زندگی دوباره
در زندگی همواره چیز بزرگتری هست که خوشیهای امروزمان را فدایش کنیم، اما گاه خوشییی نیست.
زندگی دوباره
در زندگی همواره چیز بزرگتری هست که خوشیهای امروزمان را فدایش کنیم، اما گاه خوشییی نیست.
زندگی
شاید درخت جوانی است که بر فراز شاخسارش شکوفههای نوی سربرمیآرند؛ شاید گور سیاهی است که تنها به گورهای دیگر راه میبرد.
در یکی از آمفیتئاترهای دانشکدهء ما
کلاس خرید و انبارداری ما در یکی از آمفیتئاترهای دانشکده برگزار میشود. البته امروز شاید کمتر کسی متوجه جانورهای ریزی شده باشد که هر از گاهی با سرعت زیاد اما تلوتلو خوران از جلوی صورت استاد میگذشتند، و بیتوجه به همهء آنچه در اطرافشان میگذشت به تعقیب هم میپرداختند. شاید واقعا ذهن باریک بینی میخواهد که وقتی صحبت از پول و اعتبار و السی و فاینانس و یوزانس است، متوجه جفتگیری چهار مگس در فاصلهء ده متری باشی.
Sweet Detachment of Life

Sometimes at night the darkness and silence weighs upon me. Peace frightens me; perhaps I fear it most of all. I feel it is only a facade hiding the face of hell. I think, ‘What is in store for my children tomorrow?’ ‘The world will be wonderful’, they say. But from whose viewpoint? If one phone call could announce the end of everything? We need to live in a state of suspended animation like a work of art, in a state of enchantment. We have to succeed in loving so greatly that we live outside of time, detached….detached.
Steiner’s Monologue From “La Dolce Vita”
Federico Fellini