زرنوشت

گاه نوشت های م. زرگر

Archive for برش

Instant Success

Many technologies take twenty years to become an overnight success.

Paul Saffo

Practical Atheism

Religion is an insult to human dignity. With or without it you would have good people doing good things and evil people doing evil things. But for good people to do evil things, that takes religion.

Steven Weinberg

همه‌ی سخاوت یک شهر

می‌دانم
بهترین لحظه‌های عمر
همین چند دقیقه‌ای است
که نیمه مست
روی پله‌های بالکن سن‌ژرمن
نشسته‌ام
و از دور
چراغ گردان فانوس [دریایی] پاریس
و روشنایی‌های [لرزان] شهر را می‌نگرم

این نسیم پدرسوخته
چه خنک از آستینم می‌گذرد

خودم می‌دانم
زندگی پوچ است
و جز شادمانی‌های کوچک
درد ما را
درمانی نیست

سک‌سک
من دیدم
این دختر بلا
باسن پسره را نیشگان گرفت

پس
این جام را نیز
بزنیم
به سلامتی من و
تو و
پاریس و
شب‌های به یاد ماندنی

پی‌نوشت: تقدیم به سحر، که زودتر رفت و این منظره را ندیده گذاشت…

جشن‌نامه (مندرفرنگ)

اوج جشن زمانی است که دی‌جی گروه آفتاب با آهنگ‌های آرش و منصور از راه می‌رسد. ایرانی‌ها با سوت و فریاد می‌آیند وسط و جلوی استیج جمع می‌شوند. این جلو امواج صدا را حس می‌کنم که با ضربه به چهره‌ام برخورد می‌کنند. چند متر بیشتر با بلندگوها فاصله نداریم. همه تا خرخره خورده‌اند. پرچین کلاه‌خود یک پسر برزیلی نیمه‌برهنه را از سرش برداشته و در هوا می‌گرداند. فرناز انگشت در دهان سوت می‌زند. بهاره با بهروز می‌رقصد. یک مراکشی که خط زخم بزرگی بر چهره و پیرهن سفیدی در بر دارد خود را به میان می‌اندازد و چد دقیقه‌ای میدان‌داری می‌کند. آن دخترانی که شان اجلشان اجازه نمی‌دهد با پسران سیه موی ایرانی برقصند، خودشان به خودشان می‌رقصند. آناهیتا اما چشمان درشتش را بسته و شانه به شانه‌ی ارشیاست. پاشا دستانش را بالا گرفته و چیزی میان باباکرم و تانگو از کار در می‌آورد (بعد از جشن چندبار پس از صاف کردن گلو و یخه‌ی پیراهن می‌گوید هر چه امشب از من دیدید، ندیدید). لیلا با هر دستی که می‌گرداند، شادمانه یک گام به پس بر‌می‌دارد. زمانی هم می‌رسد که همه با بازوان افراشته و مشت‌های باز فریاد «ایران، ایران» می‌کشند.

نمی‌دانم چرا این‌همه، تا بدین حد رقت‌انگیز به چشم می‌آید. حتی نگاه‌های حیرت‌زده‌ی اروپایی‌هایی که خیره به این غلیان احساسات میهن پرستانه می‌نگرند، بیش از این‌که سرگرم کننده باشد، دردناک است. سرافکندگی از احمدی نژاد نیست. از آنتی‌سمیتیسم یا ساختن بمب اتم نیست. چیزی در درون ماست که نمی‌گذارد برای میهن هلهله کنیم، مگر در دوریش. انگار مفهوم وطن شکل نمی‌گیرد مگر در غربت. ایران، عزیز تحمل‌ناپذیری است. حتی نامش را فقط در مستی باید برد. حتی در عالم مستی که می‌گویند برابر راستی است، رقص ایرانی با یک غیر ایرانی لذت‌بخش‌تر از رقص ایرانی با یک ایرانی به نظر می‌رسد.

سیبستان گفته بود مهاجر در دو جهان زندگی می‌کند. اضافه می‌کنم: جهانی سرشار از تحسین و شگفتی، و جهانی لبریز از نزدیکی و آشنایی. نمی‌دانم به چه حقی شگفتی‌ها تا این حد آشنایی‌ها را تحقیر می‌کنند. هر چه باشد، از لحاظ احساسی جای یکسانی را اشغال می‌کنند. شاید از کنجکاوی بشر است. شاید از هویت نداشته‌ی نسل ماست. شاید دل آدم گنجایش هر دو با هم را ندارد. شاید باز دارم مته به خشخاش می‌گذارم.

پاریس شهر شادمانی‌ها و غم‌های بی‌دوام است. همان‌قدر بی‌دوام که سایه‌ی ابرهای بر فراز شهر که به بادی روفته می‌شوند. حیف است شادمانی‌های کوچک پاریسی را با غم‌های علاج ناپذیر مادرزادمان لکه‌دار کنیم. ابرها را بنگریم و به قول پیکوفسکی به این هوای ابلهانه بخندیم. بهار پاریس یعنی روزی سه بار آفتاب و سه بار باران خوردن. حال این‌که شب - زمان ایده‌ال وبلاگ‌نویسی - تر باشیم یا خشک، بیش از این که بر واقعیتی جامعه‌شناختی دلالت داشته باشد، نشان از ترتیب وقایع و آخرین وضع هوا دارد.

پی‌نوشت: تقدیم به هپی‌گرل که می‌دانم پاریس را بسیار دوست دارد و نومهاجر هم هست.

Chapter IV

This she might not attempt. It was unladylike. Why? Why were most big things unladylike? Charlotte had once explained to her why. It was not that ladies were inferior to men; it was that they were different. Their mission was to inspire others to achievement rather than to achieve themselves. Indirectly, by means of tact and a spotless name, a lady could achieve much. But if she rushed into the fray herself she would be first censured, then despised, and finally ignored. Poems had been written to illustrate this point.


A Room with a View

E. M. Forster

Boy and girl at dance in school gym

A one-liner:
Boy: ‘Care to dance?’
Girl: ‘No, I came here to play basketball.’
Boy: (Crumbles)
A comeback:
Boy: ‘Care to dance?’
Girl: ‘No, I came here to play basketball.’
Boy: ‘Sorry, I should have guessed by the way you’re dressed.’


Relations in Public: Microstudies of the Public Order

Erving Goffman

چون دوربین ندارم

جس کوک گوش می دهم و مسیر نخ نمای شانزه لیزه را پایین می روم. عصر یک روز طولانی و خسته ی درسی. آفتاب که می نشیند، گارسن های جوان کافه رستوران ها صندلی ها را در پیاده رو می چینند و قلمروشان را با گلدان های بزرگ چهارگوش مشخص می کنند. راننده های کلافه از ترافیک بوق می زنند. دخترهای آسیایی با ساختمان LVMH آن سوی خیابان عکس می اندازند. دانش آموزان آمریکای جنوبی که اردو به پاریس آمده اند، نوازندگان دوره گرد را دوره می کنند. از حفره ی سیاه مترو توریست است که بیرون می ریزد. از کنار ساختمان ویرجین می گذرم. از کنار سینما UGC. Quick. Bière Culture. هنوز هم شانزه لیزه بهترین پیاده روی دنیاست. از اتوال تا کنکورد مسیر مورد علاقه ی من است؛ از کنکورد تا لوور بزرگترین تفریحم. بزرگترین تفریح ها در پاریس رایگان است.

اسم آهنگ Cancion Triste است. مرا یاد خودم می اندازد وقتی مالیخولیایم عود می کند و یک ویلون آلتو مدام زیر دلم آرشه می کشد. حالا این آهنگ دو گیتار و یک گیتار باس اضافی هم دارد. چشم بسته وارد یکی از بازارچه ها می شوم و از تهش در می آیم. در شیشه ای مطیعانه جلوی پایم باز و پشت سرم بسته می شود. خیابانی است که نمی شناسم، پر از رستوران و کافه و یک آرایشگاه در میانش. در عوض این جا ترافیک نیست. آهنگ غمگین می خواند و من مستقیم می روم. بعد از مدتی می پیچم سمت چپ. باز سمت چپ. بعد راست. سعی می کنم کمی گم شوم. نمی شود. نوک ایفل از بین دو ساختمان پیداست. اینجا هیچ جوری نمی شود گم شد. هر قدر هم خودت را گم کنی، باز بی هوا پیدا می شوی.

جس کوک گوش می دهم و شانزه لیزه را بالا می آیم. نام این یکی آهنگ Jumpstart است. من برای زنده ماندن هر از گاهی به شوک مصنوعی احتیاج دارم؛ سبزی بهار و سفیدی زمستان کفاف نمی دهد. راستی هم بهار شده، با این ردیف درختان سبز دو طرف خیابان.

به جرج سنک نزدیک می شوم. همه ی صندلی هایی که جوانک چیده بود، پر شده. جلوی در سینما صف است. نورافکن ها روی عکس بیست متری ناتالی پورتمن روشن شده اند. حفره ی تاریک مترو توریست ها را یکی یکی می بلعد. تریومف را که آخرین شعاع سرخ نور پشتش فرو می میرد برای آخرین بار نگاه می کنم و می گذارم دهان سیری ناپذیر مترو مرا هم فرو برد.

« Previous entries · Next entries »