زرنوشت

گاه نوشت های م. زرگر

Archive for بهمن, ۱۳۸۴

از کتاب او

سیزده بهار
بر تو گذشته است و گلی ندادی
سیزده آفتاب
بر در و بامت پر سایید و
دریچه‌ای نگشودی.

و بسا از اینروست
که چهره‌ی مادر
تند و شتابان
شخم می‌خورد
شیار برمی‌دارد
خیس می‌شود
تا که گلی بروید

سیزده بهار
بر در و بامت پر سایید و
گلی ندادی.

نت‌هایی برای بلبل چوبی
شمس لنگرودی

اینک آخرالزمان

شیدایی هم بالاخره تمام می‌شود و یک روز صبح چشم که باز می‌کنی، پیش از این‌که بلند شوی و از پنجره‌ی تنگ اتاقت نگاهی به ایفل بیندازی، از خودت می‌پرسی این‌جا چه غلطی می‌کنی. فکر می‌کنی صبحانه باید کره‌ی پرزیدنت و عسل نستله را با نان کرواسان بخوری و اشتهایت کور می‌شود. بعد یادت می‌افتد این‌جا اگر تا ظهر، حتی بعد از ظهر بخوابی، یا توی رختخواب غلت بزنی، کسی نیست که آرامش کاذبت را به هم بزند. اتاق هم سرد و تاریک و کمی نمور و … خلاصه این‌پهلو آن‌پهلو می‌شوی و رو به دیوار می‌کنی و سعی می‌کنی فکرها را پاک کنی. دقیقا مثل فایل‌ها، فکر را هم وقتی پاک می‌کنی توی زباله‌دان مغز می‌ماند، تا یک زمانی وقت کنی و آشغال‌دان را خالی کنی. با خودت می‌گویی اینجا اولین خوبیش همین آرامش است. همین که اگر دوست دخترت توی بغلت باشد نمی‌ترسی هر آن کسی در را بشکند و تو بیاید و خشتک جفتتان را پرچم کند. بعد خودت پوزخند می‌زنی. دوست‌دختر کجا بود! آن‌یکی که عهد کرده توی دنیا و آخرت شادت نگاه دارد باز رو می‌آید و می‌گوید عوضش شراب سرخ سنت امیلین که هست. بهش می‌گویی خفه شود، حالش را نداری.

ساعت دو است. فرانسوی‌ها می‌گویند چهارده. انگار که اینجوری ساعت‌های‌شان زیاد شود، وقت‌شان کش بیاید. باز بیدار می‌شوی. چشمت را باز می‌کنی. معده‌ات می‌سوزد. روده‌ات هم از یک نقطه‌ی خاصی به پایین دارد می‌ترکد. دو لیتر آبی هم که دیشب روی کباب تابه‌ای شورت خورده بودی همه‌اش توی مثانه‌ات جمع شده. با خودت می‌گویی پا شوم ناهار چه درست کنم. باز سالاد سزار؟ با این تن‌های بوگندو؟ سر جایت قلنبه می‌شوی که درد مثانه‌ات ساکت شود. مرده شور زندگی دانشجویی را ببرند. مرده شور زندگی مجردی را. دلت می‌خواهد یکی بنشیند کنار تخت یک کم نازت را بکشد. یا لااقل تو بنشینی بغل تخت یکی و نازش را بکشی. یا برایش چای دم کنی و بدهی به زور با پنیر فتا بخورد و بگویی همین است که هست! ایران که نیست که هوس کلوچه‌ی عزیزجان بکنی! کلنجار بیهوده‌ایست. داری فقط حال خودت را می‌گیری. این مغز باید ساکت باشد. باید آرام بگیرد. باید تمرکز کنی ببینی می‌خواهی چه بکنی. باید…

ساعت پنج بالاخره نان کرواسانت را می‌خوری، البته از زور گرسنگی خالی. سرت کمی گیج می‌رود و از تاریکی اتاق ملولی. لیچار بار خودت می‌کنی. با خودت حرف می‌زنی. این پاریس مزخرف این‌قدر روزهای زمستانیش کوتاه‌اند که آدم اصلا آفتاب را نمی‌بیند. شب هم که می‌شود، عالم و آدم می‌رود می‌تمرگد توی خانه‌اش، یک‌باره شهر ارواح می‌شود. دوست داری استخر بروی. پارک بروی. بدوی. تنیس. بسکت. اما در همه را قبل از غروب می‌بندند. لعنت بر شیطان، کتاب‌خانه هم الان تعطیل می‌شود. همان سی و پنج ساعت در هفته را هم کار نمی‌کنند این ملت کون گشاد. هوس می‌کنی ساعت دو روبروی پارک ملت آب‌زرشک بخوری و فشارت بیفتد. دلت دود اگزوز پیکان جوانان پنجاه و دو می‌خواهد. ترافیک گره خورده‌ی صبح شنبه. ضرباهنگ کند ساعت رادیو پیام. ثانیه‌شمار بی‌حرکت زندگی ایرانی که هر چه می‌کردی تکانی نمی‌خورد. حس غریبی داشت. زمان مثل مائده‌ای آسمانی پایان ناپذیر می‌نمود. حالا مانده‌ای با این هبوط بی‌موقعت چه کنی. همه‌چیز به یک باره زمان‌مند و فرسایش‌پذیر شده. همه‌چیز انگار دارد می‌گذرد، تمام می‌شود. با خودت فکر می‌کنی آپوکالیپس!