلیساها، تمام تولیدکنندگان لباس زیر، تمام ژنرالها، تمام احزاب سیاسی آن خنده را به طور مشترک دارند؛ تمام آنها از تصویر این دو عاشق خندان برای تبلیغ دین خود، محصول خود، ایدئولوژی خود، ملت خود، جنسیت خود، مایع ظرفشویی خود استفاده میکنند.
این اواخر با یک تاکسی از این سر تا آن سر پاریس رفتم، رانندهء پر حرفی نصیبم شد. شبها خوابش نمیبرد. بیخوابی ناجوری داشت. قضیه در زمان جنگ شروع شد. او ملوان بود. کشتیش غرق شد. سه روز و سه شب شنا کرد و بالاخره نجات یافت. چندین ماه بین مرگ و زندگی دست و پا زده بود و با اینکه عاقبت خوب شد اما توانایی خوابیدن را از دست داد. در حالی که لبخند میزد گفت ” من یک سوم بیشتر از شما زندگی میکنم.”
پرسیدم “و در این یک سوم اضافه چکار میکنید؟”
جواب داد “مینویسم.”
از او پرسیدم چه مینویسد.
داستان زندگیش را مینوشت. داستان مردی را که سه روز در دریا شنا کرد، در برابر مرگ ایستاد، قدرت خوابیدن را از دست داد، اما توان زیستن را حفظ کرد.
“برای بچههایتان مینویسید؟ یک تاریخچهء خانوادگی است؟”
خندهء تلخی کرد “بچههایم ذرهای اهمیت نمیدهند. میخواهم آن را به صورت کتاب منتشر کنم. فکر میکنم برای بسیاری از آدمها سودمند خواهد بود.”
گفتگویم با راننده ناگهان بینشی دربارهء ماهیت دلمشغولیهای یک نویسنده به من داد. به این دلیل کتاب مینویسیم که بچههایمان اهمیت نمیدهند. به آدمهای ناشناس رو میآوریم، زیرا وقتی با همسرمان حرف می زنیم گوشهایش را میبندد.
[...] به این معنا، رانندهء تاکسی و گوته در شور و برانگیختگی واحدی با هم شریکند. آنچه گوته را از رانندهء تاکسی متمایز میکند نتیجهء آن شور و برانگیختگی است، نه خود آن.
او اما همچنان به حرف زدن دربارهء اینکه تامینا باعث شده بود همه چیز را بفهمد ادامه داد.
تامینا حرف او را قطع کرد “منظورت چیست؟ هیچوقت حتی حرف این موضوع را هم نزدیم.”
[...] “لازم نبود چیزی به من بگویی. کافی بود به تو فکر کنم.”
هر قدر مردم مردم غمگینتر باشند صدای بلندگوها بلندتر میشود.
تاریخ موسیقی فانی است، اما حماقت گیتار جاودانه است.
وقتی کارل گوت، خوانندهء پاپ، در سال ۱۹۷۲، به خارج رفت، هوساک [رئیس جمهور وقت] ترسید. بلافاصله نشست و برایش نامهای خصوصی نوشت (اوت ۱۹۷۲ بود و گوت در فرانکفورت به سر میبرد). آنچه در زیر میآید نقل قول کلمه به کلمهء آن است. از خودم هیچ کلمهای درنیاوردهام.
کارل عزیز،
از شما عصبانی نیستیم. خواهش میکنیم بازگردید. هرکاری بخواهید برایتان خواهیم کرد. اگر به ما یاری کنید به شما یاری خواهیم کرد…
در این خصوص فکر کنید. هوساک بیآنکه خم به ابرو بیاورد اجازه داد پزشکان، عالمان، ستارهشناسها، قهرمانها، کارگردانها، فیلمبرداران، کارگران، مهندسان، معماران، مورخان، روزنامهنگاران، نویسندگان و نقاشان مهاجرت کنند. اما نتوانست فکر خروج کارل گوت از کشور را تحمل کند. زیرا کارل گوت نمایندهء موسیقی منهای ذهن و حافظه است، موسیقییی که استخوانهای بتهوون و الینگتون، ذرات وجود پالسترینا و شونبرگ در آن مدفون شده است.
رئیس جمهوری فراموشی و ابله موسیقی لایق همدیگرند. هر دو برای یک آرمان تلاش میکنند: “اگر به ما یاری کنید به شما یاری خواهیم کرد.” نمیتوان یکی را بدون آن دیگری داشت.
از:
کتاب خنده و فراموشی
میلان کوندرا