زرنوشت

گاه نوشت های م. زرگر

Archive for پریشانی‌ها

واریاسیون (۱)

ما در بیزنس اسکول می خوانیم که داستان دختر کبریت فروش، حکایت سرمایه داری است که از سرمایه می خورد. حالا تو هی بنشین و گریه کن و قربان صدقه ی دستان نحیف و لبخند غمینش برو.

ما می دانیم که در بازی تنازع بقا، گاهی کسانی می بازند. در این میان تنها چیزی که اهمیت ندارد شکل دستان و رنگ لبخندشان است.

ما می دانیم که ما به هزینه ی این ها زنده ایم، و خدا را [اگر باشد] شکر که ما از مانندگانیم.

 

بیایید به شکرانه پول چاپ کنیم و پشتشان بنویسیم: In God We Trust.

اگر حس طنزمان گل کرد، حتی می توانیم سر قبر دختر کبریت فروش شمع روشن کنیم.

این طور لااقل روحش در تاریکی نمی ماند. تو هم عکسش را بهتر می بینی.

 

گریه نکن گلکم، گریه نکن. این فیلم است، تمام می شود.

برو کیف پولم را بیاور و کردیت کارت جدیدم را ببین. با ویزا اینفینیتی می توانی بی نهایت لباس بخری.

امروز لافایت. فردا پرنتام. پس فردا خیابان مونتاین.

زندگی به آن بدی ها هم که در فیلم ها می بینی نیست. سیاه نمایی می کنند لامذهب ها.

پاکستانی‌ها محترم‌تر از ایرانی‌ها

شاید بگویید خیلی هیستریک هستم، اما عادتم شده هر نیم ساعت یک بار سایت صبحانه را برای اخبار جدید چک کنم. نیمه‌های شب بود که کسی به نام توفان لینک داد به سایت گوگل‌ترند. او متوجه شده بود که کشورهای عرب زبان از همه بیشتر کلمه‌ی sex را جستجو کرده‌اند. این مقدمه‌ای شد برای یک بازی چند دقیقه‌ای با کلمات.

اولا که بهتر است به جای مناطق، کشورها را در نظر بگیریم. آن وقت می‌بینیم که ایران بعد از پاکستان و مصر مقام سوم را در جستجوی این کلمه دارد. حالا بهتر است فکر کنیم ببینیم آیا ایرانی‌های وقتی که حشری می‌شوند واقعا دنبال چنین کلمه‌ای می‌گردند؟ اصولا کلمه‌ی sex، در آن معنی که ما در نظر داریم، همان محترمانه‌ی کلمه‌ی fuck است. من در تمام مدتی که مسؤول سایت کامپیوتر یا کافی‌نت بودم، کمتر دیدم کسی دنبال sex بگردد. اصولا کمتر کسی هست که چنین کی‌ورد سرراستی را جستجو کند و سواد انگلیسی زیادی داشته باشد. بنابراین به نظرم رسید همین جستجو را با کلمه‌ی fuck تکرار کنم. طبعا ایران اول شد! بعد نتایج جستجو را سال به سال مرور کردم. سال ۲۰۰۴، ایران اول. سال ۲۰۰۵، ایران اول. سال ۲۰۰۶، ایران اصلا در لیست نیست! اگر ماه به ماه پیش بیاییم، می‌بینیم تا ژانویه‌ی ۲۰۰۶ هم رکورددار بوده‌ایم. اما بعد ناگهان از گردونه‌ی رقابت خارج شده‌ایم. ظاهرا از فوریه‌ی ۲۰۰۶ سیستم فیلترینگ به جای response، شروع به حذف requestها کرده. به هر حال همان آرشیو دوساله کافی است تا بدانیم کجای کاریم. ظاهرا پاکستانی‌ها هم انگلیسی‌شان بهتر است، هم باادب‌ترند. تنها نکته‌ی مثبت این که جستجوی این واژه در ایران به طور کلی سیری نزولی داشته. در واقع می‌توان ادعا کرد که اینترنت به تدریج استفاده‌ی معمول خود را پیدا می‌کند.

حالا اگر به قول معروف متخصصان Data Mining داده‌ها را Drill Down کنیم، می‌رسیم به سطح شهرها. اگر رشتی‌ها ناراحت نمی‌شوند، باید بگویم که شهرشان مقام اول را در جستجوی کلمه‌ی fuck دارد. رتبه‌های بعدی را به ترتیب بابل، زنجان، ساری و قزوین از آن خود کرده‌اند. اگر فکر می‌کنید اشتباهی شده، و تهران می‌بایست اول می‌شد، به دنبال کلمه‌ی network بگردید. مثل این‌که تهرانی‌ها روی نت کارهایی مهم‌تر از جستجو در سایت‌های سکسی دارند. می‌توانید جستجوها را با واژه‌های فارسی ادامه بدهید، گرچه به دقت پاسخ‌ها زیاد اطمینان ندارم (چون ایرانی‌ها هنوز هم از کدپیج‌های مختلفی استفاده می‌کنند). به هر حال خواهید دید که رتبه‌ی شهر قزوین در جستجوی کلمه‌ی کون، هفتم است. این در حالی است که قم، مقام دوم را کسب کرده. جستجوی این واژه هم به طور کلی سیری صعودی داشته. این نشان می‌دهد که زبان فارسی دارد جای خودش را در سایت‌های با محتوای سکسی باز می‌کند.

نمی‌خواهم روی این داده‌های دموگرافیک زیاد مانور بدهم، چون از نحوه‌ی تهیه‌شان هیچ‌گونه اطلاعی ندارم، اما patternهایی که در همین چند دقیقه پیدا کردم، نشان می‌دهد که این کار اگر درست انجام شود چندان هم بی‌ارزش نیست. لااقل از نظر آسیب‌شناسی اجتماعی می‌تواند درس‌های جالبی در بر داشته باشد.

دیزویت تیغ

یکی از تلخ‌ترین خاطره‌های زندگی‌ام مربوط می‌شود به دومین سالگرد هجدهم تیر. آن زمان بود که برای نخستین بار اثر بازنمایی رسانه‌ای را بر روی وقایعی که در پیرامونم رخ می‌داد، حس کردم. در تحریم خبری نسبی روزنامه‌ها، به یک باره تلویزیونی که حتی خواهر کوچکم کارتون‌هایش را به حساب نمی‌آورد، تبدیل شده بود به تنها منبع خبری خانواده‌ام. نمی‌توانم بگویم تصاویری که از «اراذل و اوباش» دستگیر شده نمایش داده شد، و اعتراف‌های مضحک‌شان تا چه حد به نظرم منزجر کننده آمد، اما از آن بدتر و تحمل‌ناپذیرتر نگاه پدر و مادری بود که پیش و پس از برنامه و همه‌ی شبانه‌روز کارشان داشتم.
Read the rest of this entry »

باز تنها…

تالار آوینی دانشکده‌ی هنرهای زیبای دانشگاه تهران در روزهای ۲۱، ۲۲، ۲۳ و ۲۴ خردادماه ۱۳۸۴ شاهد برگزاری ۱۷، ۱۸، ۱۹ و ۲۰مین برنامه‌ی «دیروز و امروز» بود. این در حالی است که «گروه موسیقی تهران» که در سال ۱۳۷۲ و به تلاش علیرضا مشایخی و فریماه قوام صدری پایه‌گذاری شد، امسال پا به دوازده ساله‌گی می‌گذارد. این گروه برنامه‌های «دیروز و امروز» را که فرصتی برای هنرنمایی آهنگ‌سازان و نوازندگان جوان است، نه به طور کاملا منظم، بلکه به صورت دوره‌ای و با فاصله‌ای چند ماهه برگزار می‌کند. برگزاری «دوسالانه‌ی پیانو» هم از فعالیت‌های دیگر گروه موسیقی تهران بود که سال گذشته انجام شد. همچنین کنسرت‌هایی با شرکت «ارکستر موسیقی نو»، که خود ثمره‌ی فعالیت علیرضا مشایخی است و مجموعه‌ای از سازهای ایرانی و غربی را در بر می‌گیرد، با تلاش این گروه، گاه به گاه برگزار شده‌اند. Read the rest of this entry »

مانیفست نگاه و سرگیجه

وبلاگ من درباره‌ی فوتبال نیست. به سیاست هم ربطی ندارد. اصلا این وبلاگ با هیچ چیز خاصی، ارتباط مستقیمی ندارد؛ غیر از من. موضوع اصلی این وبلاگ شخص من است. من و هر آنچه جلب توجهم را می‌کند. من، و هر آنچه که می‌توانم با تو که از پس چند لینک از راه می‌رسی به اشتراک بگذارم. در این میان بعضی چیزها آن‌قدر خصوصی است که اصلا نمی‌توان با تو شریک شد. مثل وقتی که آدم شکم روش دارد. بعضی چیزها هم آن‌‌قدر عمومی است که اصلا گفتن ندارد. مثل وقتی که مغز آدم به شکم روش مبتلاست. تو بگو دپ زده. بعضی روزها هم اصلا وقت این سوسول بازی‌ها را ندارم. به هر حال خود شکوفایی در راس هرم نیازهای مازلو است، و ما اغلب در قاعده‌ایم. مد شده می‌گویند فراروی. وبلاگ شخصی‌ترین و عمومی‌ترین فراروی من است.
Read the rest of this entry »

در ستایش عکس [خبری]

داشتم عکس‌های برنده‌ی جایزه‌ی «عکس دست اول» پولیتزر را می‌دیدم، که امسال به گروه خبرنگاری اسوشیتد پرس اهدا شده. قابل تامل‌اند. بخصوص عکس دو کودک عراقی که خیره به سرباز آمریکایی می‌نگرند. تصویر سرباز در چشمان درخشان‌شان. مشت‌های گره کرده‌شان. دست‌های بزرگ‌ترها که محکم بازوی‌شان را چسبیده. یا عکس پسر جوانی که در میان بازماندگان یک انفجار می‌دود. فرار می‌کند به گمانم. دو ترکش از کنارش گذشته‌اند و در هوا رد دودی به جای گذارده‌اند.
عکس شگفتی قرن است، و شاید پس از کارتیه برسون به جرات بتوان گفت عکس خبری شگفتی قرن است. عکس برای ذهن خسته از رگبار خبرها، فرصت بازاندیشی است. رسانه‌ای که با ثبات و بردباری ذاتی‌اش ما را به فرای آنچه می‌بینیم، می‌خواند. به همین ترتیب است که عکس نجابت باطنی‌اش را حفظ می‌کند در برابر توفان خبری روزمره. همین بردباری است که راهش را از فیلم خبری جدا می‌کند. فیلم خبری که سرشار از حرکت است و تنها واکنش آنی مخاطب را برمی‌انگیزد.
خوبی دیگر عکس این است که در یک نظر می‌بینیمش. پس از فیلم برتر است و از نوشته، که درکشان سخت به زمان وابسته است. دو عکس را می توان کنار هم گذاشت و مقایسه کرد، حال آن که هیچ‌گاه کلیت دو فیلم خبری یا نوشته را نمی‌توان در کنار هم، با هم مقایسه کرد، مگر با اتکا به حافظه‌ی خطا‌پذیر انسانی.
سال پیش همین جایزه به دو عکاس از دالاس مورنینگ نیوز رسید: «به خاطر عکس‌های گویای‌شان که نشان دهنده‌ی خشونت و تلخی جنگ عراق هستند». عکس‌هایی که در برابر عکس‌های امسال وقیح و نظامی‌اند، و از فاجعه‌ی انسانی جنگ بویی نبرده‌اند. چامسکی گفته بود «درست نیست بگوییم رسانه‌ها جنایت‌های جنگی را پوشش خبری نداده‌اند. اتفاقا معمولا آن‌ها را گزارش می کنند، و برایشان جشن می‌گیرند.»، و وضعیت را مقایسه کرده بود با زمان جنگ ویتنام که سانسور کامل خبری حکم‌فرما بود. گفته بود «آن‌چه در ویتنام اتفاق افتاد، بسیار بدتر از این بود، اما کسی توجه نمی‌کرد.». وقتی برندگان جایزه‌ی پولیتزر امسال و پارسال را مقایسه می‌کنیم، به سادگی درمی‌یابیم که این جشن‌های رسانه‌ای توانسته‌اند حتی چنین جایزه‌ی مهمی را از آن خود کنند.
معجزه‌ی عکس خبری است که اجازه می دهد تنها در یک نگاه روند حرکت رسانه‌ها را تشخیص دهیم، بی آن که درگیر تحلیل‌های پیچیده‌ی خبری شویم. به نظر می‌رسد آمریکایی‌ها به واقعیت فاجعه‌ی دست‌سازشان نزدیک‌تر شده‌اند. لااقل می‌دانیم که عنصر غرور از عکس‌های پولیتزر امسال ناپدید شده، یا به عبارتی جایش را به عناصر آشناتر سوگ و ترس سپرده. عناصری که در جنگ‌های مدرن واقعیتی خارجی را ترسیم می‌کند، نه ایدئولوژی تاریخ مصرف‌دار افراد ذینفع را. ببینید چگونه پناه گرفته.

حاشیه‌ای بر پانزده روز رخوت و پریشانی

سیزده فروردین به همراه چهارشنبه سوری یکی از دو روزی است که سوپاپ اطمینان جامعه‌ی درون ریز ایرانی به شمار می‌آیند. در این دو روز همه‌ی قوانین بی‌اعتبار و همه‌ی قواعد زیر و زبر می‌شوند، تا مگر بدین قیمت روح پرخاشگری که حاصل مستقیم سامانه‌ی اجتماعی معاصر ایران است، سیراب گردد. اما چهارشنبه سوری امسال در نوع خود تجربه‌ی نوینی محسوب می‌شد. در غیاب نسبی نیروهای نظامی و انتظامی کم مانده بود گروهک‌های تخریب‌چی تشکیل شده از جوانان وندالیست خودشان و شهرشان را با هم آتش بکشند. می‌شد هر چه واضح‌تر فاصله گرفتن تجمع‌های خانوادگی و دوستانه را از گروهک‌های جوانی دید که یا خود تخریب‌گر بودند، و یا از تماشای شکستن شیشه‌ی ویترین‌ها و آتش زدن برخی اموال عمومی احساس لذت محافظه‌کارانه‌ای زیر پوستشان می‌دوید. Read the rest of this entry »