زرنوشت

گاه نوشت های م. زرگر

Archive for دی, ۱۳۸۳

و زندگی

عادت که نه، شاید اعتیاد است. اعتیادی خلاصی‌ناپذیر به همه‌ی آن‌چه که داریم، و از آن گریزناپذیرتر به همه‌ی آنچه که می‌خواهیم داشته باشیم. بدین ترتیب نه تنها در بند داشته‌ها، که بیش از آن در بند نداشته‌هاییم. در نوسانی بی‌پایان میان خواهش داشتن و خواهش از دست ندادن. دو بندی که یکی دستانمان را و دیگری پایمان را در خود می‌پیچد. و نمی‌دانم چرا باز تمنای رفتن داریم؛ با این که خود به خواهش خویشتن در بندیم؛ با این که می‌دانیم گسستن بند، همان نزیستن است.

بخار‌ها

خیلی وقت است خواندن نشریات فرهنگی و ادبی و روشنفکری و ایران‌شناسی، حس مخلوط و نامطبوعی از ناهار خوردن در مرده‌شور‌خانه و گل چیدن در گورستان به من می‌دهد. آدم ناخود‌آگاه به این فکر می‌افتد که «پس صفحه‌ی ترحیم و تسلیت را در این شمارگان بالا، روزنامه‌های مهم کشوری برای چه منتشر می‌کنند». مجله‌ها را که باز می‌کنی، به قلمرو مردگان پا می‌گذاری. یادی از … . پانزده سال از مرگ … گذشت. خاطرات سیاسی مرحوم … . یاد آر ز شمع مرده … . در رثای … . عکس‌هایی منتشر نشده از مرحوم … . همه روی کاغذهای هیچ گرمی بازیافتی، که اگر ازشان شانه تخم‌مرغ می‌ساختند، تخم‌مرغ‌ها کسر شانشان می‌آمد پایین تنه‌ی مبارک را تویش بگذارند. انگار بدین قلمرو تنها مردگان راه دارند؛ یا هرکه در این قلمرو بوده، پیش‌تر مرده. آنان نیز که هنوز نمرده‌اند، دیرزمانی است به زیستن در میان ارواح و آدمیان و اشباح، به یکسان، عادت کرده‌اند. فرجه‌ی پیش از امتحانات است و من تشنه‌، مثل معتادی که بخواهد با هم‌زدن ذغال‌های خاکستر‌ شده‌ی ته منقل نشئه شود، می‌کوشم لای همه‌ی هفته‌نامه‌ها و ماه‌نامه‌ها و فصل‌نامه‌هایی که در طول یک ترم (چهار و نیم ماه) در فاصله‌ی خالی میان تختم و دیوار اتاق تلنبار شده‌اند، تک مقاله‌ای پیدا کنم که سیرابم کند. از شما چه پنهان تازه دیشب، پس از یک هفته از مرگ زونتاگ باخبر شدم؛ چون خبر مرگش در هفتاد و یک سالگی میان اخبار بی‌شمار مرگ‌های مربوط به سونامی اصلا گم شده بود. یکی دو مقاله را که طرفداران زونتاگ در باره‌اش نوشته بودند، با تلنگری به نوار ابزار گوگل یافتم و از آن‌جا راه بردم به آخرین مقاله، یا یکی از آخرین مقالات او که در مجله‌ی ساوترن کراس ریویو منتشر شده، و متن کاملش روی سایت موجود بود. مقاله‌ای با عنوان «درباره‌ی شکنجه‌ی دیگران» که در پی رسوایی ابوغریب به رشته‌ی تحریر در آمده بود. بی‌اختیار شروع کردم به خواندن، تا آنجا که پای کامپیوتر خوابم برد. صبح که بیدار شدم، نخستین کارم خواندن باقی مقاله بود، پیش از شستن دست و رو، پیش از صبحانه خوردن. به هوس افتادم مقاله را ترجمه کنم و بگذارم توی وبلاگم؛ اما دیدم مجالش نیست، مخاطبش هم نیست، در ضمن بعید می‌دانستم که شرق قبلا چاپش نکرده باشد. پس، افتادم به جان توده‌ی مجله‌های خوانده و نخوانده‌ی گوشه‌ی اتاقم، شاید بتوانم هیجانی را که با خواندن یک مقاله به دست آمده بود، با خواندن چند مقاله‌ی دیگر به آرامشی فعال تبدیل کنم. توده‌ی مجله‌ها را که وزنشان کمر جامجله‌ای‌ام را خم کرده بود، یکجا بیرون کشیدم و افتادم به ورق‌ورق کردن این بار سنگین چندماهه.
اول به نظر می‌رسید هیچ چیز خواندنی‌ی وجود ندارد، اما بعد چشمم افتاد به آن همه نگاه‌نو نخوانده، که اتفاقا جلدشان به نحو غریبی به پرتره‌هایی از آدم‌های زنده مزین بود، طوری که آدم حس می‌کرد حق مرده‌ها به نحوی در این‌جا ضایع شده. در نگاه‌نو شماره‌ی شصت و سه، یک سخنرانی از گونترگراس پیدا کردم به نام «ادبیات و انقلاب». گراس سعی کرده بود به همه بفهماند پدیداری کلمه‌ی انقلاب در ادبیات، به ساعت‌های نشخوار بعد از ناهار نویسندگان درجه دو برمی‌گردد و البته ذینفع هم همان‌ها هستند. به نوعی خواسته بود مفهوم انقلاب در ادبیات را خنثی کند، آن هم در درهه‌ی شصت، در یوگوسلاوی سابق. خوب، این‌که چرا ما در قرن بیست و یکم یک همچه چیزی را باید بخوانیم، و این که چه رابطه‌ای میان وضعیت کنونی و نتیجه‌گیری‌های پرخاشگرانه‌ی گراس موجب شده این سخنرانی در به قولی تنها مجله‌ی روشنفکری ایران چاپ شود، سوالی بود که پس از خواندن این مطلب در ذهنم می‌چرخید. البته پرواضح است که آخرین نوبل ادبی قرن بیستم، نه تنها گفته‌ها، که چه بسا آروغ‌های آقای گراس را بسیار مهم‌تر و قابل تامل ساخته، اما آیا نگاه‌نو؟!!
دومین نوشته‌ای که خواندم، داستانی بود از زیگفرید لنتس، نویسنده‌ای آلمانی از «گروه چهل و هفت» که به گفته‌ی مترجم برای خوانندگان ایرانی زیاد شناخته شده نیست. اگر نمی‌دانید، بدانید که در نگاه‌نو، در هر شماره یک داستان کوتاه و چند شعر هم به عنوان زنگ تفریح، یا شاید نمک قضیه منتشر می‌شود، و من بعضا کارهای زیبا و مسحور کننده‌ای در این چند صفحه‌ی محدود یافته‌ام. در شماره‌ی شصت و یک هم این داستان با نام «لوکاس، خدمتکار متین» چاپ شده، که داستان ویرانی یک انگلیسی مستعمراتی است در کنیا. کشاورز و ملاکی که کیکویو‌ها ماشینش را واژگون می‌کنند و وسط بیابان رهایش می‌کنند تا پس از طی مسیر طولانی و ناهموار خانه با پای پیاده، دریابد که مزرعه‌اش، و به همراه آن زن و بچه‌اش سوخته‌اند. من باز معیار این انتخاب را نمی‌فهمم، و این را به حساب خنگی خودم یا بی‌حواسی فرد انتخاب کننده می‌گذارم. به هر حال ما نیاز شدیدی به انتقام گرفتن از گذشته داریم. شاید هم تنها ارزش ادبی مد نظر بوده!
آخ، این بخارای بنفش رنگ آقای دهباشی هم از اسفند هشتاد و دو همین‌جا مانده خاک می‌خورد. بگذار ببینم نقد کتاب چه دارد. «خانه‌ی دایی یوسف» کتابی است که به قدر کافی ازش شنیده‌ام که بخواهم یک نقد سه - چهار صفحه‌ای درباره‌اش بخوانم. بله، اینجا هم نوشته کتاب قابل تحسین است، و موضوعش… کتاب درباره‌ی «پریشانی و سرگردانی افرادی است که با دید غیرانتقادی و با توسل به آموزه‌های بدوی لنین و استالین از ایدئولوژی برای خود طنابی می‌سازند و با آن دست و پا و عقلشان را می‌بندند». بابا آخر از جان این افعال ماضی چه می‌خواهید! نکند می‌خواهید سوراخ‌های زمان حال را با آن‌ها گل بگیرید؟ من نسل سومی فلک زده می‌فهم که برای ساختن زمان حال باید از ریشه‌ها جان گرفت، اما، اما، این تن بمیره، بسه! دیگه بی‌خیال شو عمو!
حدس بزنید پنجاه و هشت صفحه بعد چه پیدا کردم. عکسی از سنگ مزار دکتر مهدی سمسار در گورستان مونپارناس پاریس (که به اشتباه در زیرنویس عکس آورده‌اند مونپارس). روی سنگ گرانیت خال‌خال قبر به سادگی، با خط نستعلیق زیبایی نوشته‌اند «در اینجا مهربانی آرمیده است». و پایینتر «مهدی سمسار». پایینتر «۱۳۰۷-۱۳۸۱». یاد قبرهای بهشت زهرا می‌افتم با آن‌همه غزل‌ها و قصیده‌ها و ترجیع‌بندهای بدیع. با پرتره‌های سه بعدیی که از مرده‌ها رویشان حک می‌کنند. سنگ‌های مرمر رگه‌دار نازیبایی که از کوپل‌های عظیم تنی دویست دلار برای‌مان باقی می‌گذارند. کوپل‌هایی سفید و بی‌رگه، مثل نرگس. هی‌ی‌ی‌ی‌. عمر و جوانی ما که اینجا گذشت، اما بعد از مرگ دیگر نه! من نمی‌خواهم در این جنگل مردگان دفن شوم. همین‌جا وصیت می‌کنم؛ عمل کنید یا نکنید، گردنتان است. من را یا توی مونپارناس خاک کنید، یا پرلاشز. یک جایی که غریب باشم و بتوانم از تنهایی خود لذت ببرم. اگر نه، بسوزانیدم. بسوزانیدم و خاکستر‌هایم را بدهید ببرند از نوک دماوند بپاشند به کوه و دشت. عکس خاکستر‌هایم را هم در بخارا چاپ نکنید.

حرف بزن باهاش

مگر یک فیلم اسپانیایی ببینیم که یادمان بیافتد دلمان فیلمی از نوع دیگر می‌خواهد. خوزه آلمودوار سبک فیلم‌سازی شخصی خودش را دارد، زیبایی شناسی تصویری خاص خودش را، با رنگ بندی گرمی که کمتر در سینمای اروپا می‌بینیم، و در نهایت رویکرد خاص خودش را به انسان و روابط انسانی که برای ما ایرانی‌ها جالب توجه باید باشد. ما شخصیت‌های Talk To Her را خیلی بهتر می‌شناسیم تا شخصیت‌های یک فیلم ساز بزرگ فرانسوی، مثل گدار را. به طور خاص، کسانی مثل مارکو و بنینو حس هم‌ذات پنداری ما را بیشتر می‌انگیزند تا شخصیت‌هایی چون پاتریسیا و میشل، که به نوعی شاید روح موج نوی فرانسه باشند. حتی فلینی هم با آن همه آداب و رسوم و جنبه‌های مذهبی که از گوشه و کنار فیلم‌هایش بیرون می‌تراود، کمتر می‌تواند در احساسات به تماشاگر ایرانی نزدیک شود؛ برگمان که جای خودش را دارد. نمی‌خواهم به این سادگی اذعان کنم با دیدن تنها یک فیلم، آلمادواریستی پر و پا قرص شده‌ام، اما می‌خواهم خاطر نشان کنم در کنار تماشای کلاسیک‌ها، و فیلم‌های روز آمریکا و اروپا، گذری هم بر فیلم‌های سینمای اسپانیا که کمتر مطرح شده و مورد بحث قرار می‌گیرند، می‌تواند اثر خوبی، لااقل از نظر احساسی، برای تماشاگر ایرانی داشته باشد. یک حس نزدیکی به شخصیت‌ها که چنان فراموش گشته، که حتی فیلم‌های وطنی هم از آن بی‌نصیب نمانده‌اند و سرشار از شخصیت‌هایی شده‌اند که تمایل اصلیشان نه جلب نظر مخاطب، که دور ماندن از مخاطب و حتی‌المقدور دور زدن اوست. شاید روی سخنم به طور خاص با فیلم‌هایی از نوع نفس عمیق است که گرچه از یک موضوع مطرح و قابل درک و پیدای اجتماعی سخن می‌گویند، شخصیت‌ها و داستانشان چون جسم صلب مکعبی شکلی در گلوی مخاطب گیر می‌کند.

چالش

خرچسانه‌ی قهرمان مسلما آنی است که مرتب خودش را به لامپ مهتابی می‌کوبد. اما این امر واقعا چه تاثیری بر جامعه‌ی خرچسانه‌ها باقی می‌گذارد؟

« Previous entries