هرجا باشیم، پشت سرمان است
روی پلهها درنگ کردم و به او نگریستم. نمیخواستم پایین بروم. او تنها بود، اما مادرم نیز میبایست جایی همان نزدیکی باشد. او منتظر من بود؛ مادرم منتظر زنگ در بود. مادر این دیدارها را ترتیب میداد، پسرهای لتونیایی خانوادهدار را دعوت میکرد، پسرهایی را که در پزشکی یا حقوق آیندهای در انتظارشان بود، تا خاطرخواه من، یعنی دختر هفده سالهاش، شوند.
نگاهی به پایین، به سوی اتاق پذیرایی کهرباییمان انداختم. سراسر کهربا ـ مجسمههای کوچک کهربایی ملکه، صلیبهای کهربایی، قطعات بزرگ کهربا، به هم پیوسته چون دانههای تسبیح، آویخته از دیوار.
او کنار کوسنهای گلدوزی شده روی کاناپه نشسته بود. پیشتر دیده بودمش. بوستونی بود. به خاطر لبهایش لبقیطانی صدایش میکردم ـ لبهایی به کلفتی لبهای یک دلقک. از لب کلفت متنفرم.
Read the rest of this entry »






