زرنوشت

گاه‌نوشت‌های م. زرگر

Archive for شهریور, ۱۳۸۴

هرم

جنازه، آویخته از چوبه‌ی دار، آهسته تاب می‌خورد. باد می‌زند. من با چشمان آفتاب‌زده حرکتش را پی می‌گیرم و رخوت سبکی تنم را می‌گیرد. جنازه که نه، تکه‌ی گوشت، چون پیش از این که دارش بزنند، سنگسارش کرده بودند. مرده‌اش را سنگسار کرده و بر دار کرده بودند، تا مایه‌ی عبرت باشد. پیش از آن، از راسته شقه‌اش کرده بودند، در حین ارتکاب جرم، همان آن که گیر افتاده بود. قمه وسط کمرش فرود آمده و شقه‌اش کرده بود. جنازه‌ی لختش را با زحمت، خون چکان، تا آنجا کشیده بودند، کفن‌پیچ کرده بودند، و به زور در چاله تپانده بودند، جوری که نیفتد. شاید با تکه چوبی علمش کرده بودند. شسته بودندش، اما آخر، خون نمه زده بود از زیر پارچه‌ی چلوار. مردم، متحیر، سنگ می‌پراندند و منتظر بودند تقلایی بکند برای خلاصی خودش، یا لااقل ناله‌ای سر دهد. نمی‌کرد. صامت و بی‌حرکت ایستاده بود تا سنگ‌ها پاره‌اش کنند. خون هم گله نمی‌زد از نقطه‌ی برخورد سنگ‌ها. انگار به ماهی سنگ بزنند. خونش قبلا رفته بود از زخم کمر.
تاب که می‌خورد این جنازه، آفتاب که می‌خورد بر سر و سینه‌اش، من خنک می‌شوم، انگار لنگ خیسی بر سرم گذاشته باشند. برادرم است. برادر بزرگم. آن قدر خواند به گوشش این زن که «بیا با هم بمیریم»، تا شد آن‌چه نباید می‌شد. گفتمش زن که وفا ندارد. نمی‌ماند باهات تا مرگ. مگر راحیل من وفا داشت؟ مگر ماند؟ به خرجش نمی‌رفت. وقتی قمه تا دسته فرو رفته بود توی تنش، و چشم‌هاش گشاد شده بود، مثل گاوی که داغش کنند، زن فقط خندیده و گفته بود «خداحافظ عزیزکم!» بعد هم لابد خودش را از زیر پیکری که سردتر و سنگین‌تر می‌شد، کشیده بود بیرون.
با هم نمرده بودند. زن مانده بود و سنگ پرانده بود به جنازه‌اش. مطمئنم همان زن روبنده سفید بود. خودش بود. حتی لازم نبود شوهرش بیاوردش. خودش با پای خودش آمده بود و سنگ اول را انداخته بود. سر کوی و برزن، تا چشم شوهرش را دور می‌دید، جلو راه برادرم سبز می‌شد و به گوشش می‌خواند که «با هم می‌خوابیم و با هم می‌میریم.» ساده نبود برادرم. می‌گفت روبنده‌ی زن را بالا زده و بوسه‌ای ربوده. می‌گفت «طعم لب‌هاش». قسم می‌خورد ارزش مردن را دارد. می گفت از جانم نمی‌ترسم، از آبرویم می‌ترسم. طول کشید، اما رفت. سر آخر رفت و با خونش آب داد تخت زن را. باید می‌مرد؛ باید سنگ می‌خورد؛ باید می‌آویختندش آن بالا تا زن زایا شود. خرافه است شاید. می‌گویند خون جوان که بریزد در رختخواب، زن زایا می‌شود.
زن بوسیده بود برادرم را، دست کرده بود لای موهاش و کشیده بودش توی رختخواب. جبار زنش را قد تخم چشم‌هاش می‌خواست. خوب پاییده بود تا کارشان تمام شود، بعد آمده بود و قمه را تا دسته فرو کرده بود. آن وقت زن خندیده بود. با لذت. تنش هنوز داغ لذت بود. گفته بود «خداحافظ عزیزکم!» هیزم اجاق کور جبار شد برادرم.

راستی

تو
با خودت
مارپله بازی کن

من
با خودم
شطرنج

تو
مهره‌ی رنگی‌ات را
هر بار
طعمه‌ی ماری کن

اما من
هنوز
پیاده به وزیر می‌برم

* * *

راستی یادم رفت

دوست داشتم صبح
بیدارم می‌کردی

همه چیز درباره‌ی ماری

پنج ساله است. همه اذعان دارند موهای لخت مشکیش به مادربزرگش رفته. روزی یک ساعت جیغ می‌زند و نزدیک چهل و پنج دقیقه گریه می‌کند. عصبانی که می‌شود، ناخن‌هایش را می‌جود و فرد خاطی را چپ‌چپ نگاه می‌کند. چشم‌هایش خاکستری است. گاهی هم عسلی. این را دیگر از هیچ‌کس به ارث نبرده، خاص خودش است. چشم‌هایش رنگ روحش را می‌گیرند. یاد گرفته عکس‌های کتاب را تماشا کند و از روی‌شان برای خودش قصه بگوید. تازه‌گی‌های با گربه‌ی خال مخالی حیاط خانه‌ی مادربزرگ دوست شده و برایش شیر و گوشت می‌برد. ماری هم در قد و قواره‌ی خودش با غم بزرگی در زندگی دست به گریبان است. گربه را خیلی دوست دارد، اما پوستش به موی آن حساسیت نشان می‌دهد. مادرش هیچ‌وقت نمی‌گذارد از چند متری به آن نزدیک‌تر شود. پدرش که خلبان یک جت غول‌پیکر است، جیغ و ویغ بیش از حد او را به حساب لوس کردن مادرش گذاشته، اما ما می‌دانیم که این‌طور نیست. بچه، گربه را می‌خواهد. دوست دارد نوازشش کند. از این که گربه پس از نوازش تنش را می‌کشد، ذوق می‌کند. بزرگ‌ترین غم ماری این است که نمی‌تواند به چیزی که دوست دارد، زیاد نزدیک شود. نمی‌تواند دستش را بگذارد بین گوش‌های گربه و قلقلکش دهد. گرچه گربه هم این کار را دوست دارد، چون با لذت چشمانش را می‌بندد و نوازش را می‌پذیرد. ماری عروسک گربه‌ای را که مادر خریده، در آغوش می‌گیرد و نازش می‌کند. پاسخی نمی‌گیرد.

واژه‌گان روشن تنهایی

فریب‌کاران!
بازیچه‌گان!
نیم‌تان با من، اما
نیم‌تان با من دو‌رویی می‌کند

چه نیاز است به شما؟!

دو کاسه‌ی بلورین
که در هم می‌چکانند
قطره‌های ریز و شیرین آب را
چه‌کارشان به واژه؟

* * *

کاسه‌هاییم ما
آب‌ریزان
اما
پُر‌نیاز
پر از واژه‌های سوخته

* * *

معشوقه‌ام می‌گفت:
شب تاریک است
بی‌واژه
و پر از پرهیب‌های پنهان

راست می‌گفت!

شب را به واژه‌گان می‌روشنیدیم
آن‌گاه که محبت
از تن‌های‌مان شره می‌کرد و
راهش نبود

* * *

انگار کن
شب‌تاب‌های سوسوزنی باشند
هجاهای نامفهوم

* * *

پیش‌تر آسمانی بود
شیرین‌تر: سپهر گردون
که بار سرنوشت را
هرچند کند‌آهنگ
با خود می‌برد

تسلیم نیستم اما
کاش آسمانی داشتم

یا دست‌کم
چاهی، چاله‌ای، حوضی
که سیاهی‌هایم را
درش فریاد کنم

واژه‌های تنهاییم را
عق بزنم

* * *

روز است اکنون اما
آسمانی نیست
آسمان گوگردی است

و شهر
زیر پایم
سطح صیقلی فلزی است
دریغ از چاله‌ای
یا خَم نابجایی

* * *

انگار کن شب باشد
و او دور
و من تشنه
لبریز از واژه‌گان روشن تنهایی

* * *

فریب‌کارانند این واژه‌گان
و من ناگزیر
چنگ در دامان
بازیچه‌گان

سوغات

مهربانی‌ها را
هدر می‌دهی جانم

مثل دریا که آب را
مثل صحرا که باد را

Next entries »