زرنوشت

گاه نوشت های م. زرگر

Archive for فروردین, ۱۳۸۴

وزغ‌ها و سنجاقک‌ها

پای سفره بودیم و تلویزیون «قصه‌های مثنوی» گذاشته بود. مجموعه‌ی انیمیشن تک فریمی است که اگر اشتباه نکنم شبکه‌ی یک برای کودکان پخش می‌کند و اگر از ضعف فیلم‌نامه‌اش که یک جور اپیدمی ایرانی است، بگذریم، کار خوش‌ساختی محسوب می‌شود. در یکی از صحنه‌ها چند کودک داشتند در کوچه بازی می‌کردند و در میانه‌ی بازی یک طوطی را بر لب دیواری دیدند. یکی از پسر‌ها کمانش را در‌آورد و طوطی را نشانه رفت. دخترها اول غر و لندی کردند و بعد ساکت شدند، اما درست در لحظه‌ای که پسر می‌خواست سنگش را پرتاب کند، دختری فریاد زد تا طوطی را متوجه خطر کند؛ گرچه دیگر خیلی دیر شده بود.
خواهر هفت ساله‌ام گفت: بچه‌ها برای سرگرمی به سنجاقک‌ها سنگ می‌زنند، اما سنجاقک‌ها واقعا می‌میرند!
مادرم که حواسش به تلویزیون بود گفت: سنجاقک؟
من گفتم: اریش فرید؟
خواهرم گفت: آره، اون کتاب قرمزه!

اصل شعر این‌طور است:

کودکان برای سرگرمی
به وزغ‌ها
سنگ پرتاب می‌کنند

اما وزغ‌ها
واقعا می‌میرند!

نوروز

بهار هم آمد. عید شد. حالا برج میلاد هم با آن ظاهر موقرش، از لای پاره ابرها با پنجره‌های برق انداخته‌ی اتاقم قایم باشک بازی می‌کند. شب‌ها هر چهارده ستاره‌ی جبار که در روز‌های آخر سال به سه ستاره‌ی کمرگاهی کاهش یافته بودند، قلب حیوان‌های قد و نیم‌قد آسمان شب را با شمشیر دولبه‌شان نشانه می‌روند. دختر همسایه که هر بار سبزه‌های نورسته را می‌بیند، بیشتر احساس جوانی می‌کند، در حالی که کلمه‌ها را لای دندان‌های سفید بی‌خالش می‌جود، روسری حریر هندی‌اش را عقب‌تر می‌کشد و با صدای بلندتری قهقهه می‌زند. شاخه‌های چنارهای بیست ساله‌ی توی حیات که تا کنون چون شاخ‌های گوزن نر بالغی تیز و خاکستری به بالا سر می‌کشیدند، حالا زیر بار این همه برگ نورسیده هر چه بیشتر به سینه‌های آویزان زن شیرده‌ای مانند می‌شوند. میهمان‌ها که می‌رسند صدای لغزان بوسه‌ها و جیغ‌های کوتاه زنانه با صدای به هم خوردن النگوها و خلخال‌ها، و بوی چرب و شیرین مواد آرایشی با بوی اجتناب ناپذیر پلو‌ماهی در هم می‌آمیزد. دل چرکمرده‌ی پیرمرد‌های فامیل با برق چشمان وروجک‌های‌شان چراغانی و دست‌های لرزان شفاف‌شان پر از اسکناس‌های نوی شق‌شقی می‌شود. بلند‌گوها که سالی است قر در کمرشان خشکیده از لوس آنجلسی و غیر لوس آنجلسی، هر چه در چنته دارند با عشوه رو می‌کنند. دب اکبر همسایه‌ی پایینی با ضبط نهصد و پنجاه وات و آهنگ‌های دی جی الیگیتورش سلول‌های خاکستری حساس مرا شکار می‌کند.
من نمی‌نویسم.
می‌نویسم.
نمی‌نویسم.
می‌نویسم.

سال نو مبارک!

برای آنان که پرویز تناولی را می‌شناسند

هیچ