Archive for روزمرگیها
دوشنبه ۶ خرداد ۱۳۸۷ ساعت ۶:۲۷ ب.ظ · زير روزمرگیها
به من وحی می شود. هر بار که چشم باز می کنم و در رختخواب می نشینم، می دانم کلام الاهی در حال نزول است. اینجور نیست که واقعا کلامی در میان باشد، نه. در نهانخانه ی دل حسش می کنی.
ساعت از پنج گذشته است وقتی بیدار می شوم. فضا سنگین است و نفس به سختی بالا می آید. صدای جیغ هراسان دختری از راهرو به گوش می رسد. پاهایی شتابان با سر و صدا از پله های فرار بالا می آیند. صدایی در من تکرار می کند «خطر، خطر». انگار جمعیتی هم گرد آمده. همهمه ای به پاست. پیراهنم را می پوشم و بیرون می زنم.
هه.
سورپرایز پارتی است.
باز خدا شوخیش گرفته.
شاید هم باد آنتن را انداخته.
دوشنبه ۲۳ اردیبهشت ۱۳۸۷ ساعت ۱۰:۴۹ ب.ظ · زير روزمرگیها

سوئیت پانزده متری با پنج متر مزانین، نزدیک کانال سن مارتن، طبقه ی هفتم، بدون آسانسور. پوسیدگی بی قید دیوارهای راه پله. کشیدن سبد خرید تا طبقه ی هفتم. تماشای ابرها از پنجره ی مایل زیر شیروانی. صف زوج های آفتابی کنار کانال. کنار رفتن پل های متحرک برای قایق های گذری. کارت های تلفن راه دور خواربار فروش عرب محل. کتاب های جیبی نیم باز در دستان بی طاقت مسافران مترو. وِلیب. بَستی. شه پرون. زندگی پاریسی.
حاجی بیا کانال رو بالا پایین می کنیم. او لالا چه آفتابی هم هست!
یک شنبه ی خماری است. از بیکاری تا ظهر خوابیده ای. اول پرده ها و بعد کرکره ها را برای سد کردن راه آفتاب انداخته ای. بین خواب و بیداری همسایه های بلوند آمریکاییت را به چشم دیده ای. خاطره ی ویسکی دیشب را زیر زبانت مزمزه کرده ای. چند فحش آبدار نثار برونتی کرده ای که دیشب تک و تنها روانه ی خانه ات کرد. و سر انجام تسلیم تحریرهای بی امان همسایه ی تِنور ات شده ای که درحمام برنامه ی امشبش را تمرین می کند. حالا از همان توی رختخواب به دنبال «پایه»ای برای برنامه ی امروز می گردی.
دوچرخه می گیریم میریم پارک جلوی شهرداری سوم ویفی مجانی داره. à la limite میریم مک دو یه ناهاری هم می زنیم دیگه.
آره
آره ای ول
قربون دستت اگه سر راه tabac باز دیدی یه پاکت مارلبورو لایت هم بگیر.
ok, à tout
پنجشنبه ۱۳ دی ۱۳۸۶ ساعت ۷:۵۵ ب.ظ · زير روزمرگیها
دارم تو گوگل سرچ می کنم ببینم این ماشین پلیس ها برای چی از صبح در خونم وایسادن.
سه شنبه ۲۷ آذر ۱۳۸۶ ساعت ۱:۵۳ ب.ظ · زير روزمرگیها
قابل توجه مامان خانم که ظاهرا قراره تا صد سالگی پسرک گلش باقی بمونیم:
امروز اولین ریش سفیدم رو جلو آینه با موچین The Significant Other کندم.
مامان: بمیرم غربت بچم رو پیر کرد.
جمعه ۲۵ آبان ۱۳۸۶ ساعت ۱۱:۰۵ ب.ظ · زير روزمرگیها
تا حالا شده مست بشی؟
چطور؟
تنها وقتیه که فکر می کنی تو دنیا همه چیز خوب و درسته. اصلا تعریف من از بهشت اینه که همه مست باشن.
یا همه اکس زده باشن!
می دونی؟ دوشنبه ها صبح کلاس مبانی مدیریت دارم. بعد چند ساعتی درس می خونم و کلاس فایننس شروع می شه. ساعت هفت شب که کلاس تموم می شه دیگه مخم پوک شده. اونوقت میرم بار دانشگاه، که سه تا در با کلاس فایننس فاصله داره… و … مست می کنم. ساعت هشت و ربع هم با سرویس برمی گردم خونه. این یک ساعت و ربع بهشت شخصی منه. چون همه ی دانشجوها همین کار رو می کنن.
خیلی کوتاهه.
هان؟
زمانش رو می گم.
از هیچی بهتره…
سه شنبه ۲۸ فروردین ۱۳۸۶ ساعت ۱۲:۵۱ ب.ظ · زير برش, روزمرگیها
روبرویم نشسته و با جزوههای هفت رنگ لاس میزند. چشمان فندقی را گاه به رجهای بیرمق کپی شده و گاه به تاق شیشهای سالن مطالعه میدوزد. جعد مو را گرد انگشت اشاره میپیچاند و رها میکند. جزوه را ورق میزند. تیتر را نگاهی میاندازد و در گوش کناری چیزی میگوید. کناری میخندد. هر دو با هم قهقهه میزنند و پیرمردی را مینگرند که هاج و واج به کامپیوتر کتابخانه چشم دوخته.
دمی بعد باز جدی است. از نو دنبال میکند رجها را، بندها را، صفحهها را. ماژیک هایلایت صورتی را از دل جامدادی پلنگ صورتی بیرون میکشد و با سلیقه چند خطی را نقاشی میکند. چند خط دیگر را با زرد. چند خط را هم با سبز. در ماژیکها را یک یک میبندد. تق. تق. تق. نگاهش میگردد و روی من ثابت میشود. سر به زیر میاندازم. دستبند مسی را از دست باز میکند و بیآنکه نگاه از من بردارد، روی شیشهی میز دراز میکند. چند لحظه بعد نگاه میافتد.
خم میشود و دست به درون ساک میبرد. بیرون میآید دست، با حلقهای از مهرههای چوبی، سنگی، لاجوردی، فیروزهای. میگردد دور گردن، طرهی موها را میزند کنار، و حلقه را به گردن میاندازد. دست دیگر به کمک میآید و سگک مسی را میبندد. بعد پایین میرود و از کناری نیشگانی میگیرد. کناری با جیغ کوتاهی خنده سر میدهد. او هم میخندد و فندق چشمان بالا و پایین میپرد. انگشتان باریک روی لبهی صندلی قفل میشوند و او قهقهه می زند. سینهها زیر پیراهن تابستانی یخه باز میلرزند. پیرمرد، هدفون بر گوش، هیکل نحیف نافرمش را با ضرباهنگی ناآشنا حرکت میدهد.
لاغر است، و آنقدر نحیف که انگار پس از سالها از لای یکی از نسخههای خطی همین کتابخانه درآمده. بینی قلمیاش با چهره زاویهای سی درجه میسازد و با آن شیوهی بالا گرفتن سر هنگام صحبت، مدام چون پیکان نوکتیزی به سینهی مخاطب اشاره میکند. شانههایش به زحمت بندیلکهای پیرهن کتانی را تحمل میکنند و گاه هم از خستگی بار میاندازند و میگذارند بندیلکهای زیتونی بلغزند و روی سطح سفید بازی کنند.
«جنین» میخواند. به یک صفحهی عکسدار که میرسد، چهره در هم میکشد و برق لبی را که تا به حال با انگشت وسطی روی شیشهی میز میلغزاند، به لب می برد. بعد لبها را غنچه میکند و با زحمت نگاهش را رویشان متمرکز میکند. بعد لبخند میزند. غنچه میشکفد. کناری هم میخندد. هر دو به صفحهی نمایش میخندند. کناری بلند، او بیصدا و لوند. دستان را بیهدف در هوا میچرخاند. پردهی چشمان فندقی میافتد. لب زیرین میدرخشد.
من… درس می خوانم…
دوشنبه ۲۳ بهمن ۱۳۸۵ ساعت ۴:۴۵ ق.ظ · زير روزمرگیها
ساعت از دو گذشته است و من پس از چند راند فشردهی چت به سر کارم بازگشتهام و با یک چشم بسته و یک چشم باز صفحه کلید را و واژههایی را که بر صفحه حک میکند میپایم. کار خوب پیش میرود و یکی از نوشتهها به نقطهی پایانیش نزدیک میشود. صفحهی سفیدی را که سیاه و سیاهتر میشود نگاه میکنم و با رضایت ته جام را سر میکشم. این حالتی است که عمر چندانی ندارد. که میداند زندگی چقدر میتواند در جهت خلاف خویش حرکت کند. برای هر کس اگر مستی تفریحی است، برای من یکی شغل دوم محسوب میشود. شاید هم زندگی دیگری است. زندگی در مینیمم ابژکتیویته. بدون نقد. بدون دردسر اظهار نظرهای خردمندانه. حالا سگارا هم میخواند. سبکی دو چندان میشود. «هرگز هیچ چیز را فراموش نمیکنیم…»
موبایل زنگ میزند و شمارهی ناشناسی را میاندازد که مثل هر شمارهی موبایل دیگری با ۰۶ آغاز میشود. یک آن از خود میپرسم چرا اینقدر دوست دارم تلفن زنگ بخورد، و بی آن که سوال را پاسخ دهم، دست دراز میکنم تا گوشی را بردارم. قطع میشود. نور رنگ پریدهی نمایشگر تلفن خاموش میشود و سگارا که چند لحظهای صدایش در پس زنگ تلفن مخفی شده بود، باز میخواند «اگر میتوانستم همهچیز را از اول بنویسم…».
شماره با ۶ و ۸ ادامه مییابد. اپراتور صاحب شماره باید مشابه مال من باشد. که میداند چه کاره است. در هر حال اپراتور چندان لوکسی انتخاب نکرده. یعنی دانشجو است؟ به جای این که چد خط باقیمانده را بنویسم، گوشی را برمیدارم و به شمارهای که ظاهرا به اشتباه در چنین ساعتی با من تماس گرفته یک پیغام میفرستم: «Oui?».
«چندین زندگی داریم، اما تنها یک داستان واقعی…»
رخنه کردن در زندگی خصوصی دیگران همواره جذبهای دارد که انگار زندگی واقعی ما از آن تهی است. کوچکترین بارقهای از خلوت دیگران چنان معنایی به زندگی میبخشد که هزار عشق جاودان نمیبخشد. حقیقت را باید از بچههایی پرسید که گوش به در چسباندهاند، یا آنهای که در دری یا دیواری سوراخ کوچکی یافتهاند که سرهای نهان را برملا میکند. از او بپرسید ارزشمندترین دارایی زندگیش چیست، و او پاسخ خواهد داد همان یک سانتیمتری که بنا از ملات دیوار کم گذاشته. وقتی میگویم انسان موجودی اجتماعی است، منظورم همین است. یعنی نمیتواند بدون حضور دیگران، یا فضولی در زندگی دیگران روزگار بگذراند. حالا میخواهید اسمش را غیبت بگذارید یا کنجکاوی یا هر چیز دیگر. چطور دو همسایه میتواند بدون دخالت در زندگی یکدیگر روزگار بگذرانند؟
دو بوق کوتاه، یعنی جواب پیغام شیطنت آمیزم آمده. گوشی را برمیدارم و شمارهی ناشناس را باز میخوانم تا از هویت فرستندهی پیام اطمینان حاصل کنم. بله، خودش است. اوکی را فشار میدهم و پیام کوتاه بدون عجله و واژه به واژه ظاهر میشود.
« مامان
خوب هستی؟
من خوبم.
فردا به من زنگ بزن.
من نینی هستم.
به تو فکر میکنم…»
Next entries »