<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0"
	xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/"
	xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/"
	xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
	xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom"
	>

<channel>
	<title>زرنوشت</title>
	<atom:link href="http://zar.nevesht.net/feed/" rel="self" type="application/rss+xml" />
	<link>http://zar.nevesht.net</link>
	<description>گاه نوشت های م. زرگر</description>
	<pubDate>Sun, 01 Jun 2008 22:45:33 +0000</pubDate>
	<generator>http://wordpress.org/?v=2.5.1</generator>
	<language>en</language>
			<item>
		<title>لوورستان (Louvreland)</title>
		<link>http://zar.nevesht.net/1387/03/12/misterlouvre/</link>
		<comments>http://zar.nevesht.net/1387/03/12/misterlouvre/#comments</comments>
		<pubDate>Sun, 01 Jun 2008 14:06:32 +0000</pubDate>
		<dc:creator>محمود</dc:creator>
		
		<category><![CDATA[باقی قضایا]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://zar.nevesht.net/?p=298</guid>
		<description><![CDATA[
کسب عنوان سلطان زیبایی موزه ی لوور توسط فتحعلی شاه قاجار را به عموم هموطنان، خصوصا به اولاد و بستگان این بزرگوار تبریک می گوییم. ضمنا از همه ی دست اندر کاران انتشارات فخیمه ی ریوربوم، به خاطر انتشار راهنمای نوین موزه ی لوور و دقتشان در انتخاب فرد اصلح کمال تشکر را داریم.
لازم به [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p><a href="http://zar.nevesht.net/files/2008/06/louvre_0602.jpg"><img class="alignnone size-medium wp-image-297" src="http://zar.nevesht.net/files/2008/06/louvre_0602-300x195.jpg" alt="" width="300" height="195" /></a></p>
<p><a href="http://www.time.com/time/specials/2007/article/0,28804,1642444_1809179_1809177,00.html">کسب</a> عنوان سلطان زیبایی موزه ی لوور توسط فتحعلی شاه قاجار را به عموم هموطنان، خصوصا به اولاد و بستگان این بزرگوار تبریک می گوییم. ضمنا از همه ی دست اندر کاران انتشارات فخیمه ی <a href="http://www.riverboom.com/">ریوربوم</a>، به خاطر انتشار <a href="http://www.amazon.fr/Louvreland-Baechtolds-Best/dp/2970058502">راهنمای نوین موزه ی لوور</a> و دقتشان در انتخاب فرد اصلح کمال تشکر را داریم.</p>
<p>لازم به ذکر است خانم مونالیزا هم در کنار این شازده به عنوان ملکه ی زیبایی لوور انتخاب شده است.</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://zar.nevesht.net/1387/03/12/misterlouvre/feed/</wfw:commentRss>
		</item>
		<item>
		<title>CDهای خوش صدا</title>
		<link>http://zar.nevesht.net/1387/03/11/audiophilecds/</link>
		<comments>http://zar.nevesht.net/1387/03/11/audiophilecds/#comments</comments>
		<pubDate>Sat, 31 May 2008 14:24:01 +0000</pubDate>
		<dc:creator>محمود</dc:creator>
		
		<category><![CDATA[خوش صدایی]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://zar.nevesht.net/?p=292</guid>
		<description><![CDATA[
حتما برای تان پیش آمده که پس از مدت ها یک سی دی کلاسیک مورد علاقه تان را بخرید، به خانه برگردید، با شوق و ذوق پخشش کنید و در همان چند ثانیه ی اول از کیفیتش دلخور شوید. راه حل این مشکل، خریدن سی دی های Audiophile یا Remaster شده است.
بسیاری از آثار در [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p><a href="http://zar.nevesht.net/files/2008/05/the-wall-cd1.jpg"><img class="alignnone size-medium wp-image-293" src="http://zar.nevesht.net/files/2008/05/the-wall-cd1-297x300.jpg" alt="Pink Floyd The Wall UDCD" width="297" height="300" /></a></p>
<p>حتما برای تان پیش آمده که پس از مدت ها یک سی دی کلاسیک مورد علاقه تان را بخرید، به خانه برگردید، با شوق و ذوق پخشش کنید و در همان چند ثانیه ی اول از کیفیتش دلخور شوید. راه حل این مشکل، خریدن سی دی های Audiophile یا Remaster شده است.</p>
<p>بسیاری از آثار در زمان نسخه برداری، مسترینگ و میکس اولیه به هزار و یک دلیل، از جمله تجهیزات ابتدایی، دچار افت کیفیت شده اند و یک نسخه برداری جدید می تواند کیفیت متفاوتی از همان آثار به دست دهد. این تغییر کیفیت قابل توجه را اولین بار پس از خریدن نسخه های چهل سالگی The Doors متوجه شدم. ظاهرا نسخه های قدیمی آثار دورز با دستگاهی مستر شده اند که سیستم تعلیق مکانیکی اش با سیستم تعلیق دستگاه ضبط متفاوت بوده، و به این ترتیب همه با دور پایین مستر شده اند. مشابه همین اتفاق برای آثار Lynyrd Skynyrd افتاده، که اگر سی دی های جدیدشان را گوش دهید متوجه تفاوت کیفیت می شوید.</p>
<p>اما کشف این ماه من به سی دی های آدیوفایل (Audiophile) مربوط می شود. پیش تر چندین بار HDCD شنیده بودم، اما داستان را جدی نگرفته بودم. ظاهرا یک تعداد رکوردینگ لیبل هستند که متخصص تهیه و پخش نسخه های با کیفیت آثار موسیقی اند. روش هایی که این شرکت ها برای دسترسی به کیفیت برتر استفاده می کنند، متفاوت است، اما هر یک در میان شنوندگان جدی موسیقی هوادارانی دارد.</p>
<p>شرکت <a href="http://www.fimpression.com">First Impression Music</a> صاحب لیبل FIM است که با استفاده از تکنولوژی های Dithering شرکت (JVC (XRCD, XRCD2, XRCD24, K2 HD یک سری آثار را با غنای صوتی شبیه به آنالوگ Remaster کرده. جالبی این تکنولوژی ها سازگاری شان با سی دی خوان های عادی است، که مثلا درباره ی Microsoft HDCD صدق نمی کند. HDCD داده ها را به طرز متفاوتی از سی دی عادی کد می کند و برای بهره مندی از عمق صدایش نیاز به یک سی دی خوان سازگار دارید.</p>
<p>دو شرکت دیگری که در این زمینه فعال هستند، <a href="http://www.mofi.com/productcart/pc/home.asp">Mobile Fidelity Sound Lab</a> با لیبل MFSL و <a href="http://www.audiofidelity.net/index.html">Audio Fidelity</a> با لیبل DCC اند. من زیاد راجع به فرایند تولید سی دی این شرکت ها اطلاعات ندارم، فقط می دانم که آثارشان را به ترتیب با نام های Ultradisk II و ۲۴Karat Gold CD و روی سی دی طلایی در بازار عرضه می کنند.</p>
<p>کیفیت کار بی نظیر است. بعد از شنیدن مجموعه ای از آثار نیروانا، پینک فلوید، جترو تول، پل مک کارتنی، جان لنون و پپه رومرو می توانم ادعا کنم صدا خارج از حد انتظار غنی و پویا است. از همه مهمتر این که صدا بدون زنگ است و طنین صدای آنالوگ را دارد. اگر حاضرید دو برابر قیمت یک سی دی عادی برای خرید همان اثر اما با کیفیت خوب پول بدهید، حتما این کار را بکنید. ارزشش را دارد.</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://zar.nevesht.net/1387/03/11/audiophilecds/feed/</wfw:commentRss>
		</item>
		<item>
		<title>نزولات رحمانی</title>
		<link>http://zar.nevesht.net/1387/03/06/%d9%86%d8%b2%d9%88%d9%84%d8%a7%d8%aa-%d8%b1%d8%ad%d9%85%d8%a7%d9%86%db%8c-2/</link>
		<comments>http://zar.nevesht.net/1387/03/06/%d9%86%d8%b2%d9%88%d9%84%d8%a7%d8%aa-%d8%b1%d8%ad%d9%85%d8%a7%d9%86%db%8c-2/#comments</comments>
		<pubDate>Mon, 26 May 2008 17:27:04 +0000</pubDate>
		<dc:creator>محمود</dc:creator>
		
		<category><![CDATA[روزمرگی‌ها‌]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://zar.nevesht.net/1387/03/06/%d9%86%d8%b2%d9%88%d9%84%d8%a7%d8%aa-%d8%b1%d8%ad%d9%85%d8%a7%d9%86%db%8c-2/</guid>
		<description><![CDATA[    به من وحی می شود. هر بار که چشم باز می کنم و در رختخواب می نشینم، می دانم کلام الاهی در حال نزول است. اینجور نیست که واقعا کلامی در میان باشد، نه. در نهانخانه ی دل حسش می کنی.
ساعت از پنج گذشته است وقتی بیدار می شوم. فضا سنگین [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<blockquote>    به من وحی می شود. هر بار که چشم باز می کنم و در رختخواب می نشینم، می دانم کلام الاهی در حال نزول است. اینجور نیست که واقعا کلامی در میان باشد، نه. در نهانخانه ی دل حسش می کنی.</p></blockquote>
<p>ساعت از پنج گذشته است وقتی بیدار می شوم. فضا سنگین است و نفس به سختی بالا می آید. صدای جیغ هراسان دختری از راهرو به گوش می رسد. پاهایی شتابان با سر و صدا از پله های فرار بالا می آیند. صدایی در من تکرار می کند «خطر، خطر». انگار جمعیتی هم گرد آمده. همهمه ای به پاست. پیراهنم را می پوشم و بیرون می زنم.</p>
<p>هه.</p>
<p>سورپرایز پارتی است.</p>
<p>باز خدا شوخیش گرفته.</p>
<p>شاید هم باد آنتن را انداخته.</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://zar.nevesht.net/1387/03/06/%d9%86%d8%b2%d9%88%d9%84%d8%a7%d8%aa-%d8%b1%d8%ad%d9%85%d8%a7%d9%86%db%8c-2/feed/</wfw:commentRss>
		</item>
		<item>
		<title>واریاسیون (۱)</title>
		<link>http://zar.nevesht.net/1387/02/31/%d9%88%d8%a7%d8%b1%db%8c%d8%a7%d8%b3%db%8c%d9%88%d9%86-1/</link>
		<comments>http://zar.nevesht.net/1387/02/31/%d9%88%d8%a7%d8%b1%db%8c%d8%a7%d8%b3%db%8c%d9%88%d9%86-1/#comments</comments>
		<pubDate>Mon, 19 May 2008 23:36:13 +0000</pubDate>
		<dc:creator>محمود</dc:creator>
		
		<category><![CDATA[پریشانی‌ها]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://zar.nevesht.net/1387/02/31/%d9%88%d8%a7%d8%b1%db%8c%d8%a7%d8%b3%db%8c%d9%88%d9%86-1/</guid>
		<description><![CDATA[ما در بیزنس اسکول می خوانیم که داستان دختر کبریت فروش، حکایت سرمایه داری است که از سرمایه می خورد. حالا تو هی بنشین و گریه کن و قربان صدقه ی دستان نحیف و لبخند غمینش برو.

ما می دانیم که در بازی تنازع بقا، گاهی کسانی می بازند. در این میان تنها چیزی که اهمیت [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p><span>ما در بیزنس اسکول می خوانیم که داستان دختر کبریت فروش، حکایت سرمایه داری است که از سرمایه می خورد. حالا تو هی بنشین و گریه کن و قربان صدقه ی دستان نحیف و لبخند غمینش برو.<br />
</span></p>
<p><span>ما می دانیم که در بازی تنازع بقا، گاهی کسانی می بازند. در این میان تنها چیزی که اهمیت ندارد شکل دستان و رنگ لبخندشان است.<br />
</span></p>
<p><span>ما می دانیم که ما به هزینه ی این ها زنده ایم، و خدا را [اگر باشد] شکر که ما از مانندگانیم.<br />
</span></p>
<p>
 </p>
<p><span>بیایید به شکرانه پول چاپ کنیم و پشتشان بنویسیم:</span> In God We Trust<span>.<br />
</span></p>
<p><span>اگر حس طنزمان گل کرد، حتی می توانیم سر قبر دختر کبریت فروش شمع روشن کنیم.<br />
</span></p>
<p><span>این طور لااقل روحش در تاریکی نمی ماند. تو هم عکسش را بهتر می بینی.<br />
</span></p>
<p>
 </p>
<p><span>گریه نکن گلکم، گریه نکن. این فیلم است، تمام می شود.<br />
</span></p>
<p><span>برو کیف پولم را بیاور و کردیت کارت جدیدم را ببین. با ویزا اینفینیتی می توانی بی نهایت لباس بخری.<br />
</span></p>
<p><span>امروز لافایت. فردا پرنتام. پس فردا خیابان مونتاین.<br />
</span></p>
<p><span>زندگی به آن بدی ها هم که در فیلم ها می بینی نیست. سیاه نمایی می کنند لامذهب ها.</span></p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://zar.nevesht.net/1387/02/31/%d9%88%d8%a7%d8%b1%db%8c%d8%a7%d8%b3%db%8c%d9%88%d9%86-1/feed/</wfw:commentRss>
		</item>
		<item>
		<title>آخر هفته</title>
		<link>http://zar.nevesht.net/1387/02/23/%d8%a2%d8%ae%d8%b1-%d9%87%d9%81%d8%aa%d9%87/</link>
		<comments>http://zar.nevesht.net/1387/02/23/%d8%a2%d8%ae%d8%b1-%d9%87%d9%81%d8%aa%d9%87/#comments</comments>
		<pubDate>Mon, 12 May 2008 21:49:00 +0000</pubDate>
		<dc:creator>محمود</dc:creator>
		
		<category><![CDATA[روزمرگی‌ها‌]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://zar.nevesht.net/1387/02/23/%d8%a2%d8%ae%d8%b1-%d9%87%d9%81%d8%aa%d9%87/</guid>
		<description><![CDATA[
سوئیت پانزده متری با پنج متر مزانین، نزدیک کانال سن مارتن، طبقه ی هفتم، بدون آسانسور. پوسیدگی بی قید دیوارهای راه پله. کشیدن سبد خرید تا طبقه ی هفتم. تماشای ابرها از پنجره ی مایل زیر شیروانی. صف زوج های آفتابی کنار کانال. کنار رفتن پل های متحرک برای قایق های گذری. کارت های تلفن [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p><a href="http://www.flickr.com/photos/zargar/153722692/in/set-72057594060107417/" title="Saint Germain" target="_blank"><img src="http://farm1.static.flickr.com/47/153722692_244308c540_m.jpg" align="middle" border="0" /></a><span></span></p>
<p dir="rtl" align="right"><span>سوئیت پانزده متری با پنج متر مزانین، نزدیک کانال سن مارتن، طبقه ی هفتم، بدون آسانسور. پوسیدگی بی قید دیوارهای راه پله. کشیدن سبد خرید تا طبقه ی هفتم. تماشای ابرها از پنجره ی مایل زیر شیروانی. صف زوج های آفتابی کنار کانال. کنار رفتن پل های متحرک برای قایق های گذری. کارت های تلفن راه دور خواربار فروش عرب محل. کتاب های جیبی نیم باز در دستان بی طاقت مسافران مترو. <a href="http://www.flickr.com/photos/tenoot/1374853850/">وِلیب</a>. <a href="http://www.flickr.com/photos/32109262@N00/839929144/">بَستی</a>. <a href="http://www.flickr.com/photos/jef/177118330/">شه پرون</a>. <a href="http://www.flickr.com/photos/bratan/385327308/">زندگی پاریسی</a>.</span></p>
<p dir="rtl" align="right"> حاجی بیا کانال رو بالا پایین می کنیم. او لالا چه آفتابی هم هست!</p>
<p dir="rtl" align="right">یک شنبه ی خماری است. از بیکاری تا ظهر خوابیده ای. اول پرده ها و بعد کرکره ها را برای سد کردن راه آفتاب انداخته ای. بین خواب و بیداری همسایه های بلوند آمریکاییت را به چشم دیده ای. خاطره ی ویسکی دیشب را زیر زبانت مزمزه کرده ای. چند فحش آبدار نثار برونتی کرده ای که دیشب تک و تنها روانه ی خانه ات کرد. و سر انجام تسلیم تحریرهای بی امان همسایه ی تِنور ات شده ای که درحمام برنامه ی امشبش را تمرین می کند. حالا از همان توی رختخواب به دنبال «پایه»ای برای برنامه ی امروز می گردی.</p>
<p dir="rtl" align="right">دوچرخه می گیریم میریم پارک جلوی شهرداری سوم ویفی مجانی داره. à la limite میریم مک دو یه ناهاری هم می زنیم دیگه.</p>
<p dir="rtl" align="right">آره</p>
<p dir="rtl" align="right">آره ای ول</p>
<p dir="rtl" align="right">قربون دستت اگه سر راه tabac باز دیدی یه پاکت مارلبورو لایت هم بگیر.</p>
<p dir="rtl" align="right">ok, à tout</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://zar.nevesht.net/1387/02/23/%d8%a2%d8%ae%d8%b1-%d9%87%d9%81%d8%aa%d9%87/feed/</wfw:commentRss>
		</item>
		<item>
		<title>Net Addict</title>
		<link>http://zar.nevesht.net/1386/10/13/net-addict/</link>
		<comments>http://zar.nevesht.net/1386/10/13/net-addict/#comments</comments>
		<pubDate>Thu, 03 Jan 2008 18:55:51 +0000</pubDate>
		<dc:creator>محمود</dc:creator>
		
		<category><![CDATA[روزمرگی‌ها‌]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://zar.nevesht.net/1386/10/13/net-addict/</guid>
		<description><![CDATA[دارم تو گوگل سرچ می کنم ببینم این ماشین پلیس ها برای چی از صبح در خونم وایسادن.
]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p dir="rtl" align="right">دارم تو گوگل سرچ می کنم ببینم این ماشین پلیس ها برای چی از صبح در خونم وایسادن.</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://zar.nevesht.net/1386/10/13/net-addict/feed/</wfw:commentRss>
		</item>
		<item>
		<title>غرغر از راه دور</title>
		<link>http://zar.nevesht.net/1386/09/27/%d8%ba%d8%b1%d8%ba%d8%b1-%d8%a7%d8%b2-%d8%b1%d8%a7%d9%87-%d8%af%d9%88%d8%b1/</link>
		<comments>http://zar.nevesht.net/1386/09/27/%d8%ba%d8%b1%d8%ba%d8%b1-%d8%a7%d8%b2-%d8%b1%d8%a7%d9%87-%d8%af%d9%88%d8%b1/#comments</comments>
		<pubDate>Tue, 18 Dec 2007 12:53:08 +0000</pubDate>
		<dc:creator>محمود</dc:creator>
		
		<category><![CDATA[روزمرگی‌ها‌]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://zar.nevesht.net/1386/09/27/%d8%ba%d8%b1%d8%ba%d8%b1-%d8%a7%d8%b2-%d8%b1%d8%a7%d9%87-%d8%af%d9%88%d8%b1/</guid>
		<description><![CDATA[قابل توجه مامان خانم که ظاهرا قراره  تا صد سالگی پسرک گلش باقی بمونیم:
امروز اولین ریش سفیدم رو جلو آینه با موچین The Significant Other کندم.
&#160;
مامان: بمیرم غربت بچم رو پیر کرد.
]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p dir="rtl" align="right">قابل توجه مامان خانم که ظاهرا قراره  تا صد سالگی پسرک گلش باقی بمونیم:</p>
<p dir="rtl" align="right">امروز اولین ریش سفیدم رو جلو آینه با موچین The Significant Other کندم.</p>
<p dir="rtl" align="right">&nbsp;</p>
<p dir="rtl" align="right">مامان: بمیرم غربت بچم رو پیر کرد.</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://zar.nevesht.net/1386/09/27/%d8%ba%d8%b1%d8%ba%d8%b1-%d8%a7%d8%b2-%d8%b1%d8%a7%d9%87-%d8%af%d9%88%d8%b1/feed/</wfw:commentRss>
		</item>
		<item>
		<title>بهشت هفتگی</title>
		<link>http://zar.nevesht.net/1386/08/25/%d8%a8%d9%87%d8%b4%d8%aa-%d9%87%d9%81%d8%aa%da%af%db%8c/</link>
		<comments>http://zar.nevesht.net/1386/08/25/%d8%a8%d9%87%d8%b4%d8%aa-%d9%87%d9%81%d8%aa%da%af%db%8c/#comments</comments>
		<pubDate>Fri, 16 Nov 2007 22:05:56 +0000</pubDate>
		<dc:creator>محمود</dc:creator>
		
		<category><![CDATA[روزمرگی‌ها‌]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://zar.nevesht.net/1386/08/25/%d8%a8%d9%87%d8%b4%d8%aa-%d9%87%d9%81%d8%aa%da%af%db%8c/</guid>
		<description><![CDATA[تا حالا شده مست بشی؟
چطور؟
تنها وقتیه که فکر می کنی تو دنیا همه چیز خوب و درسته. اصلا تعریف من از بهشت اینه که همه مست باشن.
یا همه اکس زده باشن!
می دونی؟ دوشنبه ها صبح کلاس مبانی مدیریت دارم. بعد چند ساعتی درس می خونم و کلاس فایننس شروع می شه. ساعت هفت شب که [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>تا حالا شده مست بشی؟</p>
<p>چطور؟</p>
<p>تنها وقتیه که فکر می کنی تو دنیا همه چیز خوب و درسته. اصلا تعریف من از بهشت اینه که همه مست باشن.</p>
<p>یا همه اکس زده باشن!</p>
<p>می دونی؟ دوشنبه ها صبح کلاس مبانی مدیریت دارم. بعد چند ساعتی درس می خونم و کلاس فایننس شروع می شه. ساعت هفت شب که کلاس تموم می شه دیگه مخم پوک شده. اونوقت میرم بار دانشگاه، که سه تا در با کلاس فایننس فاصله داره&#8230; و &#8230; مست می کنم. ساعت هشت و ربع هم با سرویس برمی گردم خونه. این یک ساعت و ربع بهشت شخصی منه. چون همه ی دانشجوها همین کار رو می کنن.</p>
<p>خیلی کوتاهه.</p>
<p>هان؟</p>
<p>زمانش رو می گم.</p>
<p>از هیچی بهتره&#8230;</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://zar.nevesht.net/1386/08/25/%d8%a8%d9%87%d8%b4%d8%aa-%d9%87%d9%81%d8%aa%da%af%db%8c/feed/</wfw:commentRss>
		</item>
		<item>
		<title>Pros and Cons of Neoconservatism</title>
		<link>http://zar.nevesht.net/1386/02/03/pros-of-cons-neoconservatism/</link>
		<comments>http://zar.nevesht.net/1386/02/03/pros-of-cons-neoconservatism/#comments</comments>
		<pubDate>Mon, 23 Apr 2007 12:47:15 +0000</pubDate>
		<dc:creator>محمود</dc:creator>
		
		<category><![CDATA[وقتی می‌خوانم]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://zar.nevesht.net/1386/02/03/pros-of-cons-neoconservatism/</guid>
		<description><![CDATA[It seems that those whom the gods wish to punish they first make neocons.
&#160;
Lexington: Sidelined by reality
The Economist (April 21st-27th 2007)
]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p dir="ltr" align="left">It seems that those whom the gods wish to punish they first make neocons.</p>
<p align="right">&nbsp;</p>
<p dir="ltr" align="left"><em>Lexington: Sidelined by reality</em><em><br />
The Economist (April 21<sup>st</sup>-27<sup>th</sup> 2007)</em></p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://zar.nevesht.net/1386/02/03/pros-of-cons-neoconservatism/feed/</wfw:commentRss>
		</item>
		<item>
		<title>در کتابخانه</title>
		<link>http://zar.nevesht.net/1386/01/28/in-the-library/</link>
		<comments>http://zar.nevesht.net/1386/01/28/in-the-library/#comments</comments>
		<pubDate>Tue, 17 Apr 2007 11:51:57 +0000</pubDate>
		<dc:creator>محمود</dc:creator>
		
		<category><![CDATA[برش]]></category>

		<category><![CDATA[روزمرگی‌ها‌]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://zar.nevesht.net/1386/01/28/%d8%af%d8%b1-%da%a9%d8%aa%d8%a7%d8%a8%d8%ae%d8%a7%d9%86%d9%87/</guid>
		<description><![CDATA[روبرویم نشسته و با جزوه‌های هفت رنگ لاس می‌زند. چشمان فندقی را گاه به رج‌های بی‌رمق کپی شده و گاه به تاق شیشه‌ای سالن مطالعه می‌دوزد. جعد مو را گرد انگشت اشاره می‌پیچاند و رها می‌کند. جزوه را ورق می‌زند. تیتر را نگاهی می‌اندازد و در گوش کناری چیزی می‌گوید. کناری می‌خندد. هر دو با [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p><span>روبرویم نشسته و با جزوه‌های هفت رنگ لاس می‌زند. چشمان فندقی را گاه به رج‌های بی‌رمق کپی شده و گاه به تاق شیشه‌ای سالن مطالعه می‌دوزد. جعد مو را گرد انگشت اشاره می‌پیچاند و رها می‌کند. جزوه را ورق می‌زند. تیتر را نگاهی می‌اندازد و در گوش کناری چیزی می‌گوید. کناری می‌خندد. هر دو با هم قهقهه می‌زنند و پیرمردی را می‌نگرند که هاج و واج به کامپیوتر کتابخانه چشم دوخته.<br />
</span></p>
<p><span>دمی بعد باز جدی است. از نو دنبال می‌کند رج‌ها را، بندها را، صفحه‌ها را. ماژیک هایلایت صورتی را از دل جامدادی پلنگ صورتی بیرون می‌کشد و با سلیقه چند خطی را نقاشی می‌کند. چند خط دیگر را با زرد. چند خط را هم با سبز. در ماژیک‌ها را یک یک می‌بندد. تق. تق. تق. نگاهش می‌گردد و روی من ثابت می‌شود. سر به زیر می‌اندازم. دست‌بند مسی را از دست باز می‌کند و بی‌آن‌که نگاه از من بردارد، روی شیشه‌ی میز دراز می‌کند. چند لحظه بعد نگاه می‌افتد.<br />
</span></p>
<p><span>خم می‌شود و دست به درون ساک می‌برد. بیرون می‌آید دست، با حلقه‌ای از مهره‌های چوبی، سنگی، لاجوردی، فیروزه‌ای. می‌گردد دور گردن، طره‌ی موها را می‌زند کنار، و حلقه را به گردن می‌اندازد. دست دیگر به کمک می‌آید و سگک مسی را می‌بندد. بعد پایین می‌رود و از کناری نیشگانی می‌گیرد. کناری با جیغ کوتاهی خنده سر می‌دهد. او هم می‌خندد و فندق چشمان بالا و پایین می‌پرد. انگشتان باریک روی لبه‌ی صندلی قفل می‌شوند و او قهقهه می زند. سینه‌ها زیر پیراهن تابستانی یخه باز می‌لرزند. پیرمرد، هدفون بر گوش، هیکل نحیف نافرمش را با ضرباهنگی ناآشنا حرکت می‌دهد.<br />
</span></p>
<p><span>لاغر است، و آن‌قدر نحیف که انگار پس از سال‌ها از لای یکی از نسخه‌های خطی همین کتاب‌خانه در‌آمده. بینی قلمی‌اش با چهره زاویه‌ای سی درجه می‌سازد و با آن شیوه‌ی بالا گرفتن سر هنگام صحبت، مدام چون ‍پیکان نوک‌تیزی به سینه‌ی مخاطب اشاره می‌کند. شانه‌هایش به زحمت بندیلک‌های پیرهن کتانی را تحمل می‌کنند و گاه هم از خستگی بار می‌اندازند و می‌گذارند بندیلک‌های زیتونی بلغزند و روی سطح سفید بازی کنند.<br />
</span></p>
<p><span>«جنین» می‌خواند. به یک صفحه‌ی عکس‌دار که می‌رسد، چهره در هم می‌کشد و برق لبی را که تا به حال با انگشت وسطی روی شیشه‌ی میز می‌لغزاند، به لب می برد. بعد لب‌ها را غنچه می‌کند و با زحمت نگاهش را روی‌شان متمرکز می‌کند. بعد لبخند می‌زند. غنچه می‌شکفد. کناری هم می‌خندد. هر دو به صفحه‌ی نمایش می‌خندند. کناری بلند، او بی‌صدا و لوند. دستان را بی‌هدف در هوا می‌چرخاند. پرده‌ی چشمان فندقی می‌افتد. لب زیرین می‌درخشد.<br />
</span></p>
<p><span>من&#8230; درس می خوانم&#8230;<br />
</span></p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://zar.nevesht.net/1386/01/28/in-the-library/feed/</wfw:commentRss>
		</item>
	</channel>
</rss>
