برای آنان که پرویز تناولی را میشناسند
هیچ
کاپشن چرم سیاه با قطرههای رویش، پوست عرقکردهای است سرشار از ذرهبینهای ریز. زیپ برنجیاش را تا گردن بالا میکشم که ذرهبینها پیراهن نازکم را خال خال نکنند. دختری که از روبرو میآید با چتری که باز میکند گل نیلوفر وارونهای میشود که دماغش را با دستمال کاغذی بگیرد. با عجله از میان او و جوی آب میگذرم و ضربهی سبک دستمالش را پشت پوست دستم حس میکنم. لابد برای جوی نشانه رفته بود.
۱- آن آدم سبزمو را نگاه کن که دارد بچهای را کتک میزند.
۲- آن آدم سبزمو بدکار است.
۳- آدمهای سبزمو بدکارند.
۴- آدمهای سبزمو به هرکس حمله میکنند.
۵- آدم سبزموی دیگری هست؛ او را بزن پیش از آنکه تو را بزند.
(آدم سبزمو که کاری نکرده تا تهاجم کسی را برانگیزد، برای دفاع از خود دست به خشونت متقابل میزند).
۶- ملاحظه بفرمایید! یعنی اینکه: آدمهای سبزمو بدکار هستند.
۷- همهی آدمهای سبزمو را بزن.
از باغوحش انسانی
اثر دزموند موریس
نیکآهنگ کوثر در مطلب کوتاهی با همین عنوان نوشته:
«وقتی کتاب زندگی، جنگ و دیگر هیچ او [فالاچی] را خواندم، از جنگ متنفر شدم.
امروز بوی جنگ به مشام میرسد. و آن احساس منفی علیه این پدیده شوم دارد مرا میخورد.»
با خودم فکر میکردم بلا نسبت ما، مردم چه خاطرات دردناکی از جنگ دارند.