Pros and Cons of Neoconservatism
It seems that those whom the gods wish to punish they first make neocons.
Lexington: Sidelined by reality
The Economist (April 21st-27th 2007)
It seems that those whom the gods wish to punish they first make neocons.
Lexington: Sidelined by reality
The Economist (April 21st-27th 2007)
روبرویم نشسته و با جزوههای هفت رنگ لاس میزند. چشمان فندقی را گاه به رجهای بیرمق کپی شده و گاه به تاق شیشهای سالن مطالعه میدوزد. جعد مو را گرد انگشت اشاره میپیچاند و رها میکند. جزوه را ورق میزند. تیتر را نگاهی میاندازد و در گوش کناری چیزی میگوید. کناری میخندد. هر دو با هم قهقهه میزنند و پیرمردی را مینگرند که هاج و واج به کامپیوتر کتابخانه چشم دوخته.
دمی بعد باز جدی است. از نو دنبال میکند رجها را، بندها را، صفحهها را. ماژیک هایلایت صورتی را از دل جامدادی پلنگ صورتی بیرون میکشد و با سلیقه چند خطی را نقاشی میکند. چند خط دیگر را با زرد. چند خط را هم با سبز. در ماژیکها را یک یک میبندد. تق. تق. تق. نگاهش میگردد و روی من ثابت میشود. سر به زیر میاندازم. دستبند مسی را از دست باز میکند و بیآنکه نگاه از من بردارد، روی شیشهی میز دراز میکند. چند لحظه بعد نگاه میافتد.
خم میشود و دست به درون ساک میبرد. بیرون میآید دست، با حلقهای از مهرههای چوبی، سنگی، لاجوردی، فیروزهای. میگردد دور گردن، طرهی موها را میزند کنار، و حلقه را به گردن میاندازد. دست دیگر به کمک میآید و سگک مسی را میبندد. بعد پایین میرود و از کناری نیشگانی میگیرد. کناری با جیغ کوتاهی خنده سر میدهد. او هم میخندد و فندق چشمان بالا و پایین میپرد. انگشتان باریک روی لبهی صندلی قفل میشوند و او قهقهه می زند. سینهها زیر پیراهن تابستانی یخه باز میلرزند. پیرمرد، هدفون بر گوش، هیکل نحیف نافرمش را با ضرباهنگی ناآشنا حرکت میدهد.
لاغر است، و آنقدر نحیف که انگار پس از سالها از لای یکی از نسخههای خطی همین کتابخانه درآمده. بینی قلمیاش با چهره زاویهای سی درجه میسازد و با آن شیوهی بالا گرفتن سر هنگام صحبت، مدام چون پیکان نوکتیزی به سینهی مخاطب اشاره میکند. شانههایش به زحمت بندیلکهای پیرهن کتانی را تحمل میکنند و گاه هم از خستگی بار میاندازند و میگذارند بندیلکهای زیتونی بلغزند و روی سطح سفید بازی کنند.
«جنین» میخواند. به یک صفحهی عکسدار که میرسد، چهره در هم میکشد و برق لبی را که تا به حال با انگشت وسطی روی شیشهی میز میلغزاند، به لب می برد. بعد لبها را غنچه میکند و با زحمت نگاهش را رویشان متمرکز میکند. بعد لبخند میزند. غنچه میشکفد. کناری هم میخندد. هر دو به صفحهی نمایش میخندند. کناری بلند، او بیصدا و لوند. دستان را بیهدف در هوا میچرخاند. پردهی چشمان فندقی میافتد. لب زیرین میدرخشد.
من… درس می خوانم…