امپرسیون

در سن پیر دزیف دختر بسیار زیبایی سوار شد که متاسفانه جزو گروه کوچک نبود. نمی توانستم از پوست ماگنولیایی اش، چشمان سیاهش، بدن کشیدهء خوش تراشش چشم بردارم. پس از ثانیه ای خواست شیشه ای را باز کند، چون هوای کوپه گرم بود، و چون نمی خواست از یکایک حاضران اجازه بگیر و من تنها کسی بودم که بالاپوش نداشتم بسرعت و با صدایی شاداب و خندان از من پرسید: “ببخشید، آقا، از هوا بدتان نمی آید؟” دلم می خواست به او بگویم: “با ما به خانهء وردورن ها بیایید.” یا: “نام و نشانی تان را به من بگویید.” جواب دادم: “نخیر خانم، هوا ناراحتم نمی کند.” و بعد، بدون آن که به خود زحمت جابه جا شدن بدهد: “دود سیگار دوستانتان را ناراحت نمی کند؟” و سیگاری روشن کرد. در ایستگاه سوم با جستی پیاده شد. فردای آن روز از آلبرتین دربارهء آن دختر پرسیدم. چون از آنجا که احمقانه فکر می کردم فقط یک چیز را می توان دوست داشت، و رفتار آلبرتین با روبر حسادتم را برانگیخته بود، دیگر نگران رفتارش با زنان نبودم. آلبرتین گفت چیزی نمی داند و گمان کنم بسیار صادقانه گفت. با هیجان گفتم: “چقدر دلم می خواهد دوباره ببینمش!” و آلبرتین در جوابم گفت: “خیالتان راحت باشد، آدمها همیشه دوباره پیدایشان می شود.” در این مورد اشتباه می کرد: آن دختر سیگار کش را دیگر ندیدم و نامش را ندانستم. خواهیم دید که چرا دراز زمانی از جستجویش دست برداشتم، اما فراموشش نکردم. اغلب پیش می آید که به فکر او بیفتم و تمنای شدیدی در دل حس کنم. اما تکرار این گونه تمناها ناگزیر به این اندیشه وا می داردمان که اگر بخواهیم این دختران را با همان مایه لذت بازیابیم باید به همان سالی هم برگردیم که ده سال دیگر از پی اش آمده و در همهء این سالها دختر پژمرده شده است. و این همه هست و هست تا روز نامنتظری که چون شبی زمستانی غم انگیز است، شبی که دیگر نه آن دختر را می جویی و نه هیچ دختر دیگری را، و حتی از بازیافتنش می هراسی. چون دیگر نه جاذبه ای در خود می بینی که کسی را خوش بیایی، و نه نیرویی که دوستش بداری. البته نه این که به معنی رایج کلمه ناتوان شده باشی. و اگر بحث عاشقی باشد، شاید بیشتر از هر زمانی عشق بورزی. اما حس می کنی که برای اندک نیرویی که داری کاری بیش از اندازه سترگ است. آرامش ابدی به همین زودی وقفه هایی پدید آورده که نه می توانی بیرون بروی و نه حرف بزنی. پا گذاشتن بر پله آن چنان که باید، خود موفقیتی است چون جستن بندباز در لحظهء خطیر. وای اگر دختری که دوست می داری تو را در این حالت ببیند، حتی اگر هنوز چهره و همهء موهای بور جوانی را داشته باشی! دیگر نمی توان خستگی همگامی با جوانی را تاب آورد. حتی اگر تمنای جسمانی به جای فرونشستن دوچندان شود! برای تسکینش زنی را فرا می خوانی که در بند خوش آمدن به او نیستی، تنها شبی را با توست و هیچگاه دوباره اش نمی بینی.
برگرفته از:
درجستجوی زمان از دست رفته
کتاب پنجم: سدوم و عموره
مارسل پروست
.jpg)
.jpg)
.jpg)
.jpg)
.jpg)
.jpg)
.jpg)
.jpg)
.jpg)






