شنبه ۱۳ فروردین ۱۳۸۴ ساعت ۱۱:۳۳ ب.ظ · زير روزمرگیها, پریشانیها
سیزده فروردین به همراه چهارشنبه سوری یکی از دو روزی است که سوپاپ اطمینان جامعهی درون ریز ایرانی به شمار میآیند. در این دو روز همهی قوانین بیاعتبار و همهی قواعد زیر و زبر میشوند، تا مگر بدین قیمت روح پرخاشگری که حاصل مستقیم سامانهی اجتماعی معاصر ایران است، سیراب گردد. اما چهارشنبه سوری امسال در نوع خود تجربهی نوینی محسوب میشد. در غیاب نسبی نیروهای نظامی و انتظامی کم مانده بود گروهکهای تخریبچی تشکیل شده از جوانان وندالیست خودشان و شهرشان را با هم آتش بکشند. میشد هر چه واضحتر فاصله گرفتن تجمعهای خانوادگی و دوستانه را از گروهکهای جوانی دید که یا خود تخریبگر بودند، و یا از تماشای شکستن شیشهی ویترینها و آتش زدن برخی اموال عمومی احساس لذت محافظهکارانهای زیر پوستشان میدوید. Read the rest of this entry »
شنبه ۱۳ فروردین ۱۳۸۴ ساعت ۳:۴۱ ق.ظ · زير سوگند به سروانتس
در را که گشودم، در برابرم ایستاده بود. چشمان درشت تیله مانندش را به دستان پرم دوخته بود که وزن پاکتها تا نزدیک زانو پایینشان میکشید. گفت: بگذارشان روی میز. بعد: خستهای؟ و شستی سرخ قهوهجوش را فشار داد. صدای خرخر خفیفی از دستگاه کوچک سیاهرنگ به گوش رسید و بخار سبکی از لای درزهای درش بلند شد. گفت: زودتر منتظرت بودم. و شلال مویی را که مزاحم دیدش بود، با پشت دست کنار زد. گفتم: خستهام. رفتم دنبال اینها. و آوار شدم روی کاناپه. در پاکت را باز کرد و نگاهی به محتویاتش انداخت. گفت: حالا چهجوری میپزند اینها را؟ گفتم: نمیدانم. گفت: این یکی هنوز زنده است. و پاکتها را برداشت و از در بیرون رفت. دو دقیقه بعد با قدری پول در دستش برگشت. گفتم: چیزی نگفت؟ و با دستم چند ضربهی آرام روی کاناپه زدم. بیا بنشین. گفت: نه. بگذار اول قهوهات را بیاورم. چشمم از خستگی دودو میزد. گفتم: قهوه نمیخواهد. خودت بیا بنشین. گفت: الان میآرم. صبر کن یک لحظه. و به سمت کشوی فنجانها رفت. گفت: از فکر خوردن اینها هم چندشم میشه. در هر قدم دامنش کمی پایینتر از زانو به ساق پایش کشیده میشد و از برخورد پاشنهی دمپاییش به کفپوش صدای ترقی برمیخواست. با صدای بلند گفت: لابستر. و فنجان را برداشت و کشو را بست. دمپاییش آواز میخواند. لالایی شاید. خوابم برد. هیچ وقت به قهوههایش نمیرسم.