زرنوشت

گاه نوشت های م. زرگر

Archive for تیر, ۱۳۸۴

دیر است


می‌دانم
اکنون بسیار دیرتر از آن است که بتوانم
آن پسربچه‌ی احمق هجده بیست ساله را
در جزیره‌ای مرجانی پیدا کنم
و حالی‌اش کنم که این همه انتظار
برای یک پری دریایی که هیچ وقت نیامده است، نمی‌آید
ابلهانه است
که همین دختران سیاه سوخته
با لباس‌های چرک و موهای شانه نخورده
لااقل گوشت و پوست و استخوانشان
واقعی است
و می‌توانند از همین دریای نفرین شده، ماهی
و از تو - اگر داشتی - دلی صید کنند

حافظ موسوی
شعرهای جمهوری

اگوفوبیا

به نظر می‌رسد در حال و هوای نامطمئن انتخابات، من نویسنده‌ی من مرده است. ساعت‌ها چشم می‌دوزد به صفحه‌ی نمایش‌گر، و نشان‌گر چشمک‌زنی که یک حرف هم پیش نمی‌رود. شخصیت‌ها چند دقیقه بیشتر عمر نمی‌کنند، خط داستان می‌گسلد، بندها می‌شکنند؛ حتی حوصله‌ی چیز خواندن هم ندارم. فقط روزی دو ساعت پای کامپیوتر می‌نشینم و فکر می‌کنم که اگر قرار باشد یک روز نوشته‌ی ارزشمندی از زیر دستم خارج شود، باید روزی دو ساعت نوشتن را در برنامه‌ام داشته باشم. مطالعه‌ام محدود شده به نوشته‌های تند و تیز طرفداران معین و نظرهای مذبوحانه و تدافعی تحریم‌گران. شب‌ها هم فقط مناظره می‌بینم. دیشب تا چند ساعت پس از آن که مناظره‌ی حیدری در کانال دو تمام شد و زنم تلویزیون را خاموش کردم، هاله‌ی سفید درخشانی جای عمامه‌ی آقای رفسنجانی روی لامپ تصویر باقی مانده بود و یادم می‌آورد که جمعه باید رای بدهم. تسخیر شده‌ام. احمدی نژاد در رؤیاهایم هم اخلال ایجاد کرده: خانم‌ها و آقایان در دو فضای متفاوت به خوابم می‌آیند. حتی زنم هم تا عمق ناخودآگاهش مسخ شده. تازه‌گی‌ها بیش از پیش در خواب حرف می‌زند، و حالا گاهی راه هم می‌رود، آن هم با چشمان کاملا باز. دیشب، دو ساعت بعد از این که خوابیدیم و هاله‌ی روی لامپ تصویر کم‌کم محو شد، با صدای زیر النگوهایش از خواب پریدم. یک ماژیک دستش گرفته بود و تخت دونفره‌مان را با یک خط عمودی از وسط به دو نیم کرده بود، جوری که من در منطقه‌ی چپ تشک افتاده بودم و تنها دست راستم تا بازو به منطقه‌ی راست تشک تجاوز کرده بود. خط سیاه از روی بازویم عبور کرده بود و تا نوک فرفورژه‌ی پایین تخت امتداد داشت. کار زنم که تمام شد، دست مزاحم را روی سینه‌ام پرت کرد و در جایش خوابید. ملافه را هم با قیچی به دو نیم کرده بود.

همه‌ی کسانی که روزنامه‌ی شرق دوست دارد روشن‌فکر خطابشان کند، اما حجب و حیا نمی‌گذارد، اطلاعیه داده‌اند و از رفسنجانی حمایت کرده‌اند. سخن‌گاه دبش هم شده پتیشن‌گاه خاص خواص. می‌گویند مؤتلفه‌ی اسلامی هم طرف‌دار رفسنجانی است. عده‌ای از دست‌اندرکاران ستاد انتخاباتی قالیباف هم حمایت‌شان را اعلام کرده‌اند. قصه‌ی جوادی آملی هم دهان به دهان می‌گردد. گاه جوان‌هایی را توی خیابان می‌بینی که تا روی باسن‌های‌شان تبلیغ رفسنجانی چسبانده‌اند و تراکت‌های رنگی پخش می‌کنند. برادر بزرگ باز وارد میدان شده. نزدیک صبح خواب می‌دیدم احمدی نژاد با جوخه‌ی اعدامش تا پشت خانه‌ی ما آمده، اما بیلبورد تبلیغاتی بزرگ رفسنجانی دیدشان را کور کرده و نمی‌گذارد خانه‌مان را پیدا کنند. بیدار که شدم، دیدم زنم لباس خواب حریر سفیدش را مثل عمامه دور سرش پیچیده است و لخت توی خانه می‌گردد. باید قرص‌هایش را که مدتی است دکتر قطع کرده، دوباره شروع کند. الان که دارم این چند کلمه را می‌نویسم، دارد برای همه‌ی آدم‌های تابلو‌های اتاقم ریش و سبیل می‌کشد و دور چشم‌شان را تیره می‌کند. چه‌کارش کنم؟ نمی‌توانم ببندمش که. باز خوب است قاب‌ها شیشه دارند.

ظهر یکی از بچه‌های روزنامه زنگ زده بود و خواهش می‌کرد که فردا حتما به عنوان ناظر پای صندوق حاضر شوم. من که با کلی زحمت توانسته بودم مانع خراب‌کاری‌های زنم شوم، و او را به توی رختخواب بکشانم، در حالی که با یک دست نگهش داشته بودم که دوباره از جایش بلند نشود، با صدای خواب آلود جواب سر بالا دادم. باز خواهش کرد و گفت رو زده است تا دعوت‌نامه گرفته. فریاد زدم به تخمم که انتخابات است و به درک که تقلب می‌کنند، و گوشی را کوبیدم روی تلفن. برگشتم طرف زنم. با تعجب نگاهم می کرد. دستم را از روی سینه‌اش برداشتم و او کز کرد توی بغلم. بعضی وقت‌ها خودم هم از خودم می‌ترسم.

قصیده‌ای برای اتاق ندیده

عصرها، دم غروب، که کیف در یک دست و نان سنگک در درست دیگر، از سر کار می‌آیم و از کوچه‌ی باریک نانوایی می‌گذرم، چراغ‌های خانه‌ها تک‌تک روشن می‌شوند و به شب که آرام زیر پوست شهر می‌خزد، سلام می‌گویند. این، ساعتی است که هنوز پرده‌ی خانه‌ها حجابی میان من و زندگی شبانه‌ی شهر نکشیده. از کوچه که می‌گذرم، سرم را بالا می‌گیرم تا اتاق‌هایی را ببینم، که هر یک به رنگی است. اتاق‌هایی که گاه تنگ و تاریک، و گاه فراخ و پرنورند. گاه برق اثاثه‌ی طلایی‌شان چشم را از دور می‌زند و گاه تنها زینت‌شان عکس پاره‌ی زن خواننده‌ای‌است که یادگار نسل پیشین است. اتاق‌هایی که شیشه‌های دودی دارند، اتاق‌هایی که درز پنجره‌شان را با چند متر نایلون شفاف گرفته‌اند. من اتاق‌هایی را که کاغذدیواری دارند، دوست دارم. مرا به یاد خانه‌ی در اندر دشتی می‌اندازند که سال‌ها با مادربزرگ پیرم در آن زندگی کرده‌ام. مرا به یاد شمعدانی‌هایی می‌اندازند که نقش دیوار و گل باغچه بودند. گرچه، بیشتر خانه‌ها امروز دیوارهای‌شان لخت است. مثل روح آدمیان که هر سال عریان‌تر می‌شود. اتاق‌های کارگران ساختمانی را هم دوست دارم. به خاطر علاءالدینی که هم اجاق‌شان است و هم بخاریشان. دم اتاق‌های‌شان عطر نان گرم شده شامه را پر می‌کند، و از بوهای هفت‌رنگ و دل‌آشوب خبری نیست. من اتاق‌ها را یک‌یک می‌شمارم و برای هر یک اسم می‌گذارم، مثل چوپانی که حیوان‌هایش را به اسم می‌شناسد. مونس تنهایی من، دختری است که عصرها در اتاق «سرخ» موهای مشکی تاب‌دارش را رو در روی آینه‌ای قدی شانه می‌کند، بعد روی تنها صندلی اتاق می‌نشیند و ساز می‌زند. اتاق «بهار» اما، یک تخت دو طبقه و یک جف وروجک دارد که همیشه اسباب‌بازی‌های‌شان را از بالای تخت پایین می‌اندازند. مادرشان هر شب همه را جمع می‌کند و خط‌خطی‌های روی دیوارها را می‌شوید. اتاق «نیلوفر»، اقامتگاه پیرمرد لالی است که عصرها با صندلی چرخ‌دار به پشت پنجره می‌آید و کوچه را می‌پاید. من رازم را تنها با پیرمرد بی‌زبان شریکم. حتی دختر اتاق سرخ از عشق من چیزی نمی‌داند. کسی نمی‌داند این پرهیب خاکستری که عصرها از کوچه می‌گذرد و عطر خوش نان را تا سر خیابان با خود می‌آورد، چرا این‌قدر کند و بی‌شتاب گام برمی‌دارد. نگاه‌های کوتاهم را کسی جدی نمی‌گیرد. نمی‌دانند معنا در لمحه‌ای ظاهر می‌شود، می‌شکفد، ناپدید می‌شود. من نگاه‌هایم را پی زندگی می‌فرستم. برای من معنی زندگی حس تنوع نوع بشر است، وقتی از پنجره می‌بینم. غایت، دیدن اتاق ندیده، رؤیت اتاق تاریک است.

و

خوشی چه ماه‌عسل کوتاهی است…

باز تنها…

تالار آوینی دانشکده‌ی هنرهای زیبای دانشگاه تهران در روزهای ۲۱، ۲۲، ۲۳ و ۲۴ خردادماه ۱۳۸۴ شاهد برگزاری ۱۷، ۱۸، ۱۹ و ۲۰مین برنامه‌ی «دیروز و امروز» بود. این در حالی است که «گروه موسیقی تهران» که در سال ۱۳۷۲ و به تلاش علیرضا مشایخی و فریماه قوام صدری پایه‌گذاری شد، امسال پا به دوازده ساله‌گی می‌گذارد. این گروه برنامه‌های «دیروز و امروز» را که فرصتی برای هنرنمایی آهنگ‌سازان و نوازندگان جوان است، نه به طور کاملا منظم، بلکه به صورت دوره‌ای و با فاصله‌ای چند ماهه برگزار می‌کند. برگزاری «دوسالانه‌ی پیانو» هم از فعالیت‌های دیگر گروه موسیقی تهران بود که سال گذشته انجام شد. همچنین کنسرت‌هایی با شرکت «ارکستر موسیقی نو»، که خود ثمره‌ی فعالیت علیرضا مشایخی است و مجموعه‌ای از سازهای ایرانی و غربی را در بر می‌گیرد، با تلاش این گروه، گاه به گاه برگزار شده‌اند. Read the rest of this entry »

مانیفست نگاه و سرگیجه

وبلاگ من درباره‌ی فوتبال نیست. به سیاست هم ربطی ندارد. اصلا این وبلاگ با هیچ چیز خاصی، ارتباط مستقیمی ندارد؛ غیر از من. موضوع اصلی این وبلاگ شخص من است. من و هر آنچه جلب توجهم را می‌کند. من، و هر آنچه که می‌توانم با تو که از پس چند لینک از راه می‌رسی به اشتراک بگذارم. در این میان بعضی چیزها آن‌قدر خصوصی است که اصلا نمی‌توان با تو شریک شد. مثل وقتی که آدم شکم روش دارد. بعضی چیزها هم آن‌‌قدر عمومی است که اصلا گفتن ندارد. مثل وقتی که مغز آدم به شکم روش مبتلاست. تو بگو دپ زده. بعضی روزها هم اصلا وقت این سوسول بازی‌ها را ندارم. به هر حال خود شکوفایی در راس هرم نیازهای مازلو است، و ما اغلب در قاعده‌ایم. مد شده می‌گویند فراروی. وبلاگ شخصی‌ترین و عمومی‌ترین فراروی من است.
Read the rest of this entry »

بشکن

می‌دانی
جنسم خراب است
شیشه‌ی وجودم پیرکس نیست
ترک برمی‌دارد ناگاه
خرد می‌شود
می‌ریزد