زرنوشت

گاه نوشت های م. زرگر

Archive for مرداد, ۱۳۸۴

کیچ‌‍

خوب، یک روز شاعر جوانی با یک ورق کاغذ در پیشگاه ارباب‌مان حضور یافت. ارباب‌مان گفت «عجب سورپریزی، این‌ها شعر هستند!»
شاعر گفت «بله، ارباب، این‌ها اشعاری به قلم خود من هستند، و از شما تقاضا می‌کنم که حقیقت را، و فقط حقیقت را درباره‌ی این اشعار به من بگویید.»
ارباب‌مان گفت «و شما از حقیقت بیم ندارید؟»
شاعر با صدایی لرزان جواب داد «نه.»
و ارباب‌مان به او گفت «دوست من، شما نه تنها به من نشان داده‌اید که اشعارتان ارزش گه هم‌وزن خود را ندارند؛ بلکه نشان داده‌اید که کارتان هرگز هم ذره‌ای بهتر از این نخواهد شد!»
شاعر جوان گفت «متأسفم که این را دانستم، این یعنی این‌که باید تمام عمر شعرهای بد بنویسم.»
که در جواب آن ارباب‌مان گفت «مرد جوان، بگذارید هشداری به شما بدهم. نه خدایان، نه انسان‌ها و نه تیرهای راهنما شاعران میانه حال را نمی‌بخشند!»
شاعر گفت «فهمیدم، ارباب، اما دست خودم نیست. این نوعی اجبار و بی‌اختیاری است. من اجبار و بی‌اختیاری فوق‌العاده‌ای به سرودن شعر بد دارم.»
ارباب‌مان داد زد «یک بار دیگر درباره‌ی عواقب آن به شما هشدار می‌دهم!»
اما شاعر جوان جواب داد «شما دیدروی بزرگ هستید، من یک شاعر بدم. اما ما شاعران بد به لحاظ تعداد بسیار زیادیم؛ همیشه در اکثریت خواهیم بود! تمام نوع بشر از شاعران بد تشکیل شده است! و عامه - ذهنیتش، سلیقه‌اش، نازک‌طبعی‌اش - چیزی به جز جماعت شاعران بد نیست! چرا فکر می‌کنید که شاعران بد شاعران بد دیگر را می‌رنجانند؟ شاعران بد که نوع بشر را تشکیل می‌دهند عاشق شعر بد هستند! در واقع، من فقط به این دلیل شعر بد می‌سرایم که روزی در پرستشگاه شاعران بزرگ قرار خواهم گرفت!»

ژاک و اربابش
میلان کوندرا

هرجا باشیم، پشت سرمان است

روی پله‌ها درنگ کردم و به او نگریستم. نمی‌خواستم پایین بروم. او تنها بود، اما مادرم نیز می‌بایست جایی همان نزدیکی باشد. او منتظر من بود؛ مادرم منتظر زنگ در بود. مادر این دیدارها را ترتیب می‌داد، پسرهای لتونیایی خانواده‌دار را دعوت می‌کرد، پسرهایی را که در پزشکی یا حقوق آینده‌ای در انتظارشان بود، تا خاطرخواه من، یعنی دختر هفده ساله‌اش، شوند.

نگاهی به پایین، به سوی اتاق پذیرایی کهربایی‌مان انداختم. سراسر کهربا ـ مجسمه‌های کوچک کهربایی ملکه، صلیب‌های کهربایی، قطعات بزرگ کهربا، به هم پیوسته چون دانه‌های تسبیح، آویخته از دیوار.

او کنار کوسن‌های گلدوزی شده روی کاناپه نشسته بود. پیش‌تر دیده بودمش. بوستونی بود. به خاطر لب‌هایش لب‌قیطانی صدایش می‌کردم ـ لب‌هایی به کلفتی لب‌های یک دلقک. از لب کلفت متنفرم.
Read the rest of this entry »

هی، س-ک-س-ی!

پنج‌شنبه‌ها دوستت ندارم
برای بوس و کنار
روز دیگری را انتخاب کن

به یاد داشته باش
ابزار نوازش را:
چشم‌ها را،
دست‌ها را،
و کوله‌بار واژه‌های محبت‌آمیز را
جا نگذاری

راستی
سر راه
بوگیر هم بگیر
برای ملافه‌هایم لازم دارم

مویه

نه کسی می‌شنود
نه کسی می‌بیند
وقتی ریسمانی
رشته‌رشته می‌گسلد
در تاریکی شب

گیرم که قایقی را در لنگرگاه
یا گنهکاری را در زندان
نگاه داشته باشد

حقوق بشر

هی
دوست دونفره‌ی من
من هم خاکستر‌نشین‌ام
و
باید بگویم
شما زغال‌نشین‌ها
از آن جهت که هنوز خاکستر نشده‌اید
بر ما برتری دارید

هی
دوست من
می‌دانم که یک پاره‌ات
مدام
روی لبه‌ی زغال‌ها
بازیگوشانه
جست و خیز می‌کند
و ملتمسانه
خواهان سقوط است

اما

اینجا
روی خاکسترها
برای آن پاره‌ی دیگرت
که شعر می‌خواند و
قصه می‌گوید و
چکامه‌هایش شادمانه
در زنگ صدای قاشق و چنگال‌ها می‌پیچد
جا زیاد است

ما خاکستر‌نشین‌ها
شعر دوست داریم
و پیامبران راستین‌مان
آوازه‌خوانان‌اند
و هنوز
افسانه‌های کوتاه را
کودک‌وار
با چشمان گرد شگفت‌زده
می‌شنویم

هی
دوست کوچکم
تو که اینجا صاحب‌خانه‌ای
پاره‌ی تیره‌ات
مهمان ما باشد

غزل آخر

جان جهان! دوش کجا بوده‌ای؟
نی، غلطم؛ در دل ما بوده‌ای
آه که من دوش چه سان بوده‌ام؟!
آه که تو دوش که را بوده‌ای؟!
رشک برم کاش قبا بودمی
چون که در آغوش قبا بوده‌ای
زهره ندارم که بگویم تو را:
«بی من بیچاره کجا بوده‌ای؟»
رنگ رخ خوب تو، آخر، گواست
در حرم لطف خدا بوده‌ای
آینه‌ای، رنگ تو عکس کسی است
تو ز همه رنگ جدا بوده‌ای

گزیده‌ی غزلیات شمس
محمدرضا شفیعی کدکنی

آداب بی‌اعتقادی

در فرهنگ عامه‌ی شیعی حالت روحی تعریف شده‌ای وجود دارد که من آن را Friday Effect می‌نامم. غروب جمعه غروب دلگیری است، چون در این ساعت آقا امام زمان به اعمال هفته‌ی گذشته‌ی شیعیان رسیدگی می‌کند و ناخشنودی او غم را بر دل آنان مستولی می‌سازد. بعضی هم می‌گویند انتظار فرج است که جمعه‌ها عصر، غم بر دل می‌نشاند. اگر دل‌ها صاف‌تر و اعمال صالح‌تر بود، آقا یکی از همین جمعه‌ها می‌آمد.
من هم امروز دچار Friday Effect شده‌ام؛ با این تفاوت که نه امروز جمعه است، نه من انتظار فرج کسی را می‌کشم. فقط خورشید را می‌نگرم که به کندی در افق تفته‌ی تابستانی غرق می‌شود و چیزی در گوشه‌ی تاریک دلم آرام آرام جان می‌بازد. شاید این Wednesday Effect باشد. به هر حال از مزایای بی‌اعتقادی این است که می‌توانی هر وقت بخواهی، بی منت کسی غمگین باشی. به همین یک مزیتش هم می‌ارزد.

Next entries »