زرنوشت

گاه نوشت های م. زرگر

Archive for سوگند به سروانتس‌

آی آدمها

این بار دیگر واقعا ترکانده‌ام. پنجاه و هشت دقیقه تلفن صحبت کرده‌ام و بعد فهمیده‌ام خارج از ساعت‌های رایگان بوده. خون خونم را می‌خورد به خاطر صد یورویی که آخر ماه باید پیاده شوم. تمام شور و شوق تماس یک ساعته در یک آن دود می‌شود و از سرم می‌پرد. یاد همه‌ی عصرهای دلگیری می‌افتم که می‌توانستم از خانه بیرون بزنم و کافه‌ای بروم، و به تماشای دراز شدن سایه‌ها روی دیوار خانه‌ی روبرویی از پنجره‌ی تنگ اتاقم بسنده کردم. این دو هفته یک مک‌دونالد هم نرفته‌ام. عجب زوری دارد! حس می‌کنم پشت و رو شده‌ام. از عصبانیت می‌خواهم چوب در را گاز بگیرم. فحش می‌دهم به مرتیکه‌ی فروشنده‌ی بوییگ تلکم که اطلاعات غلط داده بود. فحش‌هایم که تمام می‌شود، از خانه بیرون می‌زنم. پله‌های چوبی و سنگفرش حیاط را رد می‌کنم و پا به خیابان می‌گذارم.

ساعت از ده گذشته و هوا رو به تاریکی می‌رود. شب یکشنبه است و کافه‌رستوران سر خیابان علاوه بر میزهای همیشگی، میزهای زاپاسش را هم درآورده و سرتاسر پیاده رو را به غذاخوری تبدیل کرده. نور زرد لامپ‌های گازی روی چهره‌های سرخ و شاداب گرد میزها با آبی گرفته‌ی آسمان سر شب آمیخته و ترکیبی داده که گرمای انسانی را به گوشه‌های تاریک خیابان می‌پاشد. میزها همه پر هستند. از باریکه راهی که میان میزها باز مانده می‌گذرم. در حال گذر، صدای زنی را می‌شنوم که می‌گوید «توما، بپر روی پام!». توما نام همسایه‌ی پایینی‌ام است. برمی‌گردم و سگ پشمالوی فلفل‌نمکی‌ای را می‌بینم که بیهوده زحمت می‌کشد از لای آن همه مویی که روی چشمانش ریخته، دهان صاحبش را بنگرد و در میان آن همه صدا، از روی حرکت لب‌ها منظور او را در یابد. هاج و واج، در حالی که روی دو پای عقبش نشسته، با چشمان درشت غمگینش لب‌های براق و صورتی رنگ را می‌پاید.

از کنار قصر سن‌ژرمن می‌گذرم و نگاهی به چمنزار درون خندقش می‌اندازم. نورافکن‌ها را هنوز روشن نکرده‌اند. اما هوا هم آن‌قدر تاریک نشده که رنگ سرخ آجرهایش را تشخیص ندهم. در تاریکی به هیولای نتراشیده‌ی خونینی می‌ماند که میان چمنزاری خفته باشد. از دو پنجره‌ای که می‌توانستند چشمان هیولا باشند، نور ضعیفی بیرون می‌زند. نور درون چشم‌ها می‌لرزد. هیولا دارد خواب می‌بیند.

اگر پرنسی در قصر سن‌ژرمن زندگی می‌کرد، می‌توانست آدرس بدهد: شماره‌ی یک، خیابان تیرز، سن‌ژرمن آن لی. خیابان تیرز با دو ایستگاه اتوبوس آغاز می‌شود و به چند پله ختم. پیش قصر، همه‌ی خانه‌های خیابان حقیر و بی‌جلوه‌اند. همه، جز پاویونی که نام هانری چهارم را بر خود دارد. بر سر در پاویون، روی تابلوی نیمه‌مدور فرفورژه‌ای با حروف درشت سفید نوشته‌اند «لویی چهاردهم این‌جا به دنیا آمد». پاویون هانری چهارم، آخرین عمارت خیابان تیرز، در آجرهای سرخش با قصر سن‌ژرمن اشتراکی سطحی دارد. اما برخلاف ظاهر نامعقول و هیولاوار قصر، که کلاه تیز آهنی‌اش چدبرابرش می‌کند، پاویون با آن شیروانی سفالی به لاک‌پشت چندضلعی مهربانی می‌ماند، که به جای دوچشم، با ده‌ها چشم از سویی به باغ قصر، و از سوی دیگر به خیابان تیرز چشم دوخته.

طبق تعریف خیابان تیرز بن‌بستی بیش نیست. خیابانی که به چند پله و یک بالکن ختم شود، خیابان نیست، چون راهی برای گذر ماشین‌ها باقی نمی‌گذارد. پله‌ها از کنار در پاویون آغاز می‌شوند. چراغ‌های گازی نارنجی پله ها را بیش از آن‌چه هستند، رنگ کهنگی زده‌اند. سه سری پله، و بعد دروازه‌ی آهنینی است که روزی محوطه‌ی قصر را از محل زندگی انسان‌های فانی جدا می‌کرده. پشت دروازه، نمای پاریس بیدار و سن خفته را داریم. امشب استثنائا ماهی نیمه نیز، درشت و زردرنگ، نه چندان بی‌شباهت به یک قاچ بزرگ پنیر کمامبر از گوشه‌ی آسمان آویخته است. سن بی‌صدا در کف دره‌اش می‌خزد و من هنوز کمی دلخور از قبض تلفن، از سراشیبی کنار بالکن به سوی پِک سرازیر می‌شوم.

«پک، شهر زرین»، مضمون همه‌ی بیرق‌هایی است که از تیرهای چراغ‌برق شهر آویخته‌اند. این، شهر پایین دستی سن‌ژرمن است که سن به دو نیمش می‌کند. پل پک هم به نوبه‌ی خود سن را به دو نیمه تقسیم کرده. یک پل بتنی صیقلی و خاکستری‌رنگ که با زیبایی پوسیده و کهن محیط اطرافش هیچ تناسبی ندارد. خیابان ژنرال لوکلِرک که از میدان رویال سن‌ژرمن آغاز می‌شود، پس از طی مسیر منحنی سراشیبش، و پس از این که خطی دراز میان سن‌ژرمن و پک کشید، به این پل می‌رسد. کنار ژنرال لوکلرک پایین می‌آیم و عطر شب‌بوها را فرو می‌دهم. پیش از آن که به تندیس‌های برهنه‌ی سن و اواز برسم، به شنیدن صدایی مکث می‌کنم. از دور صدای خفه‌ی چند انفجار پیاپی می‌آید. بعد سکوت، و بعد چند انفجار دیگر. از پشت درختان باغ کنار خیابان، هاله‌ای از نور قرمز می‌بینم. یحتمل آبی‌ها بازی امشب را برده‌اند. قدم تند می‌کنم.

سن و اواز، رو به هم و پشت به رودخانه لمیده‌اند و ماشین‌هایی را می‌نگرند که از میان‌شان می‌گذرند. این‌ها فرشته‌های نگهبان پل پک هستند، که این گونه بر سر درش متجسد شده‌اند. پا به روی پل می‌گذارم و در افقی که هر لحظه سرخ‌تر و تاریک‌تر می‌شود، بیهوده به دنبال آثار آتش‌بازیی می‌گردم که چند لحظه‌ای است صدایش قطع شده. تا نیمه‌ی پل می‌روم و روی نرده‌ها خم می‌شوم و جریان کند سن را می‌نگرم. برخی شب‌ها همه‌ی پل را پیاده طی می‌کنم و تصویر ماه را در آب سن دنبال می‌کنم و می‌کوشم در نور متحرک ماه، جزییاتی را کشف کنم که در تاریکی پیدا نیستند. امشب ماه هنوز آن‌قدر بالا نیامده که تصویرش در آب بیفتد. برخی شب‌ها هم به پل دیگری که در همان نزدیکی است چشم می‌دوزم تا قطاری از رویش بگذرد و از پنجره‌هایش نور بر آب بپاشد. هر ده دقیقه باید یک قطار بگذرد، اما امشب هنوز قطاری نگذشته. خورشید هم دارد آخرین پرتوهای نورش را دریغ می‌کند. سن غمگین است.

از آن سوی پل صدای «هی» می‌آید. نگاهم را به اطراف می‌گردانم. دو نفر با لباس‌های سفید و صورتی، زیر پل، کنار ساحل سنگ‌چین رودخانه می‌رقصند و جیغ می‌زنند. باله می‌رقصند. از این فاصله هم پیداست که روی لبه‌ی نااستوار سنگچین ایستاده‌اند. آن که پیراهن صورتی دارد یک پایش را بالا می‌گیرد و روی لبه‌ی پرتگاه چرخ می‌زند. بعد هم با صدای بلند خنده سر می‌دهد. صدایش تا این‌جا می‌آید. حالا دست هم را گرفته‌اند و با هم می‌رقصند. می‌خندند و همدیگر را به سوی پرتگاه هل می‌دهند. درست وقتی دارم به این نتیجه می‌رسم که مستند، برایم دست تکان می‌دهند. ندیده می‌گیرم. باز دست تکان می‌دهند و به سویم فریاد می‌زنند. خنده‌ام می‌گیرد. من هم برای‌شان دست تکان می‌دهم، فقط برای این که فریاد‌‌های‌شان بلندتر شود. می‌بینم که دختر صورتی‌پوش دستانش را دور دهانش لوله می‌کند و سعی می‌کند چیزی بگوید، اما نمی‌فهمم چه. به روش خودش، اما بلندتر، جوابش می‌دهم «چی؟». این بار جوری که بشنوم داد می‌زند «تو اسمت چیه؟». من هم تا آن‌جا که می‌توانم بلند فریاد می‌زنم «میشل!». هر دو‌شان می‌زنند زیر خنده. سفیده می‌گوید «سلام میشل!». من هم سلام می‌کنم و دست تکان می‌دهم. می‌گوید «حالت خوبه؟»، و پیش از این که جواب بدهم، هردوشان بر می‌گردند و پشت سرشان را می‌نگرند. بعد با عجله توده‌ی لباسی را که اطراف‌شان به زمین ریخته‌اند، بر می‌دارند و به لای درخت‌ها می‌دوند. لحظه‌ای بعد، نورافشانی دوباره آغاز می‌شود و بر آب سن لکه‌های سرخ و زرد و سبز می‌نشاند.

Chapter IV

This she might not attempt. It was unladylike. Why? Why were most big things unladylike? Charlotte had once explained to her why. It was not that ladies were inferior to men; it was that they were different. Their mission was to inspire others to achievement rather than to achieve themselves. Indirectly, by means of tact and a spotless name, a lady could achieve much. But if she rushed into the fray herself she would be first censured, then despised, and finally ignored. Poems had been written to illustrate this point.


A Room with a View

E. M. Forster

اینک آخرالزمان

شیدایی هم بالاخره تمام می‌شود و یک روز صبح چشم که باز می‌کنی، پیش از این‌که بلند شوی و از پنجره‌ی تنگ اتاقت نگاهی به ایفل بیندازی، از خودت می‌پرسی این‌جا چه غلطی می‌کنی. فکر می‌کنی صبحانه باید کره‌ی پرزیدنت و عسل نستله را با نان کرواسان بخوری و اشتهایت کور می‌شود. بعد یادت می‌افتد این‌جا اگر تا ظهر، حتی بعد از ظهر بخوابی، یا توی رختخواب غلت بزنی، کسی نیست که آرامش کاذبت را به هم بزند. اتاق هم سرد و تاریک و کمی نمور و … خلاصه این‌پهلو آن‌پهلو می‌شوی و رو به دیوار می‌کنی و سعی می‌کنی فکرها را پاک کنی. دقیقا مثل فایل‌ها، فکر را هم وقتی پاک می‌کنی توی زباله‌دان مغز می‌ماند، تا یک زمانی وقت کنی و آشغال‌دان را خالی کنی. با خودت می‌گویی اینجا اولین خوبیش همین آرامش است. همین که اگر دوست دخترت توی بغلت باشد نمی‌ترسی هر آن کسی در را بشکند و تو بیاید و خشتک جفتتان را پرچم کند. بعد خودت پوزخند می‌زنی. دوست‌دختر کجا بود! آن‌یکی که عهد کرده توی دنیا و آخرت شادت نگاه دارد باز رو می‌آید و می‌گوید عوضش شراب سرخ سنت امیلین که هست. بهش می‌گویی خفه شود، حالش را نداری.

ساعت دو است. فرانسوی‌ها می‌گویند چهارده. انگار که اینجوری ساعت‌های‌شان زیاد شود، وقت‌شان کش بیاید. باز بیدار می‌شوی. چشمت را باز می‌کنی. معده‌ات می‌سوزد. روده‌ات هم از یک نقطه‌ی خاصی به پایین دارد می‌ترکد. دو لیتر آبی هم که دیشب روی کباب تابه‌ای شورت خورده بودی همه‌اش توی مثانه‌ات جمع شده. با خودت می‌گویی پا شوم ناهار چه درست کنم. باز سالاد سزار؟ با این تن‌های بوگندو؟ سر جایت قلنبه می‌شوی که درد مثانه‌ات ساکت شود. مرده شور زندگی دانشجویی را ببرند. مرده شور زندگی مجردی را. دلت می‌خواهد یکی بنشیند کنار تخت یک کم نازت را بکشد. یا لااقل تو بنشینی بغل تخت یکی و نازش را بکشی. یا برایش چای دم کنی و بدهی به زور با پنیر فتا بخورد و بگویی همین است که هست! ایران که نیست که هوس کلوچه‌ی عزیزجان بکنی! کلنجار بیهوده‌ایست. داری فقط حال خودت را می‌گیری. این مغز باید ساکت باشد. باید آرام بگیرد. باید تمرکز کنی ببینی می‌خواهی چه بکنی. باید…

ساعت پنج بالاخره نان کرواسانت را می‌خوری، البته از زور گرسنگی خالی. سرت کمی گیج می‌رود و از تاریکی اتاق ملولی. لیچار بار خودت می‌کنی. با خودت حرف می‌زنی. این پاریس مزخرف این‌قدر روزهای زمستانیش کوتاه‌اند که آدم اصلا آفتاب را نمی‌بیند. شب هم که می‌شود، عالم و آدم می‌رود می‌تمرگد توی خانه‌اش، یک‌باره شهر ارواح می‌شود. دوست داری استخر بروی. پارک بروی. بدوی. تنیس. بسکت. اما در همه را قبل از غروب می‌بندند. لعنت بر شیطان، کتاب‌خانه هم الان تعطیل می‌شود. همان سی و پنج ساعت در هفته را هم کار نمی‌کنند این ملت کون گشاد. هوس می‌کنی ساعت دو روبروی پارک ملت آب‌زرشک بخوری و فشارت بیفتد. دلت دود اگزوز پیکان جوانان پنجاه و دو می‌خواهد. ترافیک گره خورده‌ی صبح شنبه. ضرباهنگ کند ساعت رادیو پیام. ثانیه‌شمار بی‌حرکت زندگی ایرانی که هر چه می‌کردی تکانی نمی‌خورد. حس غریبی داشت. زمان مثل مائده‌ای آسمانی پایان ناپذیر می‌نمود. حالا مانده‌ای با این هبوط بی‌موقعت چه کنی. همه‌چیز به یک باره زمان‌مند و فرسایش‌پذیر شده. همه‌چیز انگار دارد می‌گذرد، تمام می‌شود. با خودت فکر می‌کنی آپوکالیپس!

هرم

جنازه، آویخته از چوبه‌ی دار، آهسته تاب می‌خورد. باد می‌زند. من با چشمان آفتاب‌زده حرکتش را پی می‌گیرم و رخوت سبکی تنم را می‌گیرد. جنازه که نه، تکه‌ی گوشت، چون پیش از این که دارش بزنند، سنگسارش کرده بودند. مرده‌اش را سنگسار کرده و بر دار کرده بودند، تا مایه‌ی عبرت باشد. پیش از آن، از راسته شقه‌اش کرده بودند، در حین ارتکاب جرم، همان آن که گیر افتاده بود. قمه وسط کمرش فرود آمده و شقه‌اش کرده بود. جنازه‌ی لختش را با زحمت، خون چکان، تا آنجا کشیده بودند، کفن‌پیچ کرده بودند، و به زور در چاله تپانده بودند، جوری که نیفتد. شاید با تکه چوبی علمش کرده بودند. شسته بودندش، اما آخر، خون نمه زده بود از زیر پارچه‌ی چلوار. مردم، متحیر، سنگ می‌پراندند و منتظر بودند تقلایی بکند برای خلاصی خودش، یا لااقل ناله‌ای سر دهد. نمی‌کرد. صامت و بی‌حرکت ایستاده بود تا سنگ‌ها پاره‌اش کنند. خون هم گله نمی‌زد از نقطه‌ی برخورد سنگ‌ها. انگار به ماهی سنگ بزنند. خونش قبلا رفته بود از زخم کمر.
تاب که می‌خورد این جنازه، آفتاب که می‌خورد بر سر و سینه‌اش، من خنک می‌شوم، انگار لنگ خیسی بر سرم گذاشته باشند. برادرم است. برادر بزرگم. آن قدر خواند به گوشش این زن که «بیا با هم بمیریم»، تا شد آن‌چه نباید می‌شد. گفتمش زن که وفا ندارد. نمی‌ماند باهات تا مرگ. مگر راحیل من وفا داشت؟ مگر ماند؟ به خرجش نمی‌رفت. وقتی قمه تا دسته فرو رفته بود توی تنش، و چشم‌هاش گشاد شده بود، مثل گاوی که داغش کنند، زن فقط خندیده و گفته بود «خداحافظ عزیزکم!» بعد هم لابد خودش را از زیر پیکری که سردتر و سنگین‌تر می‌شد، کشیده بود بیرون.
با هم نمرده بودند. زن مانده بود و سنگ پرانده بود به جنازه‌اش. مطمئنم همان زن روبنده سفید بود. خودش بود. حتی لازم نبود شوهرش بیاوردش. خودش با پای خودش آمده بود و سنگ اول را انداخته بود. سر کوی و برزن، تا چشم شوهرش را دور می‌دید، جلو راه برادرم سبز می‌شد و به گوشش می‌خواند که «با هم می‌خوابیم و با هم می‌میریم.» ساده نبود برادرم. می‌گفت روبنده‌ی زن را بالا زده و بوسه‌ای ربوده. می‌گفت «طعم لب‌هاش». قسم می‌خورد ارزش مردن را دارد. می گفت از جانم نمی‌ترسم، از آبرویم می‌ترسم. طول کشید، اما رفت. سر آخر رفت و با خونش آب داد تخت زن را. باید می‌مرد؛ باید سنگ می‌خورد؛ باید می‌آویختندش آن بالا تا زن زایا شود. خرافه است شاید. می‌گویند خون جوان که بریزد در رختخواب، زن زایا می‌شود.
زن بوسیده بود برادرم را، دست کرده بود لای موهاش و کشیده بودش توی رختخواب. جبار زنش را قد تخم چشم‌هاش می‌خواست. خوب پاییده بود تا کارشان تمام شود، بعد آمده بود و قمه را تا دسته فرو کرده بود. آن وقت زن خندیده بود. با لذت. تنش هنوز داغ لذت بود. گفته بود «خداحافظ عزیزکم!» هیزم اجاق کور جبار شد برادرم.

همه چیز درباره‌ی ماری

پنج ساله است. همه اذعان دارند موهای لخت مشکیش به مادربزرگش رفته. روزی یک ساعت جیغ می‌زند و نزدیک چهل و پنج دقیقه گریه می‌کند. عصبانی که می‌شود، ناخن‌هایش را می‌جود و فرد خاطی را چپ‌چپ نگاه می‌کند. چشم‌هایش خاکستری است. گاهی هم عسلی. این را دیگر از هیچ‌کس به ارث نبرده، خاص خودش است. چشم‌هایش رنگ روحش را می‌گیرند. یاد گرفته عکس‌های کتاب را تماشا کند و از روی‌شان برای خودش قصه بگوید. تازه‌گی‌های با گربه‌ی خال مخالی حیاط خانه‌ی مادربزرگ دوست شده و برایش شیر و گوشت می‌برد. ماری هم در قد و قواره‌ی خودش با غم بزرگی در زندگی دست به گریبان است. گربه را خیلی دوست دارد، اما پوستش به موی آن حساسیت نشان می‌دهد. مادرش هیچ‌وقت نمی‌گذارد از چند متری به آن نزدیک‌تر شود. پدرش که خلبان یک جت غول‌پیکر است، جیغ و ویغ بیش از حد او را به حساب لوس کردن مادرش گذاشته، اما ما می‌دانیم که این‌طور نیست. بچه، گربه را می‌خواهد. دوست دارد نوازشش کند. از این که گربه پس از نوازش تنش را می‌کشد، ذوق می‌کند. بزرگ‌ترین غم ماری این است که نمی‌تواند به چیزی که دوست دارد، زیاد نزدیک شود. نمی‌تواند دستش را بگذارد بین گوش‌های گربه و قلقلکش دهد. گرچه گربه هم این کار را دوست دارد، چون با لذت چشمانش را می‌بندد و نوازش را می‌پذیرد. ماری عروسک گربه‌ای را که مادر خریده، در آغوش می‌گیرد و نازش می‌کند. پاسخی نمی‌گیرد.

تنیدگی - ۴

دوشیزه اندرسن تنها بانویی نیست که در برایتون به توهم دچار است، حتی اگر دکتر اسموکر که پزشک اغنیای منطقه است، برای نخستین بار به چنین موردی بر خورده باشد. اگر از پزشکانی که کمی دورتر از عمارت کلاه فرنگی، کنار بارانداز حقیرانه‌ی ماهیگیرها، و در آمیخته‌ای از بوی دریا و صدای کلافه‌کننده‌ی مرغان دریایی به کار طبابت مشغولند، بپرسید، به شما خواهند گفت که از این موارد زیاد دیده‌اند. اغلب وقتی به دوشیزه اندرسن می‌اندیشم، و به داستان‌هایی که پس از ازدواج با جان کیمبرز برای او پیش خواهد آمد، از خودم می‌پرسم آیا دیگر کسانی که در این شهر کوچک ساحلی، با پارک‌های فراوان و عمارت کلاه‌فرنگی معروفش، به چنین توهماتی دچارند، این شانس را خواند داشت که با شوهر ملاک‌شان برای پیگیری معالجات و بهره‌مندی از تعطیلاتی بلندمدت به ایالات متحده سفر کنند. به این که آیا اگر جریب‌ها زمین زراعتی در سرتاسر اسکس و پنجاه و یک درصد از سهام بانک Anderson & Schmidt، پشت قباله‌ی تک دختر آقای اندرسن نبود، آیا هرگز در نظر سر جان کیمبرز تا بدین حد زیبا می‌رسید؟ گاهی از این که ثروت، سینه‌های نارس دوشیزه اندرسن را در نظر سر جان تا این حد سفید و به طرز سخاوتمندانه‌ای بزرگ و خواستنی می‌نماید، یا از این که موهای بی‌شکل ماتش را در نظر او تا حد آبشاری زرین ارتقا می‌دهد، خجالت می‌کشم. بعد حس می‌کنم همه‌ی این‌ها را جایی خوانده‌ام. بگذارید به داستان خودمان بازگردیم. به قول فورستر فقید این داستان درباره‌ی فقرا نیست. لااقل می‌توانیم مطمئن باشیم پس از او همه‌ی موجودات انسانی در کارگاه آفرینش مقام یکسانی یافته‌اند. همه‌ی انسان‌ها برابرند - همه‌ی انسان‌ها، یعنی همه‌ی آنان که چتر دارند.

تنیدگی - ۳

دوشیزه اندرسن می‌پرسد «چرا اسموکر؟» و این دقیقن همان چیزی است که دکتر به یاد نمی‌آورد در تمام طول عمر حرفه‌ای‌اش کسی به رویش آورده باشد. دکتر بی‌آن‌که معاینه را متوقف کند، و در حینی که با دقت صدای تنفس منظم بیمار و ضربان قلبش را گوش می‌کند، می‌اندیشد لااقل بیماران، که در موضع مددجویی قرار دارند، باید بیشتر مراعات کنند؛ آن هم خانم متشخصی مانند دوشیزه اندرسن که دارد عروس خانواده‌ی سرشناس و نجیب‌زاده‌ی کیمبرز می‌شود. اما به دلایل نامعلومی این موضوع برای دوشیزه اندرسن مهم شده است و بدون این‌که قصد اسائه‌ی ادب داشته باشد، و در حالی که نفس‌های عمیق می‌کشد، باز از دکتر در مورد ارتباط نام خانوادگی او با پیشینه و حرفه‌ی اجدادی‌شان می‌پرسد. «شاید سیگار‌ساز یا لوکوموتیو‌ران بوده‌اند، بلکه هم یک کوره‌ی آجرپزی را اداره می‌کرده‌اند!» دکتر با خونسردی، و در حالی که سعی می‌کند با انگشت شست پلک دوشیزه اندرسن را بالا نگاه دارد، نور چراغ قوه‌ی کوچکش را به درون چشمان فیروزه‌ای او می‌تاباند. عنبیه جمع ‌می‌شود و از مردمک نقطه‌ای تاریک بیش نمی‌ماند. با خود می‌گوید «هر که بوده‌اند، از پدر نزول‌خور تو شریف‌تر بوده‌اند.»، و ناگهان و بدون توجه به سماجت‌های دوشیزه اندرسن، با صدای بلند اعلام می‌کند «اعصاب، خانم. احتمال مشکل حاد عصبی می‌رود.» و ساکت می‌شود. چند لحظه‌ای را به بررسی تأثیر رعب‌آفرین حرف‌هایش بر چهره‌ی مبهوت دوشیزه اندرسن می‌پردازد و لبخند دلسوزانه و پدرانه‌ای را بر لب می‌آورد که از استاد جراحیش آموخته و همیشه تحویل بیمارانش می‌دهد. استاد گفته بود «با همین لبخند‌ها باید مریض را سربرید، وگرنه کدام آدم عاقل حاضر می‌شود تن عزیزش را به دست تیغ جراحی بسپارد؟» دوشیزه اندرسن به طور غریزی چشم‌هایش را پایین می‌اندازد تا از حال بدی که پیش می‌آید جلوگیری کند. «البته من تخصص روانپزشکی ندارم، اما…» حالا نگاه شیشه‌ای دوشیزه اندرسن باز متوجه او شده. لبخند پدرانه هم باز می‌گردد. «اما می‌توانم از یکی از دوستان مجربم خواهش کنم مورد شما را پیگیری کند. لازم هم نیست آقای کیمبرز چیزی در این مورد بداند.» دوشیزه اندرسن می‌بیند که نوشته‌های قرمز با حروف درشت از لوح‌های تقدیر روی دیوارها کنده می‌شوند و پیش می‌آیند، تا همه‌جا را سرخی فرا ‌گیرد.

Next entries »