پیشگفتاری بر دستورالعمل کوک کردن ساعت
ساعت را به تو نمیدهند، تو خود هدیه هستی، تو را برای تولد ساعت به خودت هدیه میدهند.
کرونوپیوها و فاماها
خولیو کورتازار
ساعت را به تو نمیدهند، تو خود هدیه هستی، تو را برای تولد ساعت به خودت هدیه میدهند.
کرونوپیوها و فاماها
خولیو کورتازار
روی پلهها درنگ کردم و به او نگریستم. نمیخواستم پایین بروم. او تنها بود، اما مادرم نیز میبایست جایی همان نزدیکی باشد. او منتظر من بود؛ مادرم منتظر زنگ در بود. مادر این دیدارها را ترتیب میداد، پسرهای لتونیایی خانوادهدار را دعوت میکرد، پسرهایی را که در پزشکی یا حقوق آیندهای در انتظارشان بود، تا خاطرخواه من، یعنی دختر هفده سالهاش، شوند.
نگاهی به پایین، به سوی اتاق پذیرایی کهرباییمان انداختم. سراسر کهربا ـ مجسمههای کوچک کهربایی ملکه، صلیبهای کهربایی، قطعات بزرگ کهربا، به هم پیوسته چون دانههای تسبیح، آویخته از دیوار.
او کنار کوسنهای گلدوزی شده روی کاناپه نشسته بود. پیشتر دیده بودمش. بوستونی بود. به خاطر لبهایش لبقیطانی صدایش میکردم ـ لبهایی به کلفتی لبهای یک دلقک. از لب کلفت متنفرم.
Read the rest of this entry »
فرانسواز ساگان اکنون در آپارتمان کوچک و مدرنی از آن خودش، واقع در طبقهی همکف ساختمانی در خیابان گرنل زندگی میکند، جایی که او سخت مشغول نوشتن یک فیلمنامه و چند ترانه و همچنین یک رمان تازه است. اما هنگام انجام این مصاحبه در پاییز گذشته، درست پیش از انتشار نوعی لبخند، او در خانهی پدریاش در سوی دیگر شهر زندگی میکرد. آپارتمانی در بولوار ملزرب، در محلهای که پایگاه سرمایهداران متمکن فرانسوی است. او در اتاق نشیمن مبله و راحت خانه به پیشواز مهمانان آمد، آنها را در صندلیهای بزرگ رو به شومینهی مرمرین نشاند، و از یک بطری که بیشک خودش به بوفهی خوراکیها افزوده بود، بهشان اسکاچ تعارف کرد. Read the rest of this entry »