زرنوشت

گاه نوشت های م. زرگر

Archive for روزمرگی‌ها‌

روزهای یونسکو

عصر یک روز معتدل ماه دسامبر. هوای ابری شب را به دروغ جلوتر آورده. کار امروز تمام شده. کتری برقی‌مان روی جوش است. پایانی بی‌دغدغه برای امروز.

نه سردم است و نه گرمم. گرسنه هم نیستم. پشت میز نشسته‌ام و در سکوت شکننده‌ی دفتر، دستخوش صداهای نامنتظر خیابان لوندال، کتاب جدیدم را می‌خوانم. پائولو هر از چندی می‌گذرد و دزدکی من و کتاب را ورانداز می‌کند. برونو در گوشه‌ی خودش ایمیل چک می‌کند. فرناندو مانیتور را چرخانده و فیلم پورنو می‌بیند.

از روی کتاب سر برمی‌دارم. ساعت پنج است. ایفل هم ستاره‌بارانش را زودتر آغاز کرده. فانوس برج نور چراغ قوه‌ی غول پیکرش را بر تن برهنه‌ی ابرها می‌کشد. یک هواپیما با متانت روی فاصله‌ی میان دو ابر، کنار برج ایفل، بر آبی آسمان خط می‌کشد.

خواب تابستانی و باقی قضایا…

تابستان فصل خوبی برای نوشتن نیست. نه حتی برای خیال کردن. اصلا همه‌چیز همان‌طور می‌شود که باید باشد. بهار زیادی زیباست، پاییز بیش از حد غمگین و زمستان سرد و تهی. در برابر این‌ها، دست به قلم می‌بریم. چند سطری می‌نویسیم. به ضرب قلم دنیای کژ و کوژ اطراف را لااقل در نوشته‌مان، یا در خیال‌مان اصلاح می‌کنیم. نوشتن یعنی تولید ویرایش‌های نو و غیر واقعی از جهان پیرامون. اما در تابستانی که، نمی‌گویم بی‌اشکال است، اما همه‌چیز همان‌جور است که باید باشد، حتی مشکل‌ها، چه چیزی برای نوشتن هست؟ چند ماه است که ننوشته‌ام؟

من شرمنده. مرحمت شما زیاد. دیگر دوست و آشنا و هر کس که فکر می‌کردم یا نمی‌کردم که وبلاگم را بخواند، تلویحا اطلاع داده که از ننوشتنم ناراضی است. ببخشید. وقتی چیزی نیست نمی‌نویسم. از تصویر خودم و نوشته‌هایم خسته شده‌ام. بگذارید هوایی بخورد، شاید کمی سبک غرغرمآبانه‌اش تعدیل شد. (شاید هم خودش تعطیل شد!) اما به هر حال مثل روز اولش نخواهد شد. به قاعده‌ی خودم که هیچ‌گاه مثل روز اولم نخواهم شد.

خبر این‌که بالاخره دوربین خریدم. چشم همه‌ی دوستانی که در n سال اخیر عجز و لابه و توضیحات فنی و نقدهای هنری مرا در زمینه‌ی عکاسی تحمل کرده بودند، روشن. از این به بعد بیشتر عکس می‌گیرم و کمتر حرف می‌زنم. یک هیچ به نفع پرده‌ی گوش و نورون‌های مغز شما. خوش‌حالم که دیگر لازم نیست چیزهایی را که می‌بینم بنویسم، و می‌توانم در وبلاگم بیشتر به فکر و خیالم بپردازم. اگر عمری (برای وبلاگ، نه خودم) باقی باشد. لطفا آن بالا روی آلبوم عکسم کلیک کنید (تقه بزنید!) و عکس‌هایم را ببینید. من هم سعی می‌کنم هر برنامه‌ای برای وبلاگم دارم زودتر پیاده کنم. شاید دوزبانه شود، شاید هم فتوبلاگ (بی‌زبانه) شود. فعلا که بازار پایان‌نامه نویسی و کاندید شات گرفتن داغ است.

آی آدمها

این بار دیگر واقعا ترکانده‌ام. پنجاه و هشت دقیقه تلفن صحبت کرده‌ام و بعد فهمیده‌ام خارج از ساعت‌های رایگان بوده. خون خونم را می‌خورد به خاطر صد یورویی که آخر ماه باید پیاده شوم. تمام شور و شوق تماس یک ساعته در یک آن دود می‌شود و از سرم می‌پرد. یاد همه‌ی عصرهای دلگیری می‌افتم که می‌توانستم از خانه بیرون بزنم و کافه‌ای بروم، و به تماشای دراز شدن سایه‌ها روی دیوار خانه‌ی روبرویی از پنجره‌ی تنگ اتاقم بسنده کردم. این دو هفته یک مک‌دونالد هم نرفته‌ام. عجب زوری دارد! حس می‌کنم پشت و رو شده‌ام. از عصبانیت می‌خواهم چوب در را گاز بگیرم. فحش می‌دهم به مرتیکه‌ی فروشنده‌ی بوییگ تلکم که اطلاعات غلط داده بود. فحش‌هایم که تمام می‌شود، از خانه بیرون می‌زنم. پله‌های چوبی و سنگفرش حیاط را رد می‌کنم و پا به خیابان می‌گذارم.

ساعت از ده گذشته و هوا رو به تاریکی می‌رود. شب یکشنبه است و کافه‌رستوران سر خیابان علاوه بر میزهای همیشگی، میزهای زاپاسش را هم درآورده و سرتاسر پیاده رو را به غذاخوری تبدیل کرده. نور زرد لامپ‌های گازی روی چهره‌های سرخ و شاداب گرد میزها با آبی گرفته‌ی آسمان سر شب آمیخته و ترکیبی داده که گرمای انسانی را به گوشه‌های تاریک خیابان می‌پاشد. میزها همه پر هستند. از باریکه راهی که میان میزها باز مانده می‌گذرم. در حال گذر، صدای زنی را می‌شنوم که می‌گوید «توما، بپر روی پام!». توما نام همسایه‌ی پایینی‌ام است. برمی‌گردم و سگ پشمالوی فلفل‌نمکی‌ای را می‌بینم که بیهوده زحمت می‌کشد از لای آن همه مویی که روی چشمانش ریخته، دهان صاحبش را بنگرد و در میان آن همه صدا، از روی حرکت لب‌ها منظور او را در یابد. هاج و واج، در حالی که روی دو پای عقبش نشسته، با چشمان درشت غمگینش لب‌های براق و صورتی رنگ را می‌پاید.

از کنار قصر سن‌ژرمن می‌گذرم و نگاهی به چمنزار درون خندقش می‌اندازم. نورافکن‌ها را هنوز روشن نکرده‌اند. اما هوا هم آن‌قدر تاریک نشده که رنگ سرخ آجرهایش را تشخیص ندهم. در تاریکی به هیولای نتراشیده‌ی خونینی می‌ماند که میان چمنزاری خفته باشد. از دو پنجره‌ای که می‌توانستند چشمان هیولا باشند، نور ضعیفی بیرون می‌زند. نور درون چشم‌ها می‌لرزد. هیولا دارد خواب می‌بیند.

اگر پرنسی در قصر سن‌ژرمن زندگی می‌کرد، می‌توانست آدرس بدهد: شماره‌ی یک، خیابان تیرز، سن‌ژرمن آن لی. خیابان تیرز با دو ایستگاه اتوبوس آغاز می‌شود و به چند پله ختم. پیش قصر، همه‌ی خانه‌های خیابان حقیر و بی‌جلوه‌اند. همه، جز پاویونی که نام هانری چهارم را بر خود دارد. بر سر در پاویون، روی تابلوی نیمه‌مدور فرفورژه‌ای با حروف درشت سفید نوشته‌اند «لویی چهاردهم این‌جا به دنیا آمد». پاویون هانری چهارم، آخرین عمارت خیابان تیرز، در آجرهای سرخش با قصر سن‌ژرمن اشتراکی سطحی دارد. اما برخلاف ظاهر نامعقول و هیولاوار قصر، که کلاه تیز آهنی‌اش چدبرابرش می‌کند، پاویون با آن شیروانی سفالی به لاک‌پشت چندضلعی مهربانی می‌ماند، که به جای دوچشم، با ده‌ها چشم از سویی به باغ قصر، و از سوی دیگر به خیابان تیرز چشم دوخته.

طبق تعریف خیابان تیرز بن‌بستی بیش نیست. خیابانی که به چند پله و یک بالکن ختم شود، خیابان نیست، چون راهی برای گذر ماشین‌ها باقی نمی‌گذارد. پله‌ها از کنار در پاویون آغاز می‌شوند. چراغ‌های گازی نارنجی پله ها را بیش از آن‌چه هستند، رنگ کهنگی زده‌اند. سه سری پله، و بعد دروازه‌ی آهنینی است که روزی محوطه‌ی قصر را از محل زندگی انسان‌های فانی جدا می‌کرده. پشت دروازه، نمای پاریس بیدار و سن خفته را داریم. امشب استثنائا ماهی نیمه نیز، درشت و زردرنگ، نه چندان بی‌شباهت به یک قاچ بزرگ پنیر کمامبر از گوشه‌ی آسمان آویخته است. سن بی‌صدا در کف دره‌اش می‌خزد و من هنوز کمی دلخور از قبض تلفن، از سراشیبی کنار بالکن به سوی پِک سرازیر می‌شوم.

«پک، شهر زرین»، مضمون همه‌ی بیرق‌هایی است که از تیرهای چراغ‌برق شهر آویخته‌اند. این، شهر پایین دستی سن‌ژرمن است که سن به دو نیمش می‌کند. پل پک هم به نوبه‌ی خود سن را به دو نیمه تقسیم کرده. یک پل بتنی صیقلی و خاکستری‌رنگ که با زیبایی پوسیده و کهن محیط اطرافش هیچ تناسبی ندارد. خیابان ژنرال لوکلِرک که از میدان رویال سن‌ژرمن آغاز می‌شود، پس از طی مسیر منحنی سراشیبش، و پس از این که خطی دراز میان سن‌ژرمن و پک کشید، به این پل می‌رسد. کنار ژنرال لوکلرک پایین می‌آیم و عطر شب‌بوها را فرو می‌دهم. پیش از آن که به تندیس‌های برهنه‌ی سن و اواز برسم، به شنیدن صدایی مکث می‌کنم. از دور صدای خفه‌ی چند انفجار پیاپی می‌آید. بعد سکوت، و بعد چند انفجار دیگر. از پشت درختان باغ کنار خیابان، هاله‌ای از نور قرمز می‌بینم. یحتمل آبی‌ها بازی امشب را برده‌اند. قدم تند می‌کنم.

سن و اواز، رو به هم و پشت به رودخانه لمیده‌اند و ماشین‌هایی را می‌نگرند که از میان‌شان می‌گذرند. این‌ها فرشته‌های نگهبان پل پک هستند، که این گونه بر سر درش متجسد شده‌اند. پا به روی پل می‌گذارم و در افقی که هر لحظه سرخ‌تر و تاریک‌تر می‌شود، بیهوده به دنبال آثار آتش‌بازیی می‌گردم که چند لحظه‌ای است صدایش قطع شده. تا نیمه‌ی پل می‌روم و روی نرده‌ها خم می‌شوم و جریان کند سن را می‌نگرم. برخی شب‌ها همه‌ی پل را پیاده طی می‌کنم و تصویر ماه را در آب سن دنبال می‌کنم و می‌کوشم در نور متحرک ماه، جزییاتی را کشف کنم که در تاریکی پیدا نیستند. امشب ماه هنوز آن‌قدر بالا نیامده که تصویرش در آب بیفتد. برخی شب‌ها هم به پل دیگری که در همان نزدیکی است چشم می‌دوزم تا قطاری از رویش بگذرد و از پنجره‌هایش نور بر آب بپاشد. هر ده دقیقه باید یک قطار بگذرد، اما امشب هنوز قطاری نگذشته. خورشید هم دارد آخرین پرتوهای نورش را دریغ می‌کند. سن غمگین است.

از آن سوی پل صدای «هی» می‌آید. نگاهم را به اطراف می‌گردانم. دو نفر با لباس‌های سفید و صورتی، زیر پل، کنار ساحل سنگ‌چین رودخانه می‌رقصند و جیغ می‌زنند. باله می‌رقصند. از این فاصله هم پیداست که روی لبه‌ی نااستوار سنگچین ایستاده‌اند. آن که پیراهن صورتی دارد یک پایش را بالا می‌گیرد و روی لبه‌ی پرتگاه چرخ می‌زند. بعد هم با صدای بلند خنده سر می‌دهد. صدایش تا این‌جا می‌آید. حالا دست هم را گرفته‌اند و با هم می‌رقصند. می‌خندند و همدیگر را به سوی پرتگاه هل می‌دهند. درست وقتی دارم به این نتیجه می‌رسم که مستند، برایم دست تکان می‌دهند. ندیده می‌گیرم. باز دست تکان می‌دهند و به سویم فریاد می‌زنند. خنده‌ام می‌گیرد. من هم برای‌شان دست تکان می‌دهم، فقط برای این که فریاد‌‌های‌شان بلندتر شود. می‌بینم که دختر صورتی‌پوش دستانش را دور دهانش لوله می‌کند و سعی می‌کند چیزی بگوید، اما نمی‌فهمم چه. به روش خودش، اما بلندتر، جوابش می‌دهم «چی؟». این بار جوری که بشنوم داد می‌زند «تو اسمت چیه؟». من هم تا آن‌جا که می‌توانم بلند فریاد می‌زنم «میشل!». هر دو‌شان می‌زنند زیر خنده. سفیده می‌گوید «سلام میشل!». من هم سلام می‌کنم و دست تکان می‌دهم. می‌گوید «حالت خوبه؟»، و پیش از این که جواب بدهم، هردوشان بر می‌گردند و پشت سرشان را می‌نگرند. بعد با عجله توده‌ی لباسی را که اطراف‌شان به زمین ریخته‌اند، بر می‌دارند و به لای درخت‌ها می‌دوند. لحظه‌ای بعد، نورافشانی دوباره آغاز می‌شود و بر آب سن لکه‌های سرخ و زرد و سبز می‌نشاند.

جشن‌نامه (مندرفرنگ)

اوج جشن زمانی است که دی‌جی گروه آفتاب با آهنگ‌های آرش و منصور از راه می‌رسد. ایرانی‌ها با سوت و فریاد می‌آیند وسط و جلوی استیج جمع می‌شوند. این جلو امواج صدا را حس می‌کنم که با ضربه به چهره‌ام برخورد می‌کنند. چند متر بیشتر با بلندگوها فاصله نداریم. همه تا خرخره خورده‌اند. پرچین کلاه‌خود یک پسر برزیلی نیمه‌برهنه را از سرش برداشته و در هوا می‌گرداند. فرناز انگشت در دهان سوت می‌زند. بهاره با بهروز می‌رقصد. یک مراکشی که خط زخم بزرگی بر چهره و پیرهن سفیدی در بر دارد خود را به میان می‌اندازد و چد دقیقه‌ای میدان‌داری می‌کند. آن دخترانی که شان اجلشان اجازه نمی‌دهد با پسران سیه موی ایرانی برقصند، خودشان به خودشان می‌رقصند. آناهیتا اما چشمان درشتش را بسته و شانه به شانه‌ی ارشیاست. پاشا دستانش را بالا گرفته و چیزی میان باباکرم و تانگو از کار در می‌آورد (بعد از جشن چندبار پس از صاف کردن گلو و یخه‌ی پیراهن می‌گوید هر چه امشب از من دیدید، ندیدید). لیلا با هر دستی که می‌گرداند، شادمانه یک گام به پس بر‌می‌دارد. زمانی هم می‌رسد که همه با بازوان افراشته و مشت‌های باز فریاد «ایران، ایران» می‌کشند.

نمی‌دانم چرا این‌همه، تا بدین حد رقت‌انگیز به چشم می‌آید. حتی نگاه‌های حیرت‌زده‌ی اروپایی‌هایی که خیره به این غلیان احساسات میهن پرستانه می‌نگرند، بیش از این‌که سرگرم کننده باشد، دردناک است. سرافکندگی از احمدی نژاد نیست. از آنتی‌سمیتیسم یا ساختن بمب اتم نیست. چیزی در درون ماست که نمی‌گذارد برای میهن هلهله کنیم، مگر در دوریش. انگار مفهوم وطن شکل نمی‌گیرد مگر در غربت. ایران، عزیز تحمل‌ناپذیری است. حتی نامش را فقط در مستی باید برد. حتی در عالم مستی که می‌گویند برابر راستی است، رقص ایرانی با یک غیر ایرانی لذت‌بخش‌تر از رقص ایرانی با یک ایرانی به نظر می‌رسد.

سیبستان گفته بود مهاجر در دو جهان زندگی می‌کند. اضافه می‌کنم: جهانی سرشار از تحسین و شگفتی، و جهانی لبریز از نزدیکی و آشنایی. نمی‌دانم به چه حقی شگفتی‌ها تا این حد آشنایی‌ها را تحقیر می‌کنند. هر چه باشد، از لحاظ احساسی جای یکسانی را اشغال می‌کنند. شاید از کنجکاوی بشر است. شاید از هویت نداشته‌ی نسل ماست. شاید دل آدم گنجایش هر دو با هم را ندارد. شاید باز دارم مته به خشخاش می‌گذارم.

پاریس شهر شادمانی‌ها و غم‌های بی‌دوام است. همان‌قدر بی‌دوام که سایه‌ی ابرهای بر فراز شهر که به بادی روفته می‌شوند. حیف است شادمانی‌های کوچک پاریسی را با غم‌های علاج ناپذیر مادرزادمان لکه‌دار کنیم. ابرها را بنگریم و به قول پیکوفسکی به این هوای ابلهانه بخندیم. بهار پاریس یعنی روزی سه بار آفتاب و سه بار باران خوردن. حال این‌که شب - زمان ایده‌ال وبلاگ‌نویسی - تر باشیم یا خشک، بیش از این که بر واقعیتی جامعه‌شناختی دلالت داشته باشد، نشان از ترتیب وقایع و آخرین وضع هوا دارد.

پی‌نوشت: تقدیم به هپی‌گرل که می‌دانم پاریس را بسیار دوست دارد و نومهاجر هم هست.

چون دوربین ندارم

جس کوک گوش می دهم و مسیر نخ نمای شانزه لیزه را پایین می روم. عصر یک روز طولانی و خسته ی درسی. آفتاب که می نشیند، گارسن های جوان کافه رستوران ها صندلی ها را در پیاده رو می چینند و قلمروشان را با گلدان های بزرگ چهارگوش مشخص می کنند. راننده های کلافه از ترافیک بوق می زنند. دخترهای آسیایی با ساختمان LVMH آن سوی خیابان عکس می اندازند. دانش آموزان آمریکای جنوبی که اردو به پاریس آمده اند، نوازندگان دوره گرد را دوره می کنند. از حفره ی سیاه مترو توریست است که بیرون می ریزد. از کنار ساختمان ویرجین می گذرم. از کنار سینما UGC. Quick. Bière Culture. هنوز هم شانزه لیزه بهترین پیاده روی دنیاست. از اتوال تا کنکورد مسیر مورد علاقه ی من است؛ از کنکورد تا لوور بزرگترین تفریحم. بزرگترین تفریح ها در پاریس رایگان است.

اسم آهنگ Cancion Triste است. مرا یاد خودم می اندازد وقتی مالیخولیایم عود می کند و یک ویلون آلتو مدام زیر دلم آرشه می کشد. حالا این آهنگ دو گیتار و یک گیتار باس اضافی هم دارد. چشم بسته وارد یکی از بازارچه ها می شوم و از تهش در می آیم. در شیشه ای مطیعانه جلوی پایم باز و پشت سرم بسته می شود. خیابانی است که نمی شناسم، پر از رستوران و کافه و یک آرایشگاه در میانش. در عوض این جا ترافیک نیست. آهنگ غمگین می خواند و من مستقیم می روم. بعد از مدتی می پیچم سمت چپ. باز سمت چپ. بعد راست. سعی می کنم کمی گم شوم. نمی شود. نوک ایفل از بین دو ساختمان پیداست. اینجا هیچ جوری نمی شود گم شد. هر قدر هم خودت را گم کنی، باز بی هوا پیدا می شوی.

جس کوک گوش می دهم و شانزه لیزه را بالا می آیم. نام این یکی آهنگ Jumpstart است. من برای زنده ماندن هر از گاهی به شوک مصنوعی احتیاج دارم؛ سبزی بهار و سفیدی زمستان کفاف نمی دهد. راستی هم بهار شده، با این ردیف درختان سبز دو طرف خیابان.

به جرج سنک نزدیک می شوم. همه ی صندلی هایی که جوانک چیده بود، پر شده. جلوی در سینما صف است. نورافکن ها روی عکس بیست متری ناتالی پورتمن روشن شده اند. حفره ی تاریک مترو توریست ها را یکی یکی می بلعد. تریومف را که آخرین شعاع سرخ نور پشتش فرو می میرد برای آخرین بار نگاه می کنم و می گذارم دهان سیری ناپذیر مترو مرا هم فرو برد.

آشپزخانه نویسی

مسعود می‌گوید غذای گرم به آدم شخصیت می‌دهد. حالا هم آخر هفته و من هم گرسنه و تنها. خودمانیم، اتاقم خیلی شبیه سلول‌های انفرادی است. انفرادی هم همان‌طور که می‌دانید، تاثیر ناجوری روی شخصیت آدم می‌گذارد (اکبر گنجی، رابینسون کروزو و …). تا تنهایی آخر هفته و زندان انفرادی اثر نکرده و بلایی سر خودم نیاورده‌ام، باید چیزی بخورم. باید شخصیتم را که همه‌ی هفته خوراکش مک‌دونالد و کباب ترکی و کنسرو بوده، احیا کنم. برای من هر حرکت کوچک در زندگی حماسه‌ای است، با گشایش و نبرد و مرثیه و جشن‌اش. الان باید بروم خرید.

امروز که شنبه است، سه وعده غذای کامل می‌خورم. املت، ماکارونی، خورش کدو. در واقع از خواب و استراحت که بگذریم، امروز را فقط یا پخته‌ام، یا خورده‌ام. حالا دارم اولین خورش کدوی در دیازپورایم را می‌پزم. از آن‌جا که استعداد ویژه‌ای در پختن غذا دارم (خوردن که بماند)، زنگ می‌زنم و از سرمد می‌پرسم کدوها را باید با گوشت بریزم یا بعد از آن. می‌گوید معلوم است که بعدش، چون گوشت خیلی دیرپزتر از کدو است. این سرمد ما از آن دخترهایی است که هر مردی می‌تواند به داشتنش افتخار کند. بعدش کمی توضیح می‌دهد راجع به روش پختن خورش کدو از دیدگاه خودش. من هم که از روش او خوشم نمی‌آید (قربان دیدگاه‌هایش بروم)، سرخ کردن کدوهایم را ادامه می‌دهم. بعد هم شماره‌ی تلفن ثابتش را می‌گیرم که برای دفعات بعدی بتوانم هزینه‌ی تراکنش را کاهش دهم. برویم سر غذا. به ترتیب روغن، پیاز، ادویه، گوشت، ادویه و نمک، پیاز، کدو، سس رب، گوجه، نمک و ترشی را اضافه می‌کنم. جای شما خالی. یک ساعتی می‌ماند. گوشت‌ها مثل حلوا شده‌اند.

یک ساعت بعد از جایم تکان نمی‌توانم بخورم. چنان باشخصیت و سنگین و رنگین شده‌ام که سه تا فیل بالغ نمی‌توانند تکانم بدهند. تنها بخش بدنم که هنوز به خوبی حرکت می‌کند، انگشتانم هستند. چت می‌کنم (به فتح چ). برای سرمد که تازه از جشن برگشته توضیح می‌دهم که اگر بخواهم هم نمی‌توانم الان بخوابم. همان‌جا کنار سفره‌ی روزنامه‌ای‌ام افتاده‌ام و روی دکمه‌های صفحه‌کلید می‌کوبم. خواب چشمانم را می‌برد، اما به دلایلی حس می‌کنم اگر یک آن تونوس ماهیچه‌های شکمم رها شود، منفجر می‌شوم. یک آن در عالم سرخوشی و مستی خودم را جای پدرم می‌بینم، با زیر‌پیراهن سفید و تنبان راه‌راه، پای سفره‌ی مادرم. غذایش را می‌خورد و کنار سفره دراز می‌شود و مادرم سفره را جمع می‌کند. در همان حال دلخوری‌های روزش را سر غذای مامان خالی می‌کند و از آماده نبودن چای گله می‌کند. چه صفایی دارد. بند ناف مرد ایرانی را با همین چیزها بریده‌اند. یکی بیاید برایم چایی بار کند.

دیزویت تیغ

یکی از تلخ‌ترین خاطره‌های زندگی‌ام مربوط می‌شود به دومین سالگرد هجدهم تیر. آن زمان بود که برای نخستین بار اثر بازنمایی رسانه‌ای را بر روی وقایعی که در پیرامونم رخ می‌داد، حس کردم. در تحریم خبری نسبی روزنامه‌ها، به یک باره تلویزیونی که حتی خواهر کوچکم کارتون‌هایش را به حساب نمی‌آورد، تبدیل شده بود به تنها منبع خبری خانواده‌ام. نمی‌توانم بگویم تصاویری که از «اراذل و اوباش» دستگیر شده نمایش داده شد، و اعتراف‌های مضحک‌شان تا چه حد به نظرم منزجر کننده آمد، اما از آن بدتر و تحمل‌ناپذیرتر نگاه پدر و مادری بود که پیش و پس از برنامه و همه‌ی شبانه‌روز کارشان داشتم.
Read the rest of this entry »

« Previous entries · Next entries »