زرنوشت

گاه نوشت های م. زرگر

Archive for آبان, ۱۳۸۳

عصاره‌ی عمر

تهِ هر چیز، جایی‌ست که از آنجا ملکوت ملال آغاز می‌شود.

رضا قاسمی
چاه بابل

در باب زندگی

یکی از چیزهایی که یاد گرفتم این بود که باید خم شوم، و الا می‌شکنم. و نیز یاد گرفتم که چگونه می‌شود در عین حال هم خم شد و هم شکست.

کلیسای جامع و چند داستان دیگر
ریموند کرور

سهم خود

برای آرزو که خود تجسد آرزوهای خویش است:

به سهم خود، گاه احساس می‌کنم که یکسره عاجز از دوست داشتنم و در عین حال، بیش از هر کس دوست می‌دارم. من با اشخاص بس معدودی معاشرم، اما آنگاه که دیگری اینجا است، می‌توانم به طور نامحدود با او باشم.

نور جهان
کریستین بوبن

غذای مکزیکی برای روح

شب قاصدکی بود…

همه خوابان

اینان همه خوابند. خواب خوبی هم می‌بینند. خواب خوردن، نوشیدن، دوست داشتن، خوابیدن. خواب همه‌‌ی کامرانی‌هایی را می‌بینند که من در بیداری می‌جویم.
وقت خستگی خواب باغ می‌بینند؛ با همه‌ی چنارها و پیچک‌ها و راز‌قی‌ها؛ با همه‌ی بلبلان ناموجود؛ با همه‌ی سبزینه‌های تردی که تنها در گلخانه‌های ذهن مانده‌اند.
وقت دلتنگی و ملولی خواب ساز می‌بینند؛ با همه‌ی رنگ‌های پر رنگ کهن؛ با همه‌ی نغمه‌های از یاد رفته؛ با مضراب‌های گداخته‌ی مطربان در پرده.

خواب کوتاه شبانه‌ی مرا، اما، هر شب کابوس است که می‌آشوبد. از خواب می‌خیزم و درمی‌یابم که دیری است مرده‌ام.