Archive for اردیبهشت, ۱۳۸۵
پنجشنبه ۷ اردیبهشت ۱۳۸۵ ساعت ۱۰:۰۰ ب.ظ · زير برش, وقتی میخوانم
A one-liner:
Boy: ‘Care to dance?’
Girl: ‘No, I came here to play basketball.’
Boy: (Crumbles)
A comeback:
Boy: ‘Care to dance?’
Girl: ‘No, I came here to play basketball.’
Boy: ‘Sorry, I should have guessed by the way you’re dressed.’
Relations in Public: Microstudies of the Public Order
Erving Goffman
چهارشنبه ۶ اردیبهشت ۱۳۸۵ ساعت ۲:۱۹ ق.ظ · زير برش, روزمرگیها
جس کوک گوش می دهم و مسیر نخ نمای شانزه لیزه را پایین می روم. عصر یک روز طولانی و خسته ی درسی. آفتاب که می نشیند، گارسن های جوان کافه رستوران ها صندلی ها را در پیاده رو می چینند و قلمروشان را با گلدان های بزرگ چهارگوش مشخص می کنند. راننده های کلافه از ترافیک بوق می زنند. دخترهای آسیایی با ساختمان LVMH آن سوی خیابان عکس می اندازند. دانش آموزان آمریکای جنوبی که اردو به پاریس آمده اند، نوازندگان دوره گرد را دوره می کنند. از حفره ی سیاه مترو توریست است که بیرون می ریزد. از کنار ساختمان ویرجین می گذرم. از کنار سینما UGC. Quick. Bière Culture. هنوز هم شانزه لیزه بهترین پیاده روی دنیاست. از اتوال تا کنکورد مسیر مورد علاقه ی من است؛ از کنکورد تا لوور بزرگترین تفریحم. بزرگترین تفریح ها در پاریس رایگان است.
اسم آهنگ Cancion Triste است. مرا یاد خودم می اندازد وقتی مالیخولیایم عود می کند و یک ویلون آلتو مدام زیر دلم آرشه می کشد. حالا این آهنگ دو گیتار و یک گیتار باس اضافی هم دارد. چشم بسته وارد یکی از بازارچه ها می شوم و از تهش در می آیم. در شیشه ای مطیعانه جلوی پایم باز و پشت سرم بسته می شود. خیابانی است که نمی شناسم، پر از رستوران و کافه و یک آرایشگاه در میانش. در عوض این جا ترافیک نیست. آهنگ غمگین می خواند و من مستقیم می روم. بعد از مدتی می پیچم سمت چپ. باز سمت چپ. بعد راست. سعی می کنم کمی گم شوم. نمی شود. نوک ایفل از بین دو ساختمان پیداست. اینجا هیچ جوری نمی شود گم شد. هر قدر هم خودت را گم کنی، باز بی هوا پیدا می شوی.
جس کوک گوش می دهم و شانزه لیزه را بالا می آیم. نام این یکی آهنگ Jumpstart است. من برای زنده ماندن هر از گاهی به شوک مصنوعی احتیاج دارم؛ سبزی بهار و سفیدی زمستان کفاف نمی دهد. راستی هم بهار شده، با این ردیف درختان سبز دو طرف خیابان.
به جرج سنک نزدیک می شوم. همه ی صندلی هایی که جوانک چیده بود، پر شده. جلوی در سینما صف است. نورافکن ها روی عکس بیست متری ناتالی پورتمن روشن شده اند. حفره ی تاریک مترو توریست ها را یکی یکی می بلعد. تریومف را که آخرین شعاع سرخ نور پشتش فرو می میرد برای آخرین بار نگاه می کنم و می گذارم دهان سیری ناپذیر مترو مرا هم فرو برد.
سه شنبه ۵ اردیبهشت ۱۳۸۵ ساعت ۱۱:۵۸ ب.ظ · زير برش, وقتی میخوانم
A retired four-star general told me that, despite the eight thousand British troops in the region, “the Iranians could take Basra with ten mullahs and one sound truck.”
The Iran Plans
Seymour M. Hersh
جمعه ۱ اردیبهشت ۱۳۸۵ ساعت ۱۱:۲۹ ق.ظ · زير برش
پشت این پیچ جاده آسفالت می شود…
دوشنبه ۲۸ فروردین ۱۳۸۵ ساعت ۱۲:۳۸ ب.ظ · زير برش
آلیس، اولین لینک لینکدانی اولین وبلاگ من بود. اگر اشتباه نکنم مدتی با هم چت هم می کردیم. من نه از سنش خبر داشتم، نه از اسمش و نه از محل زندگیش. تنها می دانستم ایران نیست، و این که نوشته های شفاف و بی شیله پیله یی دارد و وقتی نوبت به ابراز احساسات زنانه اش می رسید به همان سادگی که می خنداند، می توانست بگریاند. دوستی ما (اگر بشود این طور خواندش) هیچ گاه تمام نشد، اما مثل بسیاری چیزهای دیگر در گذشت زمان محو و فراموش شد، تا جایی که در وبلاگ و لینکدانی جدیدم اصلا نامی از او نیست و خودم هم یادم نمی آید آخرین بار کی وبلاگش را خوانده ام.
تا این که امروز زنجیره ی دراز لینک هایی که هر روز صبح، قبل از این که درست از خواب بیدار شوم به شان سر می زنم، مرا پس از این فراموشی درازمدت به جای آشنایی راهنمایی کردند. آلیس نوشته بود “حرفهایی از ته ته دلم…“. دیدم همه ی آن چه این مدت از سرم گذشته، او نوشته است. راستش من هم سر خر را که ول می کنم، یک راست بر می گردد می رود خیابان ولی عصر. می رود سر همه ی مشکلاتی که در خانه هست. ذهن سوبژکتیوم ناتوان از منتزع کردن مشکلات علمی از کانتکست است. به قولی اصلا مشکلات این جامعه برایش موضوعیت ندارند. من هم همه ی RSS Feedهای مربوط به اخبار ایران را بالای صفحه ی فایرفاکس اضافه کرده ام، مبادا خبری ناغافل از چنگم در برود. تازه فهمیده ام که این حس ناامنی و غوغاگری روح همه جا پیم می آید و چیزی نیست که به سادگی پشت سر جا بگذارم. حتی در این اتاق زیر شیروانی ساکت و آرام سن ژرمن، ذهنم دنبال داستان هایی می رود که با من زاده شده اند. همه ی ترس ها قدیمی اند.
راستی چند وقتی است می خواهم در مورد زوال اخلاق و زیبایی در ایران بنویسم. این دقیقا تیتری است که در ذهن داشتم. حالا مصطفی قوانلو قاجار زحمت کشیده و چند خطی را به این موضوع پرداخته. دور نیست اگر بگویم پایم که به اروپا رسید، به آینده ی بشر امیدوار شدم. این جا هنوز ارزش های اخلاقی و زیبایی در زندگی اجتماعی جایگاه ویژه دارند. بد نیست گاهی [بی انگیزه ی سیاسی] از خود بپرسیم ایران را چه می شود.
پس نوشت: این لینک ها را از لینکدانی سایه برداشته ام. نگی نگفتی ها!
سه شنبه ۲۲ فروردین ۱۳۸۵ ساعت ۳:۱۴ ق.ظ · زير برش, وقتی میخوانم
The pursuit of happiness is a most ridiculous phrase; if you pursue happiness you’ll never find it.
C.P. Snow