پنجشنبه است
مرد نیمهام من…
ال کافه بوی گلهای بهاری میداد. بوی بخار قهوه. دود سیگار. هوای خنک میریخت روی میلک شیکها، کاپوچینوها، میکس جیوسها، روی سطح شیشهای میزهای چهارگوش، و سر میخورد روی زمین: زیر پای کسانی که این همه خوردنی را فقط برای کرایه کردن یک متر جا برای نشستن سفارش میدادند. یک قاشق چایخوری با ضرباهنگ موسیقی سبک کافهای به لبهی فنجانی میخورد: گوشها تیز میشدند. صدای نرم قهوهجوش. شستن لیوانها. بیرون، پشت جامهای قدی شیشه، داشت تابستان میشد: آفتاب سنگها را بخار میکرد و کمی کنارتر کسی در سایه انتظار میکشید. دستت. دستت آنجا روی میز بود: با انگشترها، ساعت، دستبند. باید میقاپیدمش.
دوشیزه اندرسن به خیاطش - که با آن لهجهی پاریسی قسم میخورد کارش در haute-couture را فقط به توصیهی پزشک و برای بهرهمند شدن از زندگی سالم شهرستان رها کرده و به این منطقهی ساحلی پناه آورده - در مورد مدل لباس عروس اختیار تام داده بود، و وقتی وارد دکان کوچک اما دلباز موسیو لاوازیه میشد، اجازه داد او، همانطور که از یک مشتری خوب استقبال میکنند، اندغسن اندغسن گویان پیش بیاید و از انگشتری زمردش، که هدیهی نامزدیاش بود، بوسهای برباید. موسیو یکی از صندلیهای لهستانی رنگ و رو رفتهاش را پیش کشید که قدمتی بیش از سن خودش داشت و نقوش روی نشیمنگاهش در اثر سایش بیشمار کفلهای خانمهایی که نسل اندر نسل برای دوختن خوشدوختترین لباسهای شب به لاوازیهها مراجعه کرده بودند، صیقلی شده بود. خانم دامنش را بالا گرفت و نشست و مشغول تماشای پیشطرحهایی شد که موسیو با سیاهقلم در دفتر کوچکی که جایش همیشه در جیب بالایی کتش بود، کشیده بود. طرحها کامل بودند و دوشیزه اندرسن توضیحات مشتاقانهی موسیو را تنها با تکانهای عمودی سر و لبخندهایی صمیمانه دنبال میکرد. تنها چیزی که در طرحها ناقص به نظر میرسید، جای خالی بدن او بود؛ و درست به همین دلیل موسیو شروع کرد به اندازه زدن. انگشتهای استخوانی موسیو در بعضی نقاط برای مدت طولانی متوقف میماندند تا عددهایی را با مداد نوککندش در دفتر، کنار طرحها، یادداشت کند. یکباره دوشیزه اندرسن را رخوت غریبی فرا گرفت و آه کوتاهی از دهانش خارج شد. یکی از آن لحظههای بد فرا رسیده بود. حس میکرد رتیل غولپیکری روی سینهاش افتاده و توی قلبش تخم میگذارد. در یک کتاب علوم طبیعی خوانده بود که نوعی زنبور وحشی در بخشهای نرم بدن حیوانات کوچک تخمریزی میکند. سنگینی بدن رتیل، ناگهان او را از پا انداخت و روی کف چوبی مغازه نقش بر زمین کرد. لاوازیه بدون اینکه مداد و دفترش را زمین بگذارد، با گامهای بلندی که از مردی به سن او انتظار نمیرفت، خود را به در مغازه رسانید و با سیلی از کلمات فرانسوی که بیوقفه و با فریاد از دهانش بیرون میریخت، همهی کسبهی محل را شگفتزده کرد.
دوشیزه اندرسن - وقتی مینویسم دوشیزه اندرسن، فکر نکنید شخصیت خاصی از رمانهای آگاتا کریستی به ذهنم متبادر شده. دوشیزه اندرسن هم یکی است مثل فاطمه کلثوم که برای مادرم کار خانه میکند، با این تفاوت که دستهای بلندتر، ظریفتر، پاکیزهتر و لطیفتری دارد، و شبها به جای نان گندم، فیلهاستیک مرغ میخورد. - چشم میدوزد به ردیف کتابهای عنابی رنگی که در قفسهی چوب بلوط پشت سر دکتر چیده شدهاند، و میگوید «نه، آقای دکتر، آن لحظه دست خودم نیست.»، و سیب کوچک گلویش فاصلهی میان چانه و یقهی آهاردار پیراهنش را دو-سه بار طی میکند. دکتر از سطح خالی دیوارها به طور مفیدی استفاده کرده و هر سانتیمتر مربع از کاغذدیواریهای گرانقیمت سویسیاش را با لوحهای تقدیر بیشمار پوشانده؛ لوحهایی که روی بیشترشان نام H.D.Smoker درشت، و با رنگ قرمز حک شده است. دکتر با ته خودنویسش پشت ابروی کمپشتش را میخاراند و بعد چیزی در دفتر جلدچرمیاش یادداشت میکند. «تا حالا احساس کردهاید چیزی توی وجودتان وول میخورد؟ بدون اختیار شما منظورم است. انگار که…» دوشیزه اندرسن بیآنکه بخواهد نامؤدب جلوه کند، میپرد وسط حرف دکتر. «بله. اتفاقن همین هفتهی پیش بود. توی تخت خوابیده بودم و گلهای گچبری سقف را میشمردم. داشتم به جان فکر میکردم و به این که به زودی چند بچهی قد و نیمقد دورمان خواهند بود. یکباره انگار موجودی توی معدهام شروع به لولیدن کرد. مثل داستانهای تخیلی. خیلی ترسیده بودم. فکر کردم الان است که سینهام را بشکافد و بیاید بیرون.» چند حرکت قلم دیگر از دکتر. «خوب؟ بعد؟» دستمال ابریشمیاش را لای انگشتهای باریکش میپیچاند. «ماری در زد و خبر داد که آقا تشریف آوردن، نمونهی کارت عروسی رو هم آوردن.»