زرنوشت

گاه‌نوشت‌های م. زرگر

Archive for برش

در راه

کسى کنار ریل راه آهن دو شاخه گل نرگس کاشته.

دور باطل

بدی تنهایی این است که نمی‌دانی به که بگویی تنهایی.

خیابان نوشت

در مستى لحظه هایى هست که انگار هر چه مى بینى پیشکش توست. آن وقت است که پاریس را، بیش از همیشه، دوست ‌‌داری.

در کتابخانه

روبرویم نشسته و با جزوه‌های هفت رنگ لاس می‌زند. چشمان فندقی را گاه به رج‌های بی‌رمق کپی شده و گاه به تاق شیشه‌ای سالن مطالعه می‌دوزد. جعد مو را گرد انگشت اشاره می‌پیچاند و رها می‌کند. جزوه را ورق می‌زند. تیتر را نگاهی می‌اندازد و در گوش کناری چیزی می‌گوید. کناری می‌خندد. هر دو با هم قهقهه می‌زنند و پیرمردی را می‌نگرند که هاج و واج به کامپیوتر کتابخانه چشم دوخته.

دمی بعد باز جدی است. از نو دنبال می‌کند رج‌ها را، بندها را، صفحه‌ها را. ماژیک هایلایت صورتی را از دل جامدادی پلنگ صورتی بیرون می‌کشد و با سلیقه چند خطی را نقاشی می‌کند. چند خط دیگر را با زرد. چند خط را هم با سبز. در ماژیک‌ها را یک یک می‌بندد. تق. تق. تق. نگاهش می‌گردد و روی من ثابت می‌شود. سر به زیر می‌اندازم. دست‌بند مسی را از دست باز می‌کند و بی‌آن‌که نگاه از من بردارد، روی شیشه‌ی میز دراز می‌کند. چند لحظه بعد نگاه می‌افتد.

خم می‌شود و دست به درون ساک می‌برد. بیرون می‌آید دست، با حلقه‌ای از مهره‌های چوبی، سنگی، لاجوردی، فیروزه‌ای. می‌گردد دور گردن، طره‌ی موها را می‌زند کنار، و حلقه را به گردن می‌اندازد. دست دیگر به کمک می‌آید و سگک مسی را می‌بندد. بعد پایین می‌رود و از کناری نیشگانی می‌گیرد. کناری با جیغ کوتاهی خنده سر می‌دهد. او هم می‌خندد و فندق چشمان بالا و پایین می‌پرد. انگشتان باریک روی لبه‌ی صندلی قفل می‌شوند و او قهقهه می زند. سینه‌ها زیر پیراهن تابستانی یخه باز می‌لرزند. پیرمرد، هدفون بر گوش، هیکل نحیف نافرمش را با ضرباهنگی ناآشنا حرکت می‌دهد.

لاغر است، و آن‌قدر نحیف که انگار پس از سال‌ها از لای یکی از نسخه‌های خطی همین کتاب‌خانه در‌آمده. بینی قلمی‌اش با چهره زاویه‌ای سی درجه می‌سازد و با آن شیوه‌ی بالا گرفتن سر هنگام صحبت، مدام چون ‍پیکان نوک‌تیزی به سینه‌ی مخاطب اشاره می‌کند. شانه‌هایش به زحمت بندیلک‌های پیرهن کتانی را تحمل می‌کنند و گاه هم از خستگی بار می‌اندازند و می‌گذارند بندیلک‌های زیتونی بلغزند و روی سطح سفید بازی کنند.

«جنین» می‌خواند. به یک صفحه‌ی عکس‌دار که می‌رسد، چهره در هم می‌کشد و برق لبی را که تا به حال با انگشت وسطی روی شیشه‌ی میز می‌لغزاند، به لب می برد. بعد لب‌ها را غنچه می‌کند و با زحمت نگاهش را روی‌شان متمرکز می‌کند. بعد لبخند می‌زند. غنچه می‌شکفد. کناری هم می‌خندد. هر دو به صفحه‌ی نمایش می‌خندند. کناری بلند، او بی‌صدا و لوند. دستان را بی‌هدف در هوا می‌چرخاند. پرده‌ی چشمان فندقی می‌افتد. لب زیرین می‌درخشد.

من… درس می خوانم…

نامه برای آن که نیست

امشب خسوف بود و من باز به یاد تو افتاده بودم. تو و سایر دوستان قدیمم. وقتی می گویم قدیم، نه این که حالا تاریخ مصرف تان گذشته باشد، نه. اما چه قدر دور و مهجورید در این لحظه ی حاضر. انگار که گردی، مهی، دودی، تصویرتان را پوشانده باشد. مثل توی کتاب ها که می گویند «گرد زمان برش نشست…»، تو را هم گاه فاصله، گاه زمان، به کل می پوشاند. گاهی هم فکر می کنم اصلا هیچ وقت دوست نبوده ایم و من داستان دوستی مان را جایی خوانده ام و بیش از حد همذات پنداری کرده ام. کتابخانه ی فلزی زشت و کتابهای نو و کهنه ات را که تا سقف می رسند به خاطر می آورم و بعد هم به یاد آشپزخانه ی لخت قهوه ای رنگ خانه ی خیابان باقر خانت می افتم. آیا من واقعا روزی تو را می شناخته ام؟

یک سال و نیم است تو را ندیده ام. هجده ماه و چند روز. زمان زیادی گذشته. در این مدت هر دو مان تغییراتی کرده ایم. برای مان اتفاقاتی افتاده. من یک دیپلم دیگر به چپه ی دیپلم های به درد نخورم افزوده ام و تو یکی دو کتاب چاپ کرده ای. من به دوری از خانواده خو کرده ام و تو پدری از دست داده ای. من خوشی های دنیوی را تجربه کرده ام و تو لابد سختی های بیشتری کشیده ای. من قدری جوان تر شده ام و تو قدری پیرتر. عوضش تو قدری بیشتر به سمت جاودانگی پیش رفته ای و من قدری بیشتر به سمت تباهی. خوبیش این است که دیگر برایم مساله ی جاودانگی مطرح نیست. همین که نانی و شرابی و همدمکی برای ساعت تنهایی ام داشته باشم، کفایتم می کند. مثل چوب پنبه ای که رها شده باش، به سرعت به سطح آمده ام. حالا تمام مشکل ام در سطح ماندن است. این که ممکن است در گوشه ای خشکی هم وجود داشته باشد، نه دردی از من دوا می کند و نه توجهم را جلب می کند. جاودانگی از آن شما و دامن های پران دختران پاریسی برای ما. من راضیم. تو هم می دانم راضی هستی. سخت جان تر از آنی که مشکلات بتوانند به ستوهت بیاورند.

تنها یک مشکل باقی می ماند، و آن هم دوری است. غم غربت یا نوستالژی را تمایل به وقوع یا حضور چیز یا کسی تعبیر کرده اند که ممتنع الوجود باشد. مثل این که تو نباشی و من بخواهم با تو صحبت کنم. مثل این که توی تویلری قدم بزنم و دلم آب انار بخواهد. یا این که دلم بخواهد در اتاقم بی هوا باز شود و خواهرکم از در تو بپرد. می خواهم بگویم فاصله نیست که این حس را تولید می کند، بلکه امتناع است. به همین ترتیب گاه حس می کنم تو باید این جا باشی و گاه فکر می کنم من باید آن جا باشم. گاهی هم تعجب می کنم که چرا مثلا فرانسه در ایران نیست. بعد می بینم که این طور هم مساله ای حل نمی شود. باقی دوستانم را چه کنم؟ همه ی افراد مهم و بی اهمیت زندگی ام را که هر یک در گوشه ای از دنیا پخشند. این مساله آزارم می دهد. آرزوی بزرگی نیست، و با این حال درش می مانم. گاه مثل دخترک کبریت فروش که به امید گرما کبریت می زد، این چهارتا و نصفی دوست را که این جا دارم هر روز می بینم، هر چند بیهوده. بعضی وقت ها هم فکر می کنم همین امتناع است که ما را به هم پیوند می دهد. مثل داستان عشاق زیر باران یا دختران نحیف شیر فروش که به واسطه ی امتناع شان دوست داشتنی اند، تو هم تبدیل به تابعی از امتناع وجودت شده ای. اما باز دوستت دارم.

تو منجم ترین و تقویم شناس ترین آدمی هستی که در زندگی ام شناخته ام. تو جنس زمان و حرکت سیارات را خوب می شناسی. می دانی که سال های عمر می گذرد و دوری ما محکوم به رعایت قوانین انعطاف ناپذیر فیزیک است. از تو انتظار ندارم مانند دوست دختر قبلی ام، از دوری ام بی تابی کنی. می دانم که نبودم ذره ای از اراده ی زندگی و سازندگی ات کم نکرده، هر چند که شاید به مانند از دست دادن برادر کوچکی سخت بوده باشد. همه ی این ها را می دانم و باز پاسخ یک سوال را از تو می خواهم. این سوالی است که من هربار مادر و فرزندی را با هم می بینم، از خودم می پرسم. حسادت و کدورت عمیقی است که وقتی ژولی دستش را دراز می کند و می گوید «پدربزرگ و مادربزرگم در این کافه نامزد کردند»، در وجودم حس می کنم. میل غریبی است که همواره مرا از باقی «پاریسی» هایی که زیر فونتن سن میشل قرار می گذارند، جدا نگه می دارد. معجونی است که حرف های آشنایانی را که به ناگاه یکدیگر را در خیابان می بینند، به وردی غریب و نا آشنا تبدیل می کند. پرنده ی کوچکی است که هر بار نقشه ی جهان را باز می کنم، بر شانه ام می نشیند و می گوید «هیچ جا خانه ی تو نیست». پرسش دشواری نیست. کوتاه هم هست. فقط لطف کن و نسل ما را در نظر داشته باش و همه ی مصایبش را، و بعد به من بگو چرا و چگونه این طور شد. چگونه کره ی ارض زیر پایمان گسترده گردید، اما دوستی های مان تابعی از امتناع خویش گشتند. حتی اگر دیگر برایت آن قدر اهمیت ندارم که بخواهی پاسخم را بدهی، خوشحال خواهم شد اگر به این موضوع فکر کنی. خوشحال کردن ام که دیگر برایت خرجی ندارد.

پاریس
چهارم مارس دو هزار و هفت میلادی

Next entries »